العربی   اردو   English   فارسی درباره ما     تماس با ما     اعضای موسسه
چهارشنبه 22 آذر 1396
تلگرام  اینستاگرام  آپارات  گوگل پلاس دین پژوهان  ایمیل دین پژوهان
کد : 13547      تاریخ : 1393/11/6 10:21:34      بخش : متن خبرنامه دین پژوهان print
چكيده مقاله هاي دين پژوهي خبرنامه دين پژوهان ـ شماره 10 ـ مهر،آبان 1381
چكيده مقاله هاي دين پژوهي

 

داستان هاي قرآن
حقيقت يا نماد(1)
سيد سعيد لواساني

داستان حضرت آدم در قرآن مواردي چون مقام خليفه اللهي حضرت آدم و گفت و گوي خداوند با ملائكه و تعليم اسما و دستور سجده و سجده فرشتگان و تمرد شيطان و ورود آدم به بهشت و فريبكاري شيطان و خروج آدم از بهشت را شامل مي شود. آيا چنين واقعه اي حقيقتاً اتفاق افتاده است يا اين داستان رمزي و تمثيلي و نمادي از حقيقتي متعالي است كه به زباني زيبا و قابل فهم براي انسان ها بيان شده است؟ چنان كه مثلا در داستاني عرفاني چون داستان مولوي و عطار مي بينيم. اين داستان ها حقيقت ندارند; اما مخاطب را به حقايق زيباي عرفاني و اخلاقي رهنمون مي شوند.

در پاسخ به اين پرسش بايد چند مطلب را ياد آور شد:
1_ قرآن كتاب هدايت است و قصه هاي آن نيز يكي از راه هاي هدايت بشر به راه مستقيم شمرده مي شود.
2_ قرآن كلام خدا است كه حق مطلق است و هيچ گونه باطلي در آن راه ندارد. الفاظ قرآن براي بيان معارف الهي است و در سطح فهم عامه مردم نازل شده است.
3_ كلام الهي با كلام بشر تفاوت جوهري دارد. انسان ها گاهي ناگزيرند، براي بيان معارف متعالي، حق را با امور خيالي و غير واقعي بياميزند و مطلب درست خود را در قالب
داستان هاي رمزي و كنايه اي القا كنند و اين به دليل محدوديت ذاتي انساني است; اما خداوند متعال حق مطلق است، كلامش نيز حق مطلق است و هيچ گونه باطل و امر غير واقعي، حتي در قالب داستان، در آن راه ندارد.
با توجه به اين مقدمه، روشن مي شود تمام قصه هاي قرآن، از جمله قصه آفرينش حضرت آدم، از نوع حقايق هستند; اگر چه در قالب داستان و تمثيل بيان شده باشند. زيرا قرآن كتاب هدايت و از سوي حق مطلق است و امكان ندارد قصه هاي ساختگي را براي هدايت بيان كند. اصولا خداوند متعال به اين كار نياز ندارد. البته قصه يكي از راه هاي هدايت و تفهيم مطلب است و عرفاي بزرگ ما نيز از داستان به بهترين وجه براي بيان مقصود خود استفاده كرده اند. در داستان هاي بشري تخيل و رمز و حتي تحريف امور واقعي (ساختگي بودن) اشكال ندارد; اما قرآن كتاب تاريخ و داستان نيست. در آن جز حق چيزي يافت نمي شود و حق را با امور خيالي و ساختگي و غير واقيع تلفيق نمي كند; زيرا در اين صورت حق نخواهد بود.
گذشته از اين، قرآن حجت الهي است; هر چه در آن است، حجت است و سخن باطل و خيال بيهوده در آن راه ندارد. «انه لقول فصل _ و ما هو بالهزل»; قرآن كلامي است كه حق را از باطل جدا مي كند و هرگز شوخي نيست.(2) زيرا سخنان غير واقعي و خيالي با حجت بودن كتاب خدا منافات دارد. از اين روز، در كلام خداوند و روش ارائه آن غير حق راه ندارد.
پس روشن شد قرآن كتاب هدايت است نه كتاب داستان، و تمام قصه هاي قرآن نيز با هدف هدايت نازل شده اند، بنابراين، بسياري از جنبه هاي تاريخي و داستاني را كنار مي گذارد و فقط آنچه را براي هدايت سودمند است. بيان مي فرمايد.(3)
در ماجراي حضرت آدم نيز همه جزئيات ذكر شده در آيات قرآن اتفاق افتاده است. البته درباره اين داستان بايد به چند نكته توجه كرد:
1_ داستان حضرت آدم و مقام خليفه الهي حقيقتاً رخ داده است; اما قضيه شخصي نيست كه تنها حضرت آدم را شامل شود و انسان هاي كامل ديگر را شامل نشود; به عبارت ديگر، اين داستان در حدوث شخصي است اما در بقا نوعي، مقام خليفه الهي و تعليم اسماء و سجده ملائكه در حقيقت به مقام انسانيت اشاره دارد كه حضرت آدم مظهر آن بود; يعني اين مقام شايسته انسان كامل است. انسان كامل متعلم به اسما شده و معلم ملائكه است و آنها براي انسان كامل سجده مي كنند. در اين داستان حضرت آدم سلام الله عليه نمونه و عصاره مقام انسانيت و الگوي انسان كامل است. فرشتگان براي يك شخص سجده نكردند، بلكه براي مقام انسانيت و انسان كامل كه چكيده آفرينش است، خضوع و خشوع نمودند. دليل آن نيز آيه 30 سوره بقره و 11 سوره اعراف است كه نشان مي دهد مقام انسانيت مراد است و حضرت آدم نخستين كسي است كه به اين مقام دست يافت.(4) يكي از جهات هدايتي اين داستان همين نكته است. بشر مي تواند به مقامي برسد كه مستقيماً از جانب حق تعالي علم بياموزد (علم لدني) و فرشتگام الهي در برابرش خاشع شوند.
2_ كلمات قرآن به طور عموم و الفاظ داستان حضرت آدم (ع) نيز بر معاني انطباق كامل دارند. اين الفاظ در سطح عامه مردم نازل شده است. اكثريت مردم در سطح محسوسات و طبيعيات پرواز مي كنند و معاني بلند و معارف والاي معنوي را كم تر در مي يابند; يعني آن ها را بايد با استفاده از همان الفاظ مانوس خودشان بالا برد و آنها نيز معاني بلند را در قالب جسمانيت و طبيعيت ادراك مي كنند; به عبارت ديگر، الفاظ براي ذات معاني وضع مي شوند و به ويژگي هاي معاني كار ندارند; مثلا واژه «چراغ» براي وسيله روشنايي وضع شده است. روزگاري مصداق آن چراغ هاي روغني بود، زماني چراغ هاي نفت سوز و امروزه چراغ ها و لامپ هاي برقي، پس الفاظي كه در قرآن آمده است، در معاني حقيقي آن استعمال مي شوند; واژه سجده نيز در معناي نهايت خضوع و خضوع وضع شده است.(5)
يكي از مصاديق سجده به خاك افتادن و پيشاني بر خاك گذاشتن است; اما در فرشتگان كه زميني و مادي نيستند، چنين عملي لازم نيست. منظور از امر به سجده امر به نهايت خضوع و خضوع در برابر مقام انسانيت است; البته روش و طريقه آن بر ما معلوم نيست و بهتر بگوييم ما آن را درك نمي كنيم; زيرا ما انسان ها در بند ماديات محصور هستيم. ما به طور معمول هر واژه اي را با معاني اي كه در زندگي روزمره با آن ها سر و كار داريم، مي سنجيم و چون بيشتر معلومات ما حسي است، مسائل ما فوق محسوسات را نيز به اين طريق ارزيابي مي كنيم. قرآن كه كتاب هدايت تمام مردم در تمام مكان ها و زمان ها است و به يك صنف و گروه خاص تعلق ندارد. از زبان قابل فهم براي تمام مردم استفاده مي كند; اما اصل معرفت حقيقي است و گفتار آن نيز حقيقي است كه به زبان عامه مردم بيان شده است. در فهم قرآن و داستان هاي آن بايد توجه داشت انسان، با توجه به درك و سابقه ذهني اش از الفاظ، در آن ها دخل و تصرف مي كند; اما نبايد به ظاهر الفاظ اكتفا كرد. مراد حق تعالي ظاهر الفاظ نيست. الفاظ قرآن به معارف بلند الهي رهنمون مي شوند كه فوق امور محسوس ما است. البته در اين جهت هم بايد نهايت دقت رابه كار برد. اين كار بايد بر اساس ملاك هايي كه خود قرآن ارائه فرموده انجام گيرد تا خداي ناكرده در دام تفسير به رأي گرفتار نشويم.(6)
3_ ملاك معناي حقيقي اين است كه اثر مطلوب از موضوع له (آنچه لفظ براي آن وضع شده) بدون تغييري در آن آشكار باشد; اگر چه كميت و كيفيت آن تغيير كند; چنان كه در مثال چراغ روشن شد. معناي قول نيز تفهيم و تفهم است كه در انسان ها با استفاده از اصوات وضع شده و معنادار انجام مي شود; اما موجودات مجرد به استفاده از اين ابزار خاص نياز ندارند. سخن گفتن به طريق انساني يكي از مصاديق شيوه هاي تفهيم و تفهم است و در معناي حقيقي آن دخالت ندارد.
بنابراين، گفت و گوي حق سبحانه با ملائكه در آن صحنه حقيقتاً اتفاق افتاده است; اما نه به روش سخن گفتن ما انسان ها و از طريق ايجاد لفظ و صوت شنيدن تا اشكال شود در اين صورت براي گفت و گو به زبان و گوش نياز است و اين با تجرد فرشتگان سازگار نيست.در آن صحنه امر حقيقي اتفاق افتاده و آثار حقيقي تفهيم شده است. از اين رو، با الفاظي چون «قلنا»، «اذ قال» «قالوا» از آن ياد شده است و تمام اين الفاظ در معناي حقيقي خود استعمال گرديده اند.
جريان تعليم اسماء و ديگر امور اين داستان نيز دقيقاً به همين معنا است و براي دوري از اطاله كلام به تك تك آن ها اشاره نمي شود.
بنابراين، تمام اخبار و قصه هاي قرآن، اگر چه در سطح حواس مردم بيان شده اند، اموري حقيقي اند و هيچ گونه مجازي در آن ها نيست; زيرا كلام خدا نشان دهنده امر حقيقي است. در تفكر فلسفي و ديني غرب از زبان سمبليك و نمادين سخن به ميان آمده است و در اين جهت تحقيقات گسترده اي كرده اند. آن بخش از اين مطالب كه به كتاب مقدس مسيحيان باز مي گردد، در واقع توجيه سخنان خلاق واقعي است كه متأسفانه، به دليل تحريفات گسترده، در آن كتاب بسيار ديده مي شود، سخنان آن هيچ ربطي به قرآن و زبان قرآن ندارد. زبان قرآن زبان حقيقت است. به ذات معاني اشاره دارد و داستان هاي آن نيز حقايقي است كه اتفاق افتاده و به بهترين روش بر قلب پيامبر اسلام (ص) نازل گرديده است. ما نبايد اصطلاحاتي كه در دنياي غرب، با توجه به پيشينه فرهنگي و ديني و تاريخي خاص آن ديار استفاده مي شود; درباره قرآن و معارف بلند الهي و ديني اسلام به كار بريم. در غرب، مخصوصاً از قرن هجدهم به بعد، مسيحيت از تمام صحنه ها عقب رانده شد; كتاب مقدس اهميت خود را از دست داد و مورد نقدهاي جدي فلسفه و علم جديد قرار گرفت. اين امر متألهين مسيحي را به چاره انديشي فراخواند.
نظريات متفاوت و بعضاً متناقضي كه همگي براي ترميم جنبه هاي غير عقلاني مسيحيت و كتاب تحريف شده آن پديد آمدند. رهاورد آن چاره انديشي ها است. نظريه زبان سمبليك و مجازي نيز يكي از اين نظريه ها است كه متأسفانه برخي، بدون توجه به پيشينه تاريخي و فرهنگي و ديني اش، درباره قرآن به كار مي برند.

آهنگ خدايي قرآن(7)

مفسر عالي مقام و دانشمند روشن گر دوران جديد، صاحب تفسير گران سنگ في ظلال القرآن در ذيل آيه 37 از سوره يونس حادثه جالبي را كه براي خودش اتفاق افتاده است اين گونه بيان مي كند: ما شش نفر مسلمان با يك كشتي مصري اقيانوس اطلس را به سوي نيويورك مي پيموديم. مسافران كشتي صدوبيست مرد زن بودند كه در بين آنان جز ما مسلمان ديگري نبود. يك مبشر مسيحي در داخل كشتي نيز دست از برنامه تبليغي خود برنمي داشت و حتي مايل بود ما را نيز به دين مسيحيت درآورد. روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس اطلس و بر روي كشتي به جاي آوريم تا علاوه بر اقامه فريضه مذهبي، حماسه اي در مقابل آن مبلغ مسيحي بيافرينيم.
ناخداي كشتي يك نفر انگليسي بود موافقت كرد كه ما نماز را در عرضه كشتي بخوانيم و به كاركنان كشتي كه از مسلمانان آفريقا بودند اجازه داد كه با ما نماز بخوانند و آنان نيز بسيار خوشحال شدند زيرا نخستين باري بود كه نماز جمعه بر روي كشتي اقامه شد. من خودم به خواندن خطبه و امامت جمعه پرداختم و ديدم كه ساير مسافران غير مسلمان نيز اطراف ما حلقه زده اند و با دقت، كار ما را زير نظر دارند.
پس از نماز گروه زيادي نزد ما آمدند و اين موفقيت را تبريك گفتند. در اين ميان خانمي _ كه بعداً فهميديم اهل يوگسلاوي است و از دست كمونيسم فرار كرده _ فوق العاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود به حدي كه اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خود نبود. او به زبان انگليسي، ساده و آميخته با تأثر شديد و خضوع و خشوع خاصي احساسات خود را بيان مي كرد و گفت: «... آنچه مرا فوق العاده جلب كرد اين بود كه در لابه لاي خطبه امام شما جمله هايي وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود. آنها داراي آهنگ فوق العاده موثر و عميقي بودند آنچنان كه لرزه بر اندام من مي انداخت. فكر مي كنم هنگامي كه امام شما اين جملات را ادا مي كرد مملو از روح القدس شده بودم».
ما كمي فكر كرديم و بعد متوجه شديم كه مراد از آن جمله ها آيات قرآن بود كه در اثناي خطبه و نماز تلاوت مي شده است. اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتي انساني را كه يك كلمه از مفهوم آن را نمي فهمد، باز تحت تأثير شديد خود قرار مي دهد.(8)

جاذبه هاي موسيقي
و دو پرسش(9)
سيد مصطفي علم خواه
محمدجواد سعدي

آيا از موسيقي عرفاني مي توان به عرفان رسيد و به خدا نزديك شد؟

اشعار عارفانه اي كه همراه با موسيقي و آهنگ خوانده مي شود، دو بخش دارد: 1_ بخش ادبيات عرفاني 2_ بخش موسيقي.
اشعار عرفاني به طور معمول مضامين آموزنده، حكمت آميز و كلمات نغز دارد. انسان وقتي به قطعه اي عرفاني گوش مي دهد، آرامش مي يابد و ممكن است حتي اشكش نيز جاري گردد; ولي اگر خوب دقت شود، قسمتي از اين برانگيختگي عاطفي ناشي از مضامين اشعاري است كه به خوبي انتخاب شده است. اين نوع احساس آگاهانه و واقعي است; اما قسمتي از تحريكات نيز در اثر آهنگ محزون و صداي آرامش بخش شخص خواننده پديد مي آيد. اين نوع برانگيختگي البته مانند قسمت اول حقيقي و پايدار نيست و در تأثير پذيري و خيالپردازي انسان ريشه دارد كه به طور معمول زودگذر و ناپايدار است; حتي گاه آثار سوء رواني در پي دارد و چه بسا زمينه راهيابي به برخي مسلك هاي انحرافي را به وجود آورد. از اين رو، فتواي اكثر فقها حرمت موسيقي غمگين است. اثبات اين كه به منظور تحصيل كمال، آرامش،، نشاط و صفاي معنوي نيازمند موسيقي هستيم. كاري دشوار و قابل تأمل است، زيرا اولا، در آموزه هاي ديني تشويق و هدايتي در خصوص آن وجود ندارد; و ثانياً، به نظر مي رسد تأثيري كه انسان از طريق آن مي پذيرد و آرامش و نشاطي كه به دست مي آورد، زودگذر و غير واقعي است.
مهم ترين نقش موسيقي تحريك قوه خيال آدمي است. بدين سبب، هر شخصي به نوعي خاص از موسيقي كه با روحيات و تخيلات وآرزوها و خواسته هايش همسو وهماهنگ باشد، گرايش پيدا مي كند; و اين همان رمز تفاوت موسيقي ها در ملت و اقوام گوناگون و حتي اصناف مختلف يك جامعه است. انسان ها، در بهره گيري از موسيقي، به سه دسته تقسيم مي شوند:
دسته اول: كساني اند كه با نگاه لذت جويي به موسيقي روي آورده، از رسيدگي به ابعاد برتر شخصيت خود غافل مانده اند و نيازهاي فطري خود راتحت الشعاع نيازهاي حسي قرار داده اند. تنها بهره اين گروه از موسيقي، تحريك پذيري حسي و خيالپردازي دور و نزديك است.
دسته دوم: آنانند كه نه چندان بلند همتند و نه بسيار فرومايه، اينان در كنار لذت هاي حسي، به حفظ شخصيت فردي و اجتماعي خود اهميت مي دهند و تا جايي كه به ابتذال و تخدير نينجامد و از تحصيل و كار باز نمانند، از موسيقي بهره مي برند; گرچه ممكن است در خلوت همچون گروه اول عمل كنند.
دسته سوم: كساني كه نفوس عالي و عقل كامل وطبع بلند دارند. آنان اعضا و حواس و قواي طبيعي را وسيله ارتقاي روح و تقويت عقل خود مي سازند. اينان عشق خود را در خدا مي جويند و رهنمودهاي زندگي خود را از او مي گيرند. آن ها بيشتر در پي تحصيل كمالات معنوي اند و جان گرانمايه خود را ارزشمندتر از آن مي بينند كه اسير محسوسات و موهومات شوند. اين گروه يكباره خود را از لذت هاي حسي و همي محروم نمي كنند; اما آن جا كه بين حس و وهم و عقل تعارض پيش آيد، جانب عقل را مي گيرند; زيرا نمي خواهند شرافت ذاتي و بلند همتي خود را به پاي لذت هاي زودگذر مادي (حسي و همي) فدا سازند.
افلاطون حكيم مي گويد: «آن كس كه همه عمر را به ترنم نغمات و حظ از زيبايي صوت مي گذراند، همان طور كه آهن در اثر آتش نرم مي شود. عنصر «غيرت» در نفس وي ملايم مي گردد و طولي نخواهد كشيد كه «شجاعت» وي نيز تحليل رود».(10)
از امام خميني (ره) در اين باره آمده است: «اي عزيز، بكوش تا صاحب عزم و اراده شوي كه خداي ناخواسته اگر بي عزم از اين دنيا رحلت كني، انسان صوري بي مغزي هستي در آن عالم كه محل كشف باطن و ظهور سريره است; و جرأت بر معاصي كم كم انسان را بي عزم مي كند و اين جوهر شريف را از انسان مي ربايد.» استاد معظم ما مي فرمودند: «بيش تر از هر چه گوش دادن به تغنيات ]موسيقي ها [سلب اراده و عزم از انسان مي كند...»(11)
از بوعلي سينا آورده شده: «آهنگ خوش، آن مقدار كه حكمت لازم مي شمارد، جوهر نفس آدمي را تقويت مي كند و قواي باطني او را تمركز مي بخشد; نه آن آهنگي كه امور شهواني را در انسان تحريك مي كند».
فارابي الحان خيال انگيز همراه با كلام و شعر پر مغز را الحان «انديشه زا» مي خواند; اما درباره موسيقي لهوي مي نويسد: «اشعاري كه داراي محتواي هزلي و لهوي هستند، اغلب براي سرگرمي و تفريح خوانده مي شوند. كه بالتبع الحان متناسب همان اشعار لهوي است و اين سبك كردن و حقير نمودن شأن الحان است كه تمام شرايع و اديان الهي آن را نهي كرده اند. چنان كه در زمان ما ]فارابي[ كاربرد موسيقي نزد اهل خير و مؤمنان ناپسند تلقي مي شود; و اين به دليل بهره گيري نادرست از موسيقي است.»
ناگفته نماند درباره مهارت فارابي در نواختن عود بسيار گفته شده، چنان كه مشهور است وي دربارگاه سيف الدوله حمداني چنان زخمه بر تارنواخت كه حضار خنديدند. در پرده ديگر، آن ها را گرياند و در مقام سوم، آنان را خواب كرد و از مجلس بيرون رفت.
دكتر حسين الهي قمشه اي، درباره مرحوم پدرش، مي گويد: «به خاطر دارم كه روزي يكي از اشعار باباطاهر را در 12 لحن مختلف براي ما اجرا كرد و نام هر لحن را فرمود. از آن جمله: داد، بيداد، بلند، كوتاه، بياباني و غيره. مرحوم الهي قمشه اي صدايي خوش داشت با مقامات و دستگاه ها و گوشه ها و الحان مختلف موسيقي ايران آشنا بود. قرآن را در بيات ترك و ديگر مقامات با شور و احساس مي خواند. دعا و نماز خويش را با لحن خوش مي خواند. به طوري كه لحن نماز ايشان، خود يكي از عوامل مشوق ما در كودكي به نماز بود».
از اين رو، به خوبي آشكار مي شود روي آوري بزرگان به موسيقي به گونه آميختگي علم و هنر و در راستاي رعايت شريعت بوده است.

تأثير گناه بر معرفت(12)
زهرا پورسينا(13)

طرح مسأله تأثير عوامل غير معرفتي بر معرفت در مقاله «اراده معطوف به باور» ويليام جيمز(14) نظر معرفت شناسان را به اين بحث اساسي معطوف كرده است كه تحصيل معرفت، چه بسا، تنها از مسير معيارها و شاخصه هاي معرفتي صرف عبور نمي كند، بلكه از آن جا كه بسياري از باورهاي انسان تحت تأثير بيم و اميدها، عشق و نفرتها، منافع شخصي و... تحصيل مي شوند، پاكسازي ساحات غير معرفتي انسان از رذايل و آراستن آنها به فضايل، در دستيابي او به حقيقت مؤثر مي تواند باشد.
آنچه در اين مقاله بحث مي شود، طرح رابطه يكي از مقولات اخلاقي ـ ديني، يعني گناه، با معرفت است. تلاش ما بر اين است كه نشان دهيم، چگونه در دو دهه اخير، توجه معرفت شناسان، به بحث تأثير ساحتهاي غير معرفتي بر ساحت عقيدتي بشر، جلب شده است و بنابراين مي توان به گناه نيز به عنوان يكي از مقولات معرفتي نظر كرد.

محرك اول در نظر ارسطو(15)
سيد محمد حكاك(16)

هدف از اين مقاله تحقيق در خصوص نظر ارسطو در باب محرك اول يا خداست. ارسطو در كتاب مابعد الطبيعه خود درباره حكمت يا فلسفه اولي بحث و براي آن دو تعريف ذكر مي كند: 1ـ بحث درباره علل اوليه واقعيت 2ـ بحث درباره موجود بما هو موجود. اين كتاب خود مشتمل به چهارده كتاب فرعي است. در كتاب آلفا علل اوليه را چهار تا مي داند: فاعلي، صوري، مادي، غايي. در كتاب لاندا، وارد بحث از محرك اول مي شود. قصد ارسطو تبيين وجود حركتي است كه سراسر عالم مادي را فراگرفته است و از اين زاويه است كه وارد بحث خدا مي شود. از نظر او، كل عالم كارواني است كه از قوه و نقص به سوي فعليت و كمال روان است و محرك اول كه فعليت محض است، در رأس هرم هستي قرار گرفته و اين قافله را به جذبه شوق به سوي خود مي كشاند. به تعبير ديگر او علت غايي حركت عالم است، نه علت فاعلي آن. ارسطو بعداز اثبات وجود محرك نامتحرك اول، آن را با خدا يكي مي داند و براي او صفات الهي مانند حيات و علم قائل مي شود و با اين كار اصل اول فلسفي عالم را با اصل بنيادين ديني متحد مي سازد، بعد از آن كه آن دو از هم جدا شده بودند.
فعل خداي ارسطو، فكر است و متعلق اين فكر هم، تنها خود اوست. بنابراين او علم و عنايتي به جهان ندارد. او معبود هم نيست. همچنان كه خالق هم نيست. زيرا ارسطو ماده و حركت را ازلي مي داند.
جهان ارسطو غايتمند است، اما نه بدان معنا كه موجودات آگاهانه به سوي غايت خويش روانند و نه بدان معنا كه خدا، عالم را چنان قرار داده است، نفوذ و تأثير خدا در عالم مانند نفوذ و تأثيري است كه شخصي ناآگاهانه، در شخصي ديگر دارد يا حتي مانند تأثيري كه يك مجسمه در طالب خود ايجاد مي كند. سخن آخر اين كه آراء ارسطو در باب خدا نه كافي است و نه حتي چندان منظم و مبوّب.

اثبات وجود خدا از منظر ابن سينا(17)
اقدس يزدي(18)

در طول تاريخ بشر در كنار مساعي انبياء الهي در راستاي معرفي خداي حقيقي به انسانها، عقلاء و متفكريني نيز بوده اند كه حداكثر تلاش خود را جهت رهيافت عقل به وجود خداوند به كار گرفته اند. در اين ميان ابن سينا به عنوان فيلسوفي مسلمان از منزلت رفيعي برخوردار است. در مقاله حاضر پس از بحث از نظري بودن مسأله اثبات خدا و اين كه از ميان انواع براهين فلسفي چگونه برهاني در اين باره قابليت دارد. به بيان تقريرهاي مختلف ابن سينا براي اثبات وجود باري تعالي در مهمترين آثار او يعني: «شفا»، «اشارات»، «نجات» و «مبدأ و معاد» پرداخته و توضيح مي دهيم كه همه اين تقريرها قابل جمع به بيان واحدي هستند. ابن سينا برهان خود «صديقين» مي نامد كه از اين جهت مورد انتقاد ملاصدرا واقع شده است. از نظر بزرگان فلسفه، برهان ابن سينا نه لمّ است و نه دليل، بلكه شبه لمّ است. در پايان به برخي ايرادات وارد بر برهان پرداخته ايم.

توسعه فرهنگ ديني و معنويت گرايي(19)
سيدابراهيم سيدعلوي

اين مقاله گزيده اي است از برخي آيات مبارك قرآن مجيد، كه گرايش به منويات در زندگي بشر را با زباني سهل و ممتنع بيان مي كند. نگارنده، ضمن بيان نكاتي در باب فرهنگ و به ويژه فرهنگ ديني، سعي دارد تا با تكيه بر آيات اين كتاب، مسائل معنوي زندگي بشر را بررسي نموده و راه حل هاي مناسب و مطلوب را در جهت معيارهاي يك زندگي معنوي به مخاطب معرفي نمايد.
وي مطابق آيه اي از سوره «انعام» به اين موضوع اشاره دارد; كه تفرقه و اختلاف در دين، پديده ي شومي است كه آثار سوء آن دامن گير همه ي افراد مي گردد و تر و خشك را با هم مي سوزاند. نويسنده در سراسر اين نوشتار نيز به نوعي، چنين تفرقه اي در دين را عامل خسران مادي و معنوي آحاد جامعه قلمداد مي نمايد.
مؤلف در بخش پاياني مقاله از شاخصه هاي يك جامعه ي ديني و اسلامي سخن مي گويد و از مسائلي كه در طول تاريخ اسلام حادث شده، مثال هاي متعددي دست مي دهد تا اوضاع حكومت ديني، در زمان پيامبر(ص) و يا حضرت علي(ع) و... را آشكار سازد و با تكيه بر وقايع حادث شده در آن زمان و آيات و رواياتي متناسب با آن، صفات حكومت ديني و به خصوص اسلامي را بر مي شمارد، چرا كه وي اسلام را تنها دين كامل و برتر معرفي نموده و دموكراسي اسلامي را بسيار متفاوت از دموكراسي غربي مي پندارد. بنابراين، انتظار نويسنده از يك جامعه اسلامي، طبق الگوي قرآن، بسيار معنوي است و درصدد است تا راهكارهايي در جهت ايجاد يك حكومت ديني مطلوب ارائه نمايد.

آيا اسلام امروز هم قابل اجراء است؟(20)
نوشتاري از : علامه محمدحسين طباطبايي

عده اي مي گويند: آيا به راستي مي توان باور كرد كه اسلام قادر است جهان بشريت را، با در نظر گرفتن وضع حاضر و پيشرفت هاي حيرت انگيز آن، اداره كند و نيازهاي موجود را پاسخ دهد؟ آيا وقت آن نرسيده بشري كه به ياري دانش در اعماق آسمان نفوذ مي كند و به تسخير ستارگان مي پردازد، ديگر اين گونه افكار كهنه مذهبي را دور انداخته، روشي نو و تازه براي زندگي پرافتخار خود انتخاب كند و نيروي فكر و اراده اش را بر توسعه پيروزي هاي شايانش متمركز سازد؟

آيا تمام مسائل در قلمرو تحول است؟

ما طبعاً تازه را بيش تر از كهنه دوست داريم و نوي هر چيز را به كهنه آن ترجيح مي دهيم; ولي اين موضوع كليت ندارد و اين قانون در همه جا قابل اجرا نيست; براي مثال نمي توان گفت: 4=2×2 كه هزاران سال بشر از آن استفاده كرده، ديگر كهنه شده و بايد از اين پس انفرادي زندگي كرد. نمي توان گفت پيروي از قوانين مدني كه به مقدار زيادي آزادي فردي را پايمال مي كند، كهنه شده و مردم را به ستوه آورده، در چنين دوره اي كه بشر به تسخير فضا پرداخته، بايد راهي تازه باز كرد و از قيد قانون و قانون گذار و مجريان قوانين نجات يافت. اساساً مسأله كهنه و تازه در موردي مي تواند مطرح شود كه قلمرو تحول بوده، براي تبدل و تغيير آمادگي داشته باشد.

آيا اسلام مي تواند جهان بشريت را با وضع حاضر اداره كند؟

اين سؤال نيز خالي از غرابت نيست. با توجه به معناي حقيقي اسلام كه دعوت قرآني بر آن استوار مي نمايد، اين پرسش بسيار شگفت آور است; زيرا «اسلام» يعني آيين و مقرراتي كه با طبيعت ويژه بشري انطباق دارد و نيازمندي هاي واقعي انسان را تأمين مي كند.
بديهي است كه طبيعت و فطرت انساني همواره يك سان است و به مكان و زمان و موقعيت اجتماعي و اقتصادي اش وابسته نيست. بنابراين، معناي سؤال در حقيقت اين است: اگر انسان از راهي كه طبيعت و فطرت به وي نشان مي دهد برود، آيا خوشبختي طبيعي خود را مي يابد و به آرزوهاي طبيعت خود مي رسد؟ اين پرسش ها، پرسش از بديهيات است.
اسلام يعني راه فطرت و طبيعت كه هميشه را حقيقي انسان است و با تغيير وضع، تغيير نمي پذيرد. خواست هاي طبيعي و فطري خواست هاي واقعي آدمي است و سرمنزل فطرت و طبيعت سرمنزل سعادت و خوشبختي او. خداي متعال در قرآن مجيد مي فرمايد: «فاقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيِّم(21); با استواري و در حال اعتدال با دين مواجه شو يعني با همان آفرينش ويژه خدايي كه مردم را بر اساس آن آفريده و در آفرينش خدا تغيير و تبديل نيست ]ثابت است[ آن است ديني كه زندگي مردم را مي تواند اداره كند.»
چنان كه براي ما مشهود و محسوس است، هر يك از انواع گوناگوني كه در جهان آفرينش وجود دارند، زندگي و بقايي خاص داشته، در زندگي خود خط مشي و راهي و سر منزلي مشخص را تعقيب مي كنند و سعادت و خوشبختي شان اين است كه بدون برخورد به مانع به سر منزل خود برسند; به عبارت ديگر، راه زندگي و بقا را، متناسب با ابزاري كه به آن مجهزند، بدون مزاحم بپيماند.
انسان هم در زندگي خود مسيري طبيعي و فطري و سرمنزل مقصودي دارد. ساختمان وجودش به تجهيزاتي مجهز است كه مسير فطري و طبيعي اش را مشخص و او را به سوي منافع واقعي اش هدايت مي كند. خداي متعال در وصف اين هدايت عمومي كه در همه انواع آفرينش جاري است، مي فرمايد: «أعطي كلَّ شيء خلقه ثمَّ هدي;(22) به هر چيز آفرينش مخصوص آن را داد، پس از آن به سوي منافعش راهنمايي و هدايت كرد.» و در وصف هدايت خصوصي كه در انسان جاري است، مي فرمايد: «و نفس و ما سوّاها???فالهمها فجورها و تقواها???قد افلح من زكّاها???و قد خاب من دسّاها(23) سوگند به نفس و كسي كه آن را درست كرد، پس ناپرهيزي و پرهيزكاري آن را به وي فهمانيد. رستگار شد كسي كه نفس خود را رشد و پرورش نيك داد و نوميد شد كسي كه آن را از رشد خوب بازداشت.»

قوانين اسلامي با قوانين بشري چه تفاوتي دارد؟

از بيان گذشته روشن مي شود كه مسير زندگي واقعي انسان كه سعادت و خوشبختي حقيقي او را در بردارد، راهي است كه طبيعت و فطرت به سوي آن هدايت مي كند و بر اساس مصالح و منافع واقعي كه با اقتضاي آفرينش انسان و جهان مطابق است، پايه گذاري شده است. البته اين راه ممكن است با خواست هاي عواطف و احساسات تطبيق نپذيرد; زيرا عواطف و احساسات بايد درخواست هاي خود از طبيعت و فطرت پيروي كند; و محكوم آن باشد نه حاكم بر آن. جامعه بشري بايد زندگي خود را بر اساس واقع بيني بنا كند نه بر پايه لرزان خرافه پرستي و ايده آل هاي فريبنده عواطف و احساسات.
فرق قوانين اسلامي و قوانين مدني ديگر در همين نكته است. قوانين اجتماعي معمولي پيرو خواست اكثريت افراد جامعه (نصف+1) است; ولي قوانين اسلامي بر طبيعت و فطرت كه نشان دهنده اراده خداي متعال است، تكيه دارد.از اين رو، قرآن كريم حكم و تشريع را در ساحت كبرياي خداوندي منحصر مي داند و مي فرمايد: ان الحكم الا لله(24) و من أحسن من الله حكماً لقوم يوقنون(25); حكم مخصوص خدا است و كيست كه در حكم بهتر از خدا باشد براي اهل يقين».
آنچه در جامعه هاي معمولي حكمفرما است، خواست اكثريت افراد يا خواست يك ديكتاتور مقتدر است; ولي در جامعه حقيقي اسلامي حكومت از آن حق و حقيقت است و خواست افراد بايد از آن تبعيت و پيروي كند.
با اين توضيح شبهه و اشكال ديگري نيز روشن مي شود و آن اين كه: اسلام موافق طبع جامعه بشري نيست و انسان هاي امروز كه از آزادي كامل برخوردار و از هر گونه كامراني بهره مندند، هرگز حاضر نمي شوند زير بار محدوديت هاي اسلام بروند.
البته اگر بشريت را با وضع حاضر كه انحطاط اخلاقي در همه شؤون زندگي اش رخنه كرد، با هر گونه بي بند و باري و بيدادگري آلوده گشته و هر لحظه به فنا و زوال تهديد مي شود، در نظر بگيريم، هيچ گونه مطابقت و موافقتي با اسلام و احكام روشن آن ندارد. نبايد توقع داشت كه با حفظ وضع حاضر، تنها نام اسلام و احكام اسلامي سعادت كامل بشري را تأمين كند. و اين توقع مانند آن است كه از فضاي استبداد و ديكتاتوري كه تنها از نام دموكراسي بهره مي برد، نتايج دموكراسي واقعي را توقع داشته باشيم.
اما اگر تنها طبيعت و فطرت خدادادي مردم را در نظر گرفته، با اسلام كه همان دين فطرت و طبيعت است بسنجيم، كمال موافقت و سازش ميان آن ها وجود دارد. چگونه متصور است فطرت و طبيعت با راهي كه خود تشخيص داده، به سوي آن هدايت مي كند و جز آن راهي نمي شناسد، سازش نكند؟
امروزه به سبب انحراف و كج بيني كه در اثر بي بند و باري بشر گريبان فطرت و طبيعت را گرفته تا اندازه اي رابطه شناسايي ميان طبيعت و فطرت و روشي كه خود نشان داده بريده شده است. در چنين وضع نامساعدي، روش عقلايي اين است كه با وضع نامساعد مبارزه شود تا زمينه مهيا گردد نه آن كه گرداگرد طبيعت و فطرت منحرف خط بطلان كشيم و از سعادت و خوشبختي انساني به كلي نوميد شويم.(26)

اسلام اروپايي(27)
جك استراو
منصور گودرزي

جك استراو، وزير امور خارجه انگليس در مقاله اي كه در شماره ماه اكتبر ماهنامه تخصصي «پر اسپكت» چاپ لندن منتشر كرده است، مي گويد: ديدگاهي كه «بنيادگرايي» را مساوي با دين اسلام مي داند با پيشينه اين دين توحيدي آشنايي ندارد. اين مقام انگليسي در مقاله «اسلام در اروپا»، ريشه هاي بنيادگرايي را حتي در ديدگاههاي غير مذهبي داراي مصداق مي داند و به نقد تفكر حاكم در غرب مي پردازد كه از در كنار هم بودن دين و سياست در اسلام به عنوان يك ضعف و عامل غير دموكراتيك بودن كشورهاي اسلامي ياد مي كنند.
استراو در مقاله اش پيش بيني كرده كه به زودي «اسلام جديد اروپايي» در اين قاره شكل خواهد گرفت كه متفاوت با «اسلام بنياد گرايان» خواهد بود.
از زمان رخداد يازدهم سپتامبر تاكنون، درباره بنيادگرايي اسلام بسيار نوشته شده است; به گونه اي كه ممكن است فكر كنيم كه با مفهوم ناشناخته اي رو به روييم كه در ديگراديان وجود نداشته است. اما مسئله بدين گونه نيست. نقش معناشناختي اين مفهوم، از آغاز سده بيستم و در جريان دفاع درست پنداران (Ortodox) پروتستاني در برابر انديشه هاي دارويني به ميان آمد. فرهنگ نامه فشرده آكسفورد، بنيادگرايي را به عنوان «پايبندي سخت به اعتقادات سنتي ديني» و پذيرش بي چون و چراي احكام مقدس تعريف كرده است.
پديده بنيادگرايي تنها در اديان توحيدي خلاصه نمي شود. در دين بودايي كه يكي از صلح جويانه ترين اديان جهان است. گاه بنيادگراين بر اين دين مسلط شده اند. بسياري از نظامي گرايان ژاپني در طي سال هاي دهه 1930 بودايي بودند. اخيراً نيز برخي بوداييان در سري لانكا عليه «جدايي خواهان تاميل» اسلحه برگرفته اند و بر دشواري هاي جنگ داخلي در اين جزيره افزوده، و آن را از سال 1983 به اين سو تجزيه كرده اند.
بنياد گرايي غالباً تهديدي براي مردم سالاري است. اما مردم سالاري نيز مي تواند آن را رام و جذب كند. قدرت مردم سالاري در هند و سر لانكا چنان بوده كه حتي در برهه هاي دشوار و حاد ستيزهاي دروني، توانسته اند افراطيون مذهبي را مهار و سر به راه كنند. جالب آن كه در كشورهاي مسلماني كه داراي مردم سالاري هستند، مانند تركيه و مالزي، بنيادگرايي تأثير و نفوذي محدود دارد. اما در اغلب كشورهاي جهان اسلام، مردم سالاري ريشه هاي مستحكم ندوانده و بنيادگرايي دامن گستر است. اين امري متناقض است، زيرا اسلام به طرق مختلف ديني، برابري خواه و ترقي طلب است. پيامبر خود جامعه اوليه مسلمانان را بر پايه شورا يا مشاوره اداره مي كرد.
اسلام در اصل، در اعطاي حقوقي چون «حق طلاق» به زنان، بسيار جلوتر از جامعه هاي غربي بوده است. بسياري از نحله هاي اسلامي همواره سلسله مراتب ديني و وجود واسطه ها را مردود دانسته، و به جاي آن بر روابط مستقيم ميان فرد با خداوند تأكيد داشته اند.
در ذات اسلام، چيزي كه آن را با ماهيت مردم سالاري در اندازد و متناقض سازد، وجود ندارد. از نظر تاريخي، اسلام همواره تكثر گرايي و آزادي ديني را ترويج مي كرده و ارج مي نهاده است. ما هم داراي رواداري ديني بوده ايم، زيرا اسلام نيز توانسته در غرب توسعه يابد. دليل بيشتري لازم نيست تا بدانيم كه چرا ما همه، اسلامي و غير اسلامي، بايد در برابر كساني كه مي خواهند اعتقادات ديگران را ناديده بگيرند، بايستيم.
البته، اين بدان معني نيست كه نقش مذهب را در سياست ناديده گرفته باشم. سوسياليسم مسيحي از ديرباز يكي از گرايش هاي فعال در حزب كارگر بوده كه ما آن را مهربانانه به عوان يك «كليساي بزرگ» ناميده ايم. در ساير جاهاي اروپا، كمتر كشوري را مي توان سراغ گرفت كه داراي حزب دموكرات مسيحي نباشد. دين و مردم سالاري مي توانند در كنار هم و همانند كشورهاي داراي اشكال حكومتي مختلف چون جمهوري ايرلند و ژاپن زيست كنند.
ما غربي ها، گاه رواداري سياسي خود را با سكولاريسم قرين مي دانيم، و آن را در مقابله و تضاد با نقش به ظاهر مسلط دين در كشورهاي اسلامي مي نمايانيم. در اين جا نيز بايد از منظر نزديك تري به واقعيت ها بنگريم. قوانين و نظام هاي انديشه غربي، ريشه هايي ژرف در سنت يهودي ـ مسيحي دارند. هر چند گاه جامعه هاي ما پسامسيحي قلمداد مي شوند، اما اين برداشت معناي غير مسيحي نمي دهد. انگلستان هنوز داراي يك نظام كليسايي جا افتاده است كه ملكه رئيس آن به شمار مي آيد. هنگامي كه من وزير امور داخلي بودم، يكي از وظايف من معرفي اسقف هاي جديد به كليساي انگلستان بود. حتي در آمريكا نيز كه خود سكولاريزم در نظام آموزش عمومي، محترم و گرامي داشته مي شود، باز روي هر يك از اسكناس هي رايج آن، جمله «توكل به خداوند» نقش بسته و در عين حال، توجه و رفت و آمد مردم به كليسا اهميت دارد.
اما اگر غرب تا آن اندازه كه ما تصور مي كنيم سكولار نيست، جهان اسلام نيز با ارزش هايي كه ما آن ها را به عنوان «سكولار»، «مردم سالارانه»، و يا «غربي» برمي شمريم، دشمني ندارد. اگر مردم سالاري، به گونه اي كه در كشورهاي اروپاي شرقي، آمريكاي لاتين و آسياي شرقي وجود دارد، در جهان عرب نيز رواج يابد، مي توان انتظار داشت كه احزاب دموكرات ـ اسلامي نيز مشابه با احزاب دموكرات ـ مسيحي در كشورهاي اروپايي شكل بگيرند. چنين احزابي اكنون در برخي كشورهاي خاورميانه اي در اشكال ابتدايي خود وجود دارند. ما از طريق عواملي چون «شوراي بريتانيا» و يا «بنياد وست مينستر» بهتر و بيشتر ميتوانيم به اين فرايند كمك برسانيم. اتحاديه اروپا نيز بايد بيشتر به اين امر بپردازد.
در يكي از مقاله هاي اخير نشريه «پراسپكت» (ماه فوريه)، دانشمند پاكستاني، پرويز امير الحديبي گفته است كه هيچ يك از رهبران گراي مسلمان در سده بيستم، بنيادگرا نبوده اند. بسياري از اين چهره ها، مانند عبدالناصر از مصر و يا سوكارنو از اندونزي گر چه ضد غربي بودند، اما بنيادگرا نبودند. بنيادگرايي براي عمده جهان اسلام، يك پديده نسبتاً نو ظهور است. اين پديده منشايي ناشفاف و پيچيده دارد.از خود بيگانگي، شكست راه حل ها در فلسطين و فروكاستن آموزش هاي سكولار، و نيز شكست كشورهاي اسلامي براي درهم آميزي و بهره گيري از فرايند جهاني شدن، همه در بروز اين پديده نقش دارند.
مسلمانان در بسياري از كشورهاي غربي از جمله فرانسه، آلمان، آمريكا و خود بريتانيا زندگي مي كنند كه بايد خود را با زندگي حسابگرانه مردم سالارانه ما تطبيق دهند.
فرا رسيدن امواج مهاجراني، يكي پس از ديگري، بريتانيا را به سوي يك جامعه چند فرهنگي سوق داده است. من از تأسيس مدارس مذهبي دولتي براي جامعه مسلمانان، در كنار كليساي انگلستان و مدارس كاتوليك و يهودي حمايت مي كنم. ما بيش از اين ها در كمك به جامعه مسلمانان اهتمام كرده ايم. بريتانيا براي مثال، يكي نمونه كشور غير اسلامي است كه در خلال مراسم سنتي سالانه حج ،هيئتي كنسولي به مكه مي فرستد. بريتانيا از فرانسه و آلمان در زمينه درك و همدلي با شمار زيادي جمعيت مسلمان كه اكنون از شهروندان ما هستند، جلوتر است. براي مثال، در آلمان نسبت مسلماناني كه حق راي يافته اند. بيش از 10 درصد از كل جمعيت آنها نيست. اما به عكس، عملا همه شهروندان مسلمان ما در بريتانيا حق رأي دارند. در فرانسه، به طور سنتي بيشتر تأكيد بر جذب (ديگران) است تا ادغام و يكپارچگي با آنها. نه فرانسه و نه آلمان، هيچ كدام هيئتي مانند كميسيون برابري نژادي بريتانيا (ORE)، كه در سال 1979 از سوي حكومت سابق حزب كارگر بنياد يافته است، در اختيار ندارند. اما ساختن يك جامعه واحد (كه هم متحد باشد و هم واگرا)، از ميان بسياري جوامع متمايز و گوناگون كه در شهرها و روستاهاي ما زندگي مي كنند، بدان معني نخواهد بود كه ما بر اعمال غير قابل قبول چشم ببنديم، حال اين اعمال خواه ازدواج هاي اجباري باشد و خواه بي تفاوتي و سكوت در محكوميت اثبات شده اعمال تروريستي.
آن چه ما از «جهان اسلام» مي دانيم آن است كه جهان اسلام بسيار بيش از يك انديشه مفرد فرهنگي است. اكثريت جمعيت بسياري كشورها، از مراكش در غرب گرفته تا اندونزي در شرق،، مسلمان اند. اسلام در اين جامعه ها نقش هاي متفاوتي بازي مي كند و در چارچوب انديشه هاي اسلامي تفاوت هاي نظري فراواني يافت مي شود. اين واگرايي، در جامعه هاي مسلمان ساكن بريتانيا نيز بازتاب دارد.
با وجود اين كه من از تكثر گرايي در اسلام بريتانيا آگاهم، همه ما بايد متوجه باشيم كه يك چارچوب نظري بنيادگرايانه مي تواند بخشي هر چند كوچك از جامعه مسلمان را تحت كنترل بگيرد.
مسئله بنيادگرايي در جامعه اسلامي ما نياز به توجه دارد. در يك نظر سنجي نشريه گاردين/آي. سي. ام (Guardian/Icm) در ماه ژوئن امسال، معلوم شد كه بر اساس نظر سنجي، 41 درصد از پرسش شوندگان مسلمان بريتانيايي، اعتقادي نيرومند وجود دارد كه آنها بايد براي ادغام و يكپارچه شدن در جريان اصلي جامعه، كار بيشتري انجام دهند. اين سند تمايل به ادغام، با اين يافته محكم تر مي شود كه تقريباً 65 درصد از پرسش شوندگان، با برنامه هاي «ديويد بلنك» در زمينه آزمون زبان انگليسي و نيز شرايط شهروندي براي پذيرش مهاجرين تازه به بريتانيا موافق بوده اند. تنها 29 درصد از پرسش شوندگان مخالفت خود را با اين گونه آزمون ها بيان كرده بودند.
اين نظر سنجي، و نيز برخي مقالات چاپ شده در گاردين، آشكار كردند كه پس از حادثه يازدهم سپتامبر، يك جامعه واگراي اسلامي با استعدادي نوين در خودشناسي، در حال شكل گيري است و در پي آن است تا خود را تحت فشار و اغلب گريزان از زمينه هاي خشونت و فقر بشناساند.
در همين حال، بسياري از افراد نسل جوان تر، نسبت به يكپارچگي و ادغام در جريان اصلي جامعه بريتانيا، از خود نارضايتي نشان مي دهند. ما بايد همراه با رهبران اسلامي كوشش هاي بيشتري براي ارزيابي نفوذ بنياد گرايان بر جوانان ناراضي مسلمان به خرج دهيم. دموكرات ها هرگز نمي توانند بپذيرند كه منكرات و مناهي مذهبي بر قوانين موضوعه مقدم شوند و پيشي گيرند.
هر چه مسلمانان بريتانيايي ـ و نيز هم كيشان ديگر اروپايي آنان ـ بيشتر در دستگاه مردم سالاري ما ادغام شوند سريع تر شاهد ظهور يك اسلام متمايز اروپايي خواهيم بود. چنان كه براي مثال، جمعيت مسلمانان بوسني نيز همواره سنت هاي متمايز خود را داشته است. بيهوده نبود كه سارايوو در سال هاي دهه 1990 به عنوان شهر رواداري هاي بزرگ شهرت يافت، زيرا آنجا، جايي بود كه جمعيت اكثريت مسلمان در كنار كاتوليك ها، يهوديان و مسيحيان ارتدكس زندگي مي كردند. بسياري از جمعيت يهوديان شهر از نسل يهوديان اخراجيي بودند كه در سال 1492 از اسپانيا به آنجا پناه آوردند. اين شهر، نه تنها مي تواند نمونه اي براي جمعيت مسلمانان بريتانيايي باشد، بلكه شهرتش در رواداري و احترام، سرمشقي براي همه اروپا است.

آئين مسيحيت(28)
عمده ترين علت ظهور
انديشه سكولاريسم در جهان غرب
خسرو ظفرنوايي

سكولاريست ها مدتي است حمله گسترده اي را بر عليه حاكميت دين مبين اسلام و مسلماناني كه خواستار حاكميت اسلام اند آغاز كرده اند. يكي از ترفندهاي زشت غربيها برخورد با فرهنگ و انديشه ملل ساير كشورهاي جهان، تخطئه، تضعيف، سبك شمردن انديشه هاي ملتها و در پي آن القاء و تزريق انديشه هاي وارداتي و نهايتاً استحاله فرهنگي ملتها است. عقده هاي رواني ناشي از فشارهاي كليسا از يك طرف و بغض و حسد ناشي از پيشرفت علمي مسلمانان ازطرف ديگر آنان را بر آن داشته كه در نفوذ فرهنگي ـ استعماري دينداري و دين مداري مسلمين را نشانه روند و با طرح موضوعات مانند دموكراسي، حقوق بشر و... عقايد ناصواب خود را بر آنان تحميل كنند. سكولاريسم يكي از انديشه هاي وارداتي جهان غرب است كه با هدف دين زدايي و منزوي كردن دين از عرصه اجتماع مسلمين به اشكال گوناگون در سالهاي اخير انديشه ديني را هدف قرار داده است. شگفت آور آن است كه بسياري از اين سكولاريستها در دوران قدرت و سلطه كمونيسم، كمونيست بودند و هنگامي كه كمونيسم با سرعت از هم فروپاشيد لباس دموكراسي پوشيدند و چنان منادي آن شدند كه گويا از همان كودكي از هواداران دموكراسي بوده اند.
با نگاهي به گذشت پانزده سده از مسيحيت اين نكته روشن مي شود كه كليسا در هيچ دوره و عصري نتوانسته است حكومت ديني مسيحي تشكيل دهد بلكه حداكثر قدرت كليسا در ابعاد فرهنگي و استقلال از قدرت و حكومت بوده است. كليسا نهايتاً در سده هاي محدود ـ (رنسانس)، قدرت محاكمه مخالفان آموزه هاي ديني را دراردوگاه هايي موسوم به تفتيش عقايد داشته است كه آن هم زير نظر امپراتور و حكومت انجام مي گرفت. اگر فرضاً در گوشه اي از دنيا، حاكم مطلق آن پاپ يا كشيشي باشد كه اين حكومت نه حكومت ديانت مسيح كه حكومت پاپي است. از اين روست كه سكولارها عقب نشيني ديانت مسيح رادر عرصه اجتماع، علمي و عقلي توصيف مي كنند و خواهان الگو برداري از آن در جوامع اسلامي اند. ليكن موضع قرآن كريم و سنت پيامبر اسلام(ص) درباره همبستگي دين با سياست بسيار واضح بوده و روشن ترين دليل براي ادغام دين با سياست و حكومت، شيوه عملي پيامبر اسلام(ص) است كه برخاسته از وحي الهي است. آن حضرت در بدو ورود به مدينه اقدام به تشكيل حكومت اسلامي كرد و منشور حكومتي خويش رابا الهام از آيات قران كريم بنا نهاد.
امروزه آيين مسيحيت جداي از سياست، حكومت و عرصه هاي مختلف اجتماعي را به صورت رسمي پذيرفته است و متوليان كليسا هيچ نوع داعيه حكومت و مداخله در مسائل اجتماعي را ندارند. پاپ و كشيشان به موعظه، نصيحت و دعاهاي يكشنبه در كليساها، آن هم براي جمعي بسيار محدود بسنده مي كنند.
اين در حالي است كه كليسا در قرون متمادي يك قطب قدرت در برابر امپراتور به حساب مي آمد و هر چند در امور اجرائي كشور مستقيماً دخالتي نداشت اما براي خود تشكيلات مستقلي مانند دادگاههاي تفتيش عقايد، نظارت بر مراكز تعليماتي و عام المنفعه، سرزمين ها و ثروتهاي كلان داشت. علاوه بر آن از اقتدار معنوي و نفوذ بر دل هاي متدينان نيز برخوردار بود و مجموع اين ها موجب مي شد كه كليسا در كنار امپراتور يك قطب قدرت به حساب آيد.
به طوري كه حكومت ها آن را به عنوان يك رقيب براي خود پذيرفته بودند. اما اين هيبت و قدرت كليسا از حوالي سده چهاردهم رو به افول گذاشت. تمامي مراكز كليسا از محكمه ها گرفته تا سرپرستي يتيم خانه ها از حيطه آن خارج شد. اين افول قدرت داراي علل زيادي است. از جمله علل عمده و مهم آن اناجيل اربعه و آيين مسيحيت است كه زمينه و بستر پيدايش سكولاريسم را در جوامع غربي هموار كرد.

آيين مسيحيت و انگيزه ظهور سكولاريسم

حواريون، مسيحيان آن دين راستيني را كه خداوند بر حضرت عيسي بن مريم(ع) نازل كرده بود نشناخته اند بلكه چهره تحريف شده دين خدا را مي شناسند. براي نمونه آنچه پولس يكي از حواريون حضرت عيسي(ع) آورده بود. پولس دين حضرت مسيح(ع) را با بت پرستي رايج آن روز به هم آميخته بود.

برنتون مي گويد:

نتيجه اي كه مي توان گرفت اينكه پولس اولين و بزرگترين مفسد نسبت به تعاليم آسماني حضرت مسيح(ع) بود. او از پيش خود چيزهايي بر دين جديد افكند و افزود كه در دين نازل شده از سوي خداوند نبود بنابراين دين مسيح(ع) جنبه الهي و كمالي خود را از دست داد.
تحريفي كه در دين پذيرفته شده مسيحيان ـ كه مي پنداشتند دين خداست ـ پيش آمد تنها در زمينه عقايد نبود كه اين نيز به نوبه خود مهم است بلكه جدا كردن عقيده از شريعت و قانون و عرضه دين براي مردم به عنوان اينكه تنها يك عقيده است، بدون كانون!
از جمله تحريفات خدا انگاشتن عيسي، ادعاي فرزندي او براي خداوند و ضميمه ساختن خداي سومي به اين دو تا سه خدا در يك خدا شود; پدر و پسر و روح القدس. اما تنها تحريف در عقيده نبود بلكه جداسازي عقيده از شريعت و عرضه كردن دين بدون شريعت و قانون بر مردم با شعاري كه ريشه ديني نداشت و بر پايه «كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا واگذار» استوار بود به آن تحريفات افزوده شد.
بهر حال انديشه سياسي حواريون درباره حكومت و چگونگي ارتباط آن با دين مختلف بود. انديشه آنان به قبل از مسيحيت بر مي گردد زيرا حواريون و طرفداران نخستين مسيحيت از دو گروه تشكيل مي شدند.
گروهي غير يهودي كه معتقد به تمدن و فلسفه روم خصوصاً رواقيان بودند. گروه ديگر طرفدار يهود بودند كه اين خود منشأ پيدايش دو فرهنگ و انديشه متقابل در آيين مسيحيت و مهمترين مبدأ پيدايش سكولاريزم در مسيحيت شد.
تجمل گرايي، فساد مالي و اخلاقي، انبوه سازي ثروتهاي شخصي و بادآورده، ايجاد فاصله هاي طبقاتي، شكم بارگي هاي آشكار به جاي ساده زيستي، گزينش حداقل زندگي متوسط، باده خواري و غيره در زندگي مردم بسيار اثر منفي گذارده بود.

سنت حضرت عيسي(ع) و فقدان قوانين اجتماعي و حكومتي

ديني كه مدعي حضور در عرصه حكومت و سياست است مي بايست حداقل حاوي چند حكم حكومتي و اجتماعي باشد تا دين باوران به دليل اجراي آنها خود را مدعي مشاركت در دولت بدانند يا به بهانه جامه عمل پوشاند به مقاصد دين (اجراي احكام) حكومت غير ديني را سرنگون كرده و حكومت ديني تشكيل دهند. چنان كه آيين مقدس اسلام حاوي چنين احكامي است، مانند حكم جهاد، مقابله به مثل، زكات، خمس، حج، امر به معروف و نهي از منكر، حدود و ديات و غيره كه اجراي اين احكام در سايه تشكيل حكومت امكان پذير مي شود.

اما در آيين مسيحيت و انجيل، قوانين اجتماعي و حكومتي نمي بينيم.

و در جايي ديگر مي خوانيم: «و اما عيسي چو دانست كه مي خواهند بيايند او را و به زور پادشاه سازند باز تنها به كوه بر آمد» (29)
اين آيه بيان عكس العمل آن حضرت در امتناع از تشكيل حكومت بود. نتيجه آنكه حضرت عيسي(ع) نه تنها با كنار كشيدن خويش از عرصه حكومت و اجتماع مزرعه مستعدي براي رشد و نمو سكولاريسم در مسيحيت ايجاد كرد بلكه با تأييد ضمني يا صريح حكومت هاي وقت و نهي از برخورد با آنان و مطابق اناجيل موجود، بستر پيش روي قطب حكومت در مقابل قطب كليسا را هموار كرد.
آري بذرهاي جدايي دين از حكومت كه شعار سكولاريسم ها است بوسيله سخنان حضرت عيسي(ع) و حواريون در مسيحيت پاشيده و سپس به وسيله تفاسير مجتهدان بزرگ مسيحيت بارورشد و رو به گسترش نهاد و به صورت يك نظريه دو پادشاهي، يا شمشيري رسماً جزء مبادي و اصول مسيحيت شناخته شد.
فوستل دوكولانژ مورخ سده نوزدهم مي گويد: «دين مسيح مذهب را از حكومت تفكيك كرد و گفت كه چون مذهب آسماني است با موجودات زميني آميخته نمي تواند شد. عيسي به مردم گفت: «آنچه از قيصر است به قيصر و آن چه از خداوند است به خداوند ادا كنيد» و تا آن زمان كسي به اين صراحت خداوند و حكومت را از يكديگر متمايز نشمرده بود»(30)
«علناً اظهار كرد مذهب را با حكومت هيچ گونه مناسبتي نيست»(31)
آنچه مسلم است صحت قضاوت تمامي اقوال متوقف بر اعتبار اناجيل موجود است. آنچه از عدم مشاركت حضرت عيسي(ع) و دخالت آيين مسيحيت در قلمرو سياست و دولت با توجه به مدت كوتاه رسالت حضرت عيسي (سه سال) بوده است بر محوريت اناجيل بررسي مي شود.

حاصل سخن:

مسلمانان با توجه به اين كه حضرت عيسي(ع) جزء پيامبران شاخص خداوند و اولوالعزم است معتقدند كه آن حضرت در صورت هيچ وقت به حكومت امپراتوران ملحد تن نمي داد و آن چه را كه از برخورد نرم وي با شاهان گزارش شده است در صورت پذيرش بايد بر تقيه و رعايت مصالح مهم آن زمان حمل كرد.
در هر صورت آيين مسيحيت جزء علل اوليه و اساسي پيدايش سكولاريسم بوده است و استناد ريشه هاي سكولاريسم به كتاب مقدس با توجه به سخنان و رفتار حضرت عيسي در دوره كوتاه رسالت خود و به اعتبار اناجيل موجود است. از طرف ديگر با توجه به عدم مصونيت تفاسير متون ديني از تحريف، نارسايي تعاليم انجيل و تعارض دستاوردها و آموزه هاي مسيحيت هم چون تثليث و غيره و همچنين ضعف آن ها نسبت به تبيين عقلاني باورهاي ديني و رويارويي دين مسيحيت با دستارودهاي نوين علمي و تعارض هاي آشكار ميان فرضيه ها و قوانين علمي با عقايد ديني از عوامل پيدايش سكولاريسم به شمار مي روند.
آنچه مسلم است اينكه آيين مسيحيت به دست كليسا و كشيشان و متفكران مسيحي دچار خطاها و لغزش هاي متعدد و جبران ناپذير شد كه امروزه تفكيك كامل دين و حكومت در جهان غرب را شاهديم. ليكن دين خداوند چنين نيست نه آن هنگامي كه از سوي خدا نازل شد و نه در اجراي عملي و در واقعيت تاريخي. آيات فراواني در قرآن مجيد گواه بر وحدت و عينيت عملي ديانت و سياست اند.
«يا داود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالعدل»(32)
«لقد اتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمه و آيتنا هم ملكا عظيما»(33)
برخي ديگر از آيات به صورت كلي يكي از اهداف بعثت پيامبران الهي را در مجموعه اي از مقررات و قوانين اجتماعي و دنيوي ابلاغ كرده است وجامه عمل پوشانيدن به آنها را موجب تحقق قسط و عدالت مي داند.
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط»(34)
آيه فوق اشاره به برخي قوانين مربوط به دنيا دارد كه رعايت آنها منجر به عدالت مي شود، قوانيني كه به وسيله پيامبران براي انسان فرستاده شده است. اين مسئله به معناي اهميت دادن به مسائل دنيوي مردم است.
صد هزاران ز انبياي حق پرست
خود به هر مركز سياست را به دست(35)
در خاتمه بايد اشاره كرد كه سكولاريسم نوعي تهاجم فكري است حاصل از عكس العمل طغيان كليسا و يكي از پيامدهاي تحريفي بود كه در دين پولس پديد آمد، ديني كه اروپا آنرا به عنوان دين خدا گرفت و به سكولاريسم انجاميد.

تاريخچه مهريه(36)
از ديدگاه اديان
رقيه بيات

آيا مهريه از احكام تأسيسي اسلام محسوب مي شود با قبل از ظهور كتب اسلام هم رسم دادن مهريه به زنان رايج بوده است؟
آنچه از مطالعه تاريخي حقوق زن در ادوار گذشته معلوم مي شود اين است كه مهريه از ابداعات حقوق اسلام نيست و قبل از آن نيز وجود داشته است. قديميترين قانوني كه تاكنون شناخته شده، قانون حامورابي مي باشد كه در حدود 1700 سال قبل از ميلاد مسيح تدوين شده است. قانون حامورابي شامل 282 ماده مي باشد كه 150 ماده آن به زبانها زنده ترجمه شده است. طبق مواد 138 و 139 قانون مزبور اگر زن عقيم بوده و طلاق داده شود، شوهر مكلف است كه مهر و جهيزيه وي را تسليم كند و در صورتي كه زن مهر و جهيزيه نداشته باشد، پرداخت مقدار يك من نقره به او ضروري است. هرگاه زن مرتكب ترك خانواده يا اعمالي از قبيل آن شود، به لحاظ جرم ارتكابي، شوهر از تأديه مهريه و جهيزيه معاف بوده است. نظر به مراتب فوق معلوم مي شود كه قانون حامورابي با وضع مواد خاصي درباره مهريه آن را از احكام عقد نكاح تلقي كرده است.
در ايران باستان نيز دختران را به محض رسيدن به سن بلوغ شوهر مي دادند كه از توليد مثل جلوگيري نشده باشد. پدر هم با شوهر دادن دختر خود كليه حقوقي را كه بر دختر و وظايفي را كه در مقابل او داشت به شوهر انتقال مي داد و در قبال اين انتقال مبلغي پول يا مال غير نقدي به صورت هديه (مهريه) مي گرفت. لكن اگر بعداً عيب مسلمي از قبيل نازا بودن در دختر ديده مي شد، شوهر مي توانست مبلغي را كه داده است، استرداد كند و زن را هم طلاق گويد.

مهريه در يونان قديم

در يونان قديم شخصيت حقوقي زن كمتر مورد توجه بود، چنانكه مردان مي توانستند زن خود را به ديگري ببخشند يا او را به دوست خود قرض دهند اما آنچه از كتب مربوطه برمي آيد از جمله تشريفاتي كه براي ازدواج در يونان قديم صورت مي گرفته اين بوده است كه پدر دختر، بدون اخذ مبلغي پول يا هديه از طرف داماد با انتقال حقوق خود نسبت به دختر و در نتيجه با ازدواج وي موافقت نمي كرده.(37)

مهريه در حقوق زرتشتي

از نوشته هاي زرتشتي چنين برمي آيد كه مرد هنگامي كه مي خواست با دختري ازدواج كند، مكلف بوده است كه علاوه بر مالي كه به دختر مي بخشيده مالي را نيز به پدر او تسليم كند. از حقوق زرتشتي در خصوص مهر مي توان نكات ذيل را استنباط كرد:
1ـ اقوام دختر هنگام نكاح او مقداري از مال خود را كه مساوي با سهم الارث دختر از مال آنها بوده است، تسليم وي مي كردند.
2ـ شوهر يا اقوامش مقداري هدايا به دختر ونزديكان او مي دادند اما معلوم نيست كه آيا اهداء اموال مزبور براي عقد نكاح ضروري بوده است يا خير. ولي مسلم است كه هنگام انحلال نكاح زن نمي توانسته اموالي را كه متعلق به او بوده قبل از پرداخت قروض و يا ساير تعهدات شوهر استرداد كند، يعني در واقع تعهدات شوهر درباره زن نيز مؤثر بوده است.
در حقوق زرتشتي زن مي توانسته مهري را كه شوهر به او داده يا تعهد به تسليم آن كرده است به او ببخشد اما در صورتي كه زن مهر را گرفته و بعداً عيبي از قبيل نازا بودن در او ملاحظه مي شد، حق زن نسبت به مهر ساقط و شوهر مجاز در استرداد آن بوده است.(38)

مهريه در آيين يهود و مسيحيت

مهر اكنون نيز بين اسراييليها از اركان عقد نكاح به شمار مي رود و كليه فرق يهود نكاح بدون آن را باطل مي دانند. در فرقه كاتوليك مهريه وجود ندارد، فرقه پروتستان تعيين صداق را الزامي نمي داند ولي با موافقت زوجين و والدين، آنها مي توان صداق را تعيين و در نكاحنامه تصريح نمود.

مهريه در عربستان قبل از اسلام

در عربستان قبل از اسلام زن وضع خاصي داشت و نه تنها شخصيت و حقوقي براي او قائل نبودند بلكه اصولا با وجودش مخالفت داشتند. به طوري كه تاريخ حكايت دارد اعراب، داشتن دختر را ننگ تلقي مي كردند و به وسايل مختلف او را از بين مي بردند. در عربستان مهر متعلق به پدر بوده و دختر حقي به آن نداشته و چون پدر با ترويج دختر خود و گرفتن مهر او مال خود را زياد مي كرد، لذا دختر را نافجه مي گفتند و تهنيت كسي كه صاحب دختري مي شد جمله (هنيئاً لك النافجه) بود. اعراب در زمان جاهليت از تزويج دختران خود بغير از قبيله امتناع داشتند مگر در صورتي كه داماد به پرداخت مهر زيادتري حاضر مي شد كه در اين حالت پدر دختر، با ازدواج او موافقت مي نمود. حتي در خود قبيله هم حق تقدم براي ازدواج با كسي بود كه مهر بيشتري تسليم مي كرد.
در زمان جاهليت رسم ديگري نيز بود كه موجب محروم شدن زن مهر مي شد. يكي از آنهارسم ارث زوجيت و يا نكاح ميراثي بود. بدين صورت كه اگر كسي مي مرد وارثان افراد از قبيل فرزندان و برادران همان طوري كه ثروت او را به ارث مي بردند، همسر او را نيز به ارث مي بردند و پسر يا برادر ميت اين حق را داشت كه آن زن شوهر مرده را به تزويج ديگري درآورد و مهريه را هم خودش بگيرد و يا او را بدون مهر جديدي و به موجب همان مهري كه ميت قبلا پرداخته زن خود قرار دهد.
قرآن كريم رسماً ارث زوجيت را منسوخ كرد و فرمود: «يا ايها الذين امنوا لايحل لكم ان ترثو النساء كرهاً»: اي كساني كه ايمان آورده ايد بر شما روا نيست كه زنان مورث خود را ارث ببريد در حالي كه خود آن زنان تمايل ندارند كه همسر شما باشند.
ديگر از انواع نكاح عجيب زمان جاهليت نكاح ثغار است در اين نكاح مهر جنبه مالي ندارد و به ولي دختر نيز چيزي داده نمي شود بلكه پدر يا برادر دختر در قبال تمتعي كه از دختري مي بردند حاضر مي شدند كه دختر يا خواهر خود را به تزويج پدر يا برادر آن دختر در آورند. بنابراين نكاح ثغار ازاقسام نكاح معاوضه به شمار مي رفت. اسلام اين رسم را منسوخ كرد. رسول اكرم در اين مورد فرموده اند «لا ثغار في الاسلام» نكاح ثغار در اسلام جايز نيست.

مهريه در حقوق اسلام

آنچه از مطالعه تاريخ حقوق زن در ادوار گذشته معلوم مي شود اين است كه روز به روز وضعيت زن در اجتماعات مختلف بهتر شده و به مرور زمان و ظهور تمدن، زن امتيازات و حقوقي كسب نموده است.
پس از ظهور اسلام نيز وضعيت زن در رديف ساير امور اجتماعي كاملا تغيير يافت. قران كريم هر رسمي را كه موجب تضييع مهر زنان مي شد منسوخ كرد، از جمله آن كه وقتي مردي نسبت به زنش دلسرد مي شد، او را در مضيقه و شكنجه قرار مي داد و هدفش اين بود كه با سختي دادن وي او را به طلاق راضي گرداند و تمام يا قسمتي از آنچه را كه به عنوان مهر به او داده از او پس بگيرد. قران كريم در اين باره مي فرمايد: «زنان را به خاطر اين كه چيزي از آنها بگيريد و قسمتي از مهري كه به آنها داده ايد جبران كنيد، تحت مضيقه و شكنجه قرار ندهيد.»
چون حقوق اسلام اهميت فراواني براي نكاح قائل بوده، احكام خاصي براي آن وضع كرد كه يكي از مهمترين آن احكام مهر مي باشد. پديد آمدن مهر نتيجه تدبير ماهرانه اي استكه در متن خلقت و آفرينش براي تعديل روابط زن و مرد و پيوند آنها به يكديگر به كار رفته است. قرار دادن مهر براي زن ايجاد شخصيت مي كند، به نوعي كه مي توان گفت ارزش معنوي مهر بيش از ارزش مادي آن است.
قانون مهر هماهنگي با طبيعت است، از اين رو كه نشانه و زمينه آن است كه عشق از ناحيه مرد آغاز شده و زن پاسخگوي عشق اوست و مرد به احترام او هديه اي نثاروي مي كند و از اين رو نبايد قانون مهر كه يك ماده ازيك اساسنامه كلي است و به دست طراح طبيعت تدوين شده، به نام تساوي حقوق زن و مرد ملغي گردد. در اسلام مسئله مهريه و پرداخت آن به قدري اهميت دارد كه اگر شوهر زني، كافرشود و مهر زنش را نپردازد، دولت اسلامي او را موظف به پرداخت آن مي كند و در صورت عدم قدرت از محل بيت المال به او مي پردازد و نيز حاكم اسلامي بااستفاده از اختيارات خود مي تواند به طلبكاري بگويد كه از طلب خود صرف نظر نمايد ولي نمي تواند زن را وادار كند كه مهر خود را به شوهر خود ببخشد.
شكي نيست كه مهريه موجبي براي دلگرمي زن در اداره كانون خانوادگي بوده و زمينه اي است جهت تأسيس آسايش فكري او. اما متأسفانه رسم غلطي را كه اخيراً در جامعه شاهد آن هستيم و هيچ عامل بازدارنده اي نيز نتوانسته جلوي شتاب بيش از حد آن را بگيرد، ارقام نجومي مهريه مي باشد كه نه تنها باهدف تأسيس اين نهاد سازگاري ندارد بلكه مقام زن را به گونه اي نمايان مي كند كه او كالايي است كه در معرض فروش واقع شده و قيمتي براي آن در نظر گرفته مي شود.
هر چند كه اصل آزادي اراده اقتضاء دارد كه افراد نسبت به تعيين مبلغ مهريه با محدوديتي مواجه نباشند اما آيا مسئولين نبايستي تدابيري در اين زمينه بينديشند؟
آيا عواقب ناشي از تعهدات غير قابل اجرا، خود موجب بروز مشكلات متعدد، چه براي افراد جامعه و چه براي دستگاه قضايي، نخواهد بود؟

سنت هاي اسلامي و جنبش فمينيسم مواجهه يا همكاري(39)
لويس لاميا الفاروقي
ترجمه: فيروزه درشتي

زنان مسلمان چه در شرق ميانه زندگي كنند، چه در آفريقا، آسياي مركزي، پاكستان، آسياي جنوب شرقي يا اروپا و آمريكا تمايل دارند به جنبش طرفداري از تساوي حقوق زن و مرد با نگراني و تشويش بنگرند.
اگر چه برخي ويژگيهاي آرمان فمينيست ما را به عنوان مسلمان وا مي دارد كه آرزو كنيم به آن بپيونديم، ويژگيهاي ديگر آن ما را نااميدي يا حتي مخالفت ايجاد مي كند.
بنابراين به سادگي و بلافاصله نمي توان به اين سئوال پاسخ داد كه در آينده فمينيسم در يك محيط اسلامي با همكاري مواجه مي شود يا با رقابت.
با وجود اين، برخي از سنتهاي اجتماعي، روانشناختي و اقتصادي بر تفكرات اكثر مسلمانان تأثير مي گذارند و بخصوص بر موقعيت و نقش زنان در جامعه اسلامي مؤثرند.
نظام خانواده (Extended Family) يكي از سنتهاي اسلامي كه بر واكنش زنان مسلمان به ايده هاي فمنيستي تأثير مي گذارد، طرفداري از خانواده گسترده در فرهنگ اسلامي به جاي نظام خانوادگي هسته اي (nuclear family) است. برخي خانواده هاي مسلمان «گسترده»اند، به اين معنا كه اعضاي خانواده معمولا با سه نسل از خويشاوندان (پدر بزرگها و مادر بزرگها، والدين، دايي ها و عموها و عمه و خاله ها و فرزندانشان) در يك ساختمان يا در يك مجموعه مسكوني زندگي مي كنند. حتي وقتي اين نوع از اقامت خانواده هاي گسترده امكان پذير نيست و رعايت نمي شود، ارتباطات خانوادگي كه از واحد خانواده هسته اي فراتر مي رود، گواهي است بر روابط محكم روانشناختي، اجتماعي، اقتصادي و حتي سياسي خانواده ها. حمايتها و مسئوليتهاي دو جانبه كه بر اين گروههاي خويشاوندي بزرگتر تأثيرمي گذارند، نه تنها مطلوب تر و پسنديده تر در نظر گرفته مي شوند، بلكه طبق قوانين اسلامي، بر تمايم اعضاي جامعه رعايت آنها واجب است.
سنتهاي اسلامي ما هم مشاركت بيشتر خانواده را در عقد ازدواج و حفظ آن توصيه مي كند. در حالي كه فمينيست هاي غربي از مشاركت خانوادگي يا ازدواج سنتي به دليل محدوديتهاي ظاهري آن در آزاديهاي فردي و از مسئوليت به عنوان يك تأثير منفي انتقاد مي كنند، ما به عنوان مسلمان استدلال مي كنيم كه چنين مشاركتي هم براي اشخاص مفيد است و هم براي گروههاي مختلف جامعه. اين مشاركت نه تنها ازدواج را بر اساس اصول منطقي تر و معقول تر از جذابيتهاي جسمي و شيفتگي جنسي تضمين مي كند، بلكه حفاظتهاي ديگري براي ادامه موفق ازدواج فراهم مي آورد. اعضاي خانواده به عنوان منابع آماده و در دسترس براي پند و اندرز دادن و همدردي كردن با زوج تازه ازدواج كرده با آنها مصاحبت و همنشيني مي كنند تا آنها با نحوه رفتار و اخلاق يكديگر آشنا شوند. يك طرف ازدواج (زن يا مرد) نمي تواند به راحتي شيوه اي غير متعارف در مقابل همسرش در پيش گيرد، زيرا چنين رفتاري مخالفت گروه بزرگتر (يعني خانواده) را برمي انگيزد. نزاعهاي خانوادگي براي پيوند ازدواج مخرب نيستند، زيرا اعضاي بزرگتر خانواده به عنوان ميانجي عمل مي كنند و در پي دعواها و بگومگوها منابع جايگزيني از دوستي و پند و اندرز ارائه مي دهند.
فرار از همبستگي كه در گذشته خانواده هاي غربي از آن لذت مي بردند، افزايش نظامهاي خانوادگي كوچكتر و گسترش فردگرايي كه بسياري از فمينيست ها از آن دفاع يا حداقل آن را تمرين مي كنند، با سنتها و رسوم عميقاً ريشه دار اسلامي در تضادند. اگر فمينيسم بخواهد در دنياي اسلام از الگوهاي خانوادگي غربي حمايت كند، بايد مطمئناً با گروههاي زنان مسلمان و جامعه اسلامي به مثابه يك كل درگير چالش جدي شود.

فردگرايي در مقابل تشكيلات بزرگتر

حمايت سنتي از سازمان خانوادگي به هم پيوسته و بزرگ به يك سنت اسلامي ديگر مربوط مي شود كه به نظر مي رسد با تمايلات اخير غربي و ايدئولوژي فمينيست مخالف است. اسلام و زنان مسلمان معمولا از مدلي از اهداف و منافع شخصي دفاع مي كنند كه با آسايش گروه بزرگتر و تك تك اعضاي آن مطابقت داشته باشد.

فردگرايي در مقابل سازمان هاي بزرگتر

سنت حمايت از نهاد خانواده بزرگتر و به هم پيوسته هم آميز با يك سنت اسلامي ديگر است كه به نظر مي رسد با تمايلات اخير غربي و ايدئولوژي فمينيست مخالفت دارد. اسلام و زنان مسلمان اغلب از شكل گيري اهداف و منافع شخصي اي حمايت مي كنند كه با آسايش و رفاه گروه بزرگتر و اعضاي آن مطابق باشد. زن مسلمان اهداف خود را به عنوان اهدافيكه بايد با ديگر اعضاي خانواده در توازن باشد و حