العربی   اردو   English   فارسی درباره ما     تماس با ما     اعضای موسسه
يكشنبه 8 اسفند 1395
تلگرام  اینستاگرام  آپارات  گوگل پلاس دین پژوهان  ایمیل دین پژوهان
کد : 13472      تاریخ : 1393/11/2 09:15:10      بخش : متن خبرنامه دین پژوهان print
نقد فلسفه دينى ((وين رايت)) بر كثرت گرايى دينى ((هيك)) خبرنامه دين پژوهان ـ شماره 3 ـ مرداد و شهريور 1380
نقد فلسفه دينى ((وين رايت)) بر كثرت گرايى دينى ((هيك))

ويليم وين رايت در اين مقاله كه بخشى از كتاب ((فلسفه دين)) اوست, پس از مرورى اجمالى بر نظريه كثرت گرايى دينى ((جان هيك)), با فراروى نهادن سه ايراد ـ كه به زعم خود نويسنده اساسى است ـ, به نقد ديدگاه هاى هيك مى پردازد, و نهايتا نتيجه مى گيرد كه نظريه كثرت گرايى دينى به علل مختلف از جمله تناقض درونى اش قابل پذيرش نيست.
يكى از پخته ترين و منسجم ترين كوشش هايى كه در جهت پذيرش كثرت و تنوع اديان به عمل آمده, از آن ((جان هيك)) است. هيك, اشتمال ايمان دينى بر جزءهاى موضوع و پيشنهادى و نيز اهميت اين نكته را انكار نمى كند. وى همچنين, عينيت ضوابط و معيارهاى مربوط به جهان بينى هاى ارزشگذارانه را مورد مناقشه قرار نمى دهد. بلكه او منكر اين نكته مى شود كه به كارگيرى اين معيارها و استفاده از آنها بتواند ما را به داورى ميان مثلا بوديسم و مسيحيت يا يهوديت و اسلام قادر سازد. چرا كه به عقيده هيك, سنت هاى بزرگ دينى كمابيش به طور يكسان, قابل اعتماد, منسجم, ثمر بخش, روشنگر و... هستند.
به اين ترتيب ما, در مواجهه با تنوع و تكثر اديان چه بايد بكنيم؟ هيك همچون ((ويليم آلستون)) بر اين باور است كه تجربه دينى شخص او و مسيحيان طرفدارش, در ظاهر امر, واقعى اند. ليكن به اعتقاد وى تفاوت هاى شناختى قابل طرحى ميان تجربه هاى دينى مسيحى و تجربه هاى دينى بودايى, هندويى و جز آنها وجود ندارد.
بنابراين به نظر مى رسد كه همه تجربه هاى دينى سنت هاى مختلف نمى توانند در نهايت امر, واقعى باشند, يعنى در حالى كه در ظاهر امر واقعى اند, در حقيقت برخى از آنها چنين نيستند.
ما با سه گزينه بديل مواجهيم: (1) همه اين تجربه هاى متنوع دينى, كاذب و موهوم اند (و از اين رو در نهايت امر, واقعى نيستند), (2) برخى كاذب و موهم اند و برخى ديگر نه, (3) هيچ كدام كاذب و موهوم نيستند هيك گزينه نخست را مردود مى شمارد زيرا وى مى پذيرد كه دين ((فرافكنى صرف انسانى نيست.)) وى دومين گزينه را نيز نمى پذيرد: ((سنت هاى بزرگ دينى را بايد براساس ثمرات اخلاقى و معنوى شان مورد داورى قرار داد و اين سنت ها هم از اين جهان, كمابيش با يكديگر برابرند.)) ((رستگارى يا نجات, مشتمل بر يك تحويل و تبديل از خود محورى به حقيقت محورى است و اين فرايند, كمابيش در حد يكسانى در همه سنت هاى بزرگ روى مى دهد.)) ((اين تحول نجات بخشى, بلافاصله با ثمرات اخلاقى اش مشترك براى همه سنت هاى بزرگ: آگاپه / كارونا (عشق / شفقت) مشخص و معين ساخت.)) وقتى كه ما اين آزمون را به كار مى بريم در مى يابيم كه سنت هاى بزرگ به طور يكسان در نيل بدان كامياب اند. بدين ترتيب ما تنها با گزينه سوم روبه رو خواهيم ماند.
با اين حال تجربه هايى يهوه, نيروانه يا نيرگونه بر همن چگونه مى توانند به طور يكسان, واقعى باشند؟ پيشنهاد هيك اين است: ((ما بايد ميان واقعيت فى نفسه و واقعيت آن چنان كه به انديشه و تجربه آدمى در مىآيد, تمايز قائل شويم.)) به عنوان مثال يهوديان و بوداييان يك چيز را تجربه مى كنند اما اين تجربه را از جايگاه ها و منظرهاى تاريخى و فرهنگى متفاوت انجام مى دهند.)) تجربه هاى يهوديان, مسيحيان, مسلمانان و هندوهاى خداباور بر مبناى مفهوم الوهيت (خداوند) و تجربه هاى بودايى ها, تائويى ها و هندوهاى غير خدا باور براساس

مفهوم مطلق غير متشخص شكل گرفته است. الوهيت به صورت هاى ملموسى چون الله, يهوه, شيوا, ويشنو و نظاير آنها در مىآيد و مطلق غير متشخص, اشكالى نظير نيروانه, شونيتا (تهيگى), تائو يا نيرگونه بر همنم به خود مى گيرد. (هيك اين ملموس سازىهاى الوهيت و مطلق را به ترتيب: شخص الوهى و ناشخص ماورإ الطبيعى مى خواند).
بنابراين هيك بر اين عقيده است كه دين, محصول يك تجربه متحول كننده از واقعيت است و به لحاظ فرهنگى, مفاهيمى را نظير خدا, مطلق, يهوه يا نيروانه پديد مىآورد كه تجربه را شكل مى دهند و تفسير مى كنند. به اين ترتيب, دريافت هاى ما از الوهيت, پاره اى محصول فرافكنى هاى انسانى است و پاره اى نيز چنين نيست.
در وراى همه خداشناسى هاى انسان آفريده ما يك نومن (شىء فى نفسه) دينى قرار مى گيرد كه تضمين مى كند دريافت هاى دينى ما, فرافكنى هاى صرف نيستند و نيز زمينه اى براى حصول انتقال نجات بخش انسان از خود محورى به واقعيت محورى فراهم مىآورد. هيك اين وضعيت را كثرت گرايى مى نامد و ميان آن با انحصارگرايى و شمول گرايى تمايز مى نهد.
اما پذيرش فرضيه كثرت گرايانه بايد تإثير عمده اى بر عقايد و باورهاى يهوديت, مسيحيت يا هندوئيسم داشته باشد چرا كه فرد بايد از آن دسته از باورهاى خود كه بر حقيقى تر بودن يا نجات بخش تر بودن دينش به نسبت ساير اديان, دلالت مى كند, دست بكشد. بنابراين به تصور هيك, مسيحانى كه فرضيه كثرت گرايانه را مى پذيرند. بايد از عقيده به ((تجسد)) (انسان شدن خدا در كالبد عيسى مسيح) دست بردارند زيرا عقيده به تجسد حاكى از برترى مسيحيت در نجات بخشى و رستگار ساختن انسان هاست. اين دسته از مسيحيان بايد دريافت هاى سنتى مسيحى را مفهوم نجات از نيز مورد تجديد نظر قرار دهند و اصلاح كنند. زيرا اگر نجات و رستگارى مشتمل بر اتحاد با تثليث يا آمرزش از طريق مرگ كفارهآميز مسيح باشد آن گاه ديگر همه اديان از لحاظ بخشندگى برابر نخواهند بود. پاسخ هيك به مسئله تنوع اديان, قانع كننده و اثر گذار است اما ما چگونه بايد آن را مورد سنجش و ارزيابى قرار دهيم برخى از پسامدرنترين نقدهايى كه از نظريه هيك به عمل آمده, عبارت از اين موارد است: (1) از ديدگاه هيك, ما هيچ دانش پايه اى از واقعيت نداريم و از اين رو نمى توانيم بدانيم كدام يك از پاسخ هايى كه به آن داده مى شود متناسب است و كدام نيست. (2) هيك نشان نداده است كه انتقال هاى معنوى كه از طريق سنت هاى بزرگ دينى حاصل مى شوند به طور يكسان ارزشمندند. (3) فرضيه كثرت گرايانه هيك فقط يك جهان بينى دينى تر است و به خودى خود نمى توان آن را به طور جد بيشتر يا كمتر از مثلا انحصارگرايى مسيحى يا بوديسم هينه يا نه؟ پنداشت. ما اين سه نقد را مورد بحث قرار خواهيم داد.
اين عقيده عدم وجود دانش پايه اى نسبت به واقع حداقل سه نقد را به دنبال خواهد داشت.
نخست اين كه به نظر مى رسد خود هيك دارد در مورد ((واقعيت)) مدعيات پايه اى ارائه مى كند. چنان كه ملاحظه مى شود هيك معتقد است كه ما به طور واقعى ((واقعيت)) را تجربه مى كنيم. اكنون اين كهX به طور واقعىY را تجربه مى كند مستلزم آن است كهY علت تجربه XازY باشد. بنابراين اگر به طور واقعى, ((واقعيت)) را تجربه كنيم,واقعيت, علت يا زمينه و مبناى تجربه ما از آن است, آنچه كه بايد تجربه دينى در اشكال متنوعش باشد فرافكنى صرف تصورى نيست بلكه پاسخى به واقعيت متعالى نيز هست. با اين حال, علت يا مبناى تجربه دينى بوده, يك مشخصه صورى نيست.
اين امر, همچنين دال بر آن است كه در نظر گاه هيك, واقعيت از طريق برخى روش ها تجربه مى شود و از طريق برخى ديگر نه. به عقيده وى شايد اين دو راه بسيار متفاوت دريافت و تجربه واقعيت به مثابه شخص و نا شخص (الوهيت و مطلق) ـ كه مى توان آنها را با دو شيوه دريافت و نشان دادن و ثبت نور (تئورى موجى و تئورى ذره اى) مقايسه كرد ـ متمم يكديگر محسوب شوند.
و اما اشكال دوم; به طور مستقيم روشن نيست كه چرا در نظرگاه شخصى هيك, واقعيت را نمى توان به عنوان ((خير)) تعريف كرد؟ اگر يك سنت, واقعا واقعيت را به مثابه امر متشخص يا بسيط و سنت ديگرى كه به همان اندازه معتبر است, واقعا واقعيت را به عنوان امرى غير متشخص يا مركب تجربه كند, آن گاه واقعيت به راستى نمى تواند هردوى آنها باشد. (چرا كه هيچ چيز نمى تواند به راستى هم متشخص باشد هم غير متشخص, هم بسيط باشد هم مركب). اما همه سنت هاى بزرگ, واقعيت را به مثابه خير تجربه مى كنند. بنابراين چرا ما نمى توانيم بگوييم كه آن به راستى خير است. ظاهرا استدلال هيك در اين باره چنين است: تنوع تجربه ها و مفهوم سازىهاى واقعى اما متنازل دينى, ما را بر آن مى دارد كه وجود يك واقعيت فى نفسه را كه انديشه و تجربه بشر را تعالى مى بخشد مسلم فرض كنيم. در اين صورت ناچار خواهيم بود نتايج و پيامدهاى اين فرض خود را نيز بپذيريم. چون واقعيت, همه دريافت هاى انسانى را تعالى مى بخشد پس مفهوم خير و شر را نيز تعالى خواهد بخشيد.
بنابراين حتى اگر اديان بپذيرند كه واقعيت به راستى عبارت از خيراست ما بايد اين امر را انكار كنيم. واقعيت خير هست اما تنها به اين معنا كه مبناى تغيير از خودمحورى به سعادت است, يعنى آن فقط به اين معنا خير است كه ((علت)) يا ((مبنا))ى خوبى است.
اما اين نكته با چيزهاى ديگرى كه هيك مى گويد كاملا منطبق و هماهنگ نيست. به عقيده هيك, اعتبار اين نكته كه ((عشق و شفقت پاسخ هاى مناسبى به واقعيت هستند)) از اين حقيقت مايه مى گيرد كه همه سنت هاى بزرگ دينى آن را تعليم مى كنند. به اين ترتيب چرا اين نكته كه واقعيت (به راستى) خير است از اين حقيقت كه همه سنت هاى بزرگ دينى همين را مى گويند كسب اعتبار نكند؟
اين كه هيك انكار مى كند كه ما از واقعيت, دانشى پايه اى توانيم داشت, مبناى اشكال سوم است; اگر ما هيچ چيز پايه اى درباره واقعيت نمى دانيم و حتى نمى دانيم كه آن خير است, آن گاه چگونه اين را خواهيم دانست كه يك زندگى محبانه و حقيقت محور, پاسخى مناسب به واقعيت است؟ پاسخ هيك در كتاب ((تفسيرى از دين)) اين است: با توجه به آن كه شخص هاى الوهى و ناشخص هاى ماورإ الطبيعى متنوع, در حقيقت جلوه هايى از واقعيت غايى هستند, يك پاسخ انسانى مناسب به هر كدام از آنها پاسخى مناسب به واقعيت خواهد بود. مثلا اگر پاسخ ما در خور يهوه يا شونيتا (تهيگى) باشد, اگر به راستى چنين چيزهايى وجود مى داشت آن گاه آن پاسخ ها با واقعيت نيز متناسب مى بودند. اما اين عقيده پذيرفتنى نيست.

آيا سنت هاى بزرگ دينى به طور يكسان نجات بخش اند؟
به تصور هيك, انتقال هايى كه به واسطه سنت هاى بزرگ (از خود محورى به حقيقت محورى) حاصل مىآيند, اساسا يكسان اند تسليم شدن يك شخص در ايمان به مسيح يا تعالى دادن نفس براى نيل به نيروانه و نظاير اينها تنوعاتى هستند كه در ميان ساختارهاى مفهومى متفاوت بر مبناى مضمونى مشترك پديد مىآيند. انتقال وجود انسانى از خود محورى به حقيقت محورى نيز يكسان است. اديان موجب اين انتقال مى شوند, به گونه اى كه اعضاى آنها بتوانند در تحقق آرمان اخلاقى اى كه مشترك ميان همه سنت هاى مختلف است ـ يعنى آگاپه / كارونا (عشق / شفقت) ـ توفيق حاصل كنند. قاعدتا ممكن است سنتى اين امر را به نسبت سنت ديگر به طور موثرترى انجام دهد. در حقيقت هيچ يك از سنت ها به عنوان اين كه در حاصل آوردن قدوسيت از ديگر سنت ها برترند شاخص نمى شوند.
فرض هيك بر آن است كه انتقال ها از خود محورى به حقيقت محورى و آرمان هاى اخلاقى سنت ها هر دويكى هستند. اين فرضيات را مى توان مورد ترديد قرار داد. ((جان وسلى)) (91 ـ 1703)
يكى از بنيانگذاران جنبش متديسم بود.(ت. د. سوزوكى 1966 ـ 1870) يكى از پر نفوذترين سخنگويان مكتب ذن بوديسم بود. آيا انتقال هاى معنوى اين دو يكسان و در اين صورت آيا محتواى خاص مسيحى يا بودايى حيات دينى اين دو نفر, براى آنها عرضى و از روى تصادف بوده است؟ پذيرفتن چنين چيزى دشوار است. مثلا اگر وسلى يك اسكاتلندى وابسته به فرقه پر سبايترى (مشايخى) هم بود, شايد زيستى مشابه همين زيست متديستى خود را مى داشت اما اگر او يك راهب فرقه تهره واده يا مكتب ذن بوديسم مى بود نمى توانست چنان حياتى داشته باشد.

آيا كثرت گرايى تنها يك فرضيه دينى تر است؟
((پيتر بيرن)) به دقيقه پراهميتى اشاره مى كند. اگر بنا به تصور هيك, كثرت گرايى دينى بيانگر يك حقيقت دينى است كه سنت ها آن را فقط به گونه اى ناقص در مى يابند, پس كثرت گرايى يك جهان بينى دينى هم هست. از سوى ديگر, اين يك جهان بينى دينى است كه با جهان بينى هاى مسيحيت سنتى, بوديسم سنتى و... ناسازگار است. (اگر هر يك از جهان بينى هاى مذكور حق باشند آن گاه نه همه شخص هاى الوهى و ناشخص هاى ماورإ الطبيعى افسانه اند و نه همه اديان به يكسان نجات بخش.) اما در اين مورد بايد گفت كه كثر گرايى نادرست است. به عكس اگر كثرت گرايى حق باشد جهان بينى هاى مسيحى, بودايى, و... نادرست اند (يا در هر حال از حقانيت كمترى برخوردارند). بنابراين اگر هيك باز هم بر حقانيت نظريه خود اصرار بورزد, انحصارگرايى و شمول گرايى را اعتبار نبخشيده است. (بلكه در نظر او) يك جهان بينى دينى (مثلا جهان بينى كثرت گرايانه او) بر حق تر ـ و در نتيجه برتر ـ از ديگر جهان بينى هاست. به اين ترتيب در نهايت, كثرت گرايى دينى نظريه اى ناسازوار و متنافر است. اصرار بر اين مدعا كه كثرت گرايى از انحصارگرايى

با شمول گرايى مسيحى, بودايى يا اسلامى برتر است, تلويحا متضمن انكار همان چيزى خواهد بود كه اين نظريه قصد ابراز آن را داشته است: از جمله همين نكته كه همه جهان بينى هاى بزرگ دينى به طور يكسان پاسخ هاى مناسبى نسبت به واقعيت غايى اند.
پاسخ هيك بايد اين باشد كه كثرت گرايى دينى يك جهان بينى دينى نيست, بلكه بيشتر تبيينى فرادينى از سنت هاى بزرگ دينى است كه فى المثل پاسخ هاى انسانى متفاوت و به يك اندازه معتبر به واقعيت غايى هستند. فرضيه كثرت گرايانه يك فرضيه دينى نيست. بلكه تبيينى از سنت هاى بزرگ, در سطحى بالاتر است كه آنها را كمابيش در همان حال كه هستند باقى مى گذارد اما از آنجايى كه كثرت گرايى يك جهان بينى دينى نيست پس تناقضى در كار نخواهد بود اگر فرضا ادعا شود كه هم اين نظريه از انحصارگراى اسلامى يا شمول گرايى مسيحى برتر است و هم آن كه جهان بينى هاى بزرگ دينى كمابيش به طور يكسان برحق يا معتبرند.
مشكل اينجاست كه فرضيه هيك ((چيز))ها را همان طور كه هستند به حال خود نمى گذارد.
مسيحيان يا مسلمانان يا بوداييانى كه فرضيه كثرت گرايانه را بپذيرند ناچار خواهند بود كه دريافت هاى خود را از مسيحيت, اسلام يا بوديسم متحول سازند. هيك معتقد است كه در نتيجه اين دريافت هاى تحول يافته, هر يك از سنت هاى دينى همان طور كه هست باقى مى ماند و بدين ترتيب تنها تغييرى كه لازم مىآيد اين است كه بر آن جنبه اى از تعاليم هر دين كه مستلزم ادعاى برترى منحصر به فرد آن است, تإكيد و اصرار ورزيده نشود. (بخوانيد اصلا اين جنبه مردود اعلام شود!).
با اين حال حداقل در مورد مسيحيت, اين جنبه جزو موارد اساسى به نظر مى رسد. اگر مسيح, خداى متجسد باشد آن گاه نجات و رستگارى تنها از طريق مسيح, ميسر است. به اين لحاظ قول به كثرت گرايى دينى متضمن برخطا بودن يكى از اعتقادات محورى مسيحيت (مثلا تجسد) خواهد بود. سنت هاى دينى ديگر نيز شامل اعتقاداتى محورى هستندكه بر تفوق آنها در امر نجات بخشى دلالت دارد. از اين رو اين گونه اعتقادات نيز بايد مورد انكار قرار گيرند. بدين سان چنين به نظر مى رسد كه فرضيه كثرت گرايانه هيك با جهان بينى هاى دينى سنتى در رقابتى مستقيم است و در واقع صرفا عبارت از تبيينى در سطح بالاتر كه اين جهان بينى ها را دست نخورده باقى بگذارد, نيست.
شايد اگر فرضيه كثرت گرايانه به نسبت فرضيه هاى رقيبش ـ انحصارگرايى يا شمول گرايى ـ مورد حمايت و تإييد بيشترى قرار گرفته بود مشكلى وجود نمى داشت. اما آيا چنين است؟ حتى اگر كثرت گرايى در قبال مسئله تعدد اديان, (به نسبت نظريه هاى رقيب) تبيين بهترى هم به دست دهد اين امر با در نظر گرفتن مجموع مراتب بدين نتيجه نمى انجامد كه كثرت گرايى برترين فرضيه است. شايد شمول گرايى پاره اى اساسى از فرضيه اى جامع تر نظير تئيسم سنتى مسيحى باشد كه هم نسبت به فرضيه كثرت گرايانه و هم نسبت به مسيحيتى كه به جهت همنوايى با كثرت گرايى دچار تحول شده از قدرت تبيين كنندگى بيشترى برخوردار باشد.

نتيجه
دو چيز موجب شده است تا هيك يك واقعيت فى نفسه را مسلم فرض كند. (1) واقع بودن در ظاهر امرى تجربه هاى (مثلا) مسيحى, بودايى و يهودى به همراه فقدان تفاوت هاى شناختى وارد ميان آنها و (2) اين حقيقت (ادعا شده) كه سنت هاى بزرگ دينى به طور يكسان نجات بخش اند. از نظر هيك, واقعيت غايى فى نفسه, به طور متفاوتى مفهوم سازى و تجربه مى شود اما در همه سنت هاى بزرگ حائز اعتبارى يكسان است.
كثرت گرايى دينى هيك كوششى موثر در جهت پذيرش تنوعات و چند گونگى زندگى و تجربه دينى بشر است. اما چنين كوششى حداقل سه مشكل به دنبال خواهد داشت: (1) اگر ما فاقد دانشى پايه اى نسبت به واقعيت غايى هستيم, آن گاه دريافت اين نكته بسيار دشوار خواهد بود كه ما چگونه مى توانيم بدانيم كه كدام يك از پاسخ هايى كه به واقعيت داده مى شود مناسب است و كدان نه؟ (2) ادعاى هيك مبنى بر اين كه انتقال از خودمحورى به واقعيت محورى در همه سنت هاى بزرگ يكسان است. ظاهرا تفاوت هاى واقعى را در نظر نمى گيرد. (3) دربادى امر به نظر مى رسد كه كثرت گرايى هيك يك جهان بينى دينى است كه با انحصارگرايى يا شمول گرايى مسيحى, يهودى, اسلامى يا هندويى ـ كه اين نظريه مى خواهد جاى آنها را بگيرد ـ در رقابتى مستقيم قرار دارد در اين صورت پس حداقل يك جهان بينى دينى (مثلا كثرت گرايى) هست كه برتر از ديگران باشد. ليكن در اين مورد بايد گفت, كثرت گرايى (كه مدعى است عملا هيچ جهان بينى دينى برتر از ديگران نيست), برخطاست.
پى نوشت:
برگ فرهنگ, 8.


منبع : دبیرخانه دین پژوهان کشور
 نظرات کاربران 
نام و نام خانوادگی لطفا نظرتان رو درباره این مطلب وارد نمایید*
پست الکترونیکی
لطفا عبارت بالا را وارد نمایید(سیستم نسبت به کوچک یا بزرگ بودن حساس نمی باشد)

تازه ترین مطالب
نشاني: قم، خیابان شهید فاطمی (دورشهر) بین کوچه 21 و 23 پلاک 317
تلفن: 37732049 ـ 025 -- 37835397-025
پست الکترونيک : info@dinpajoohan.com
نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد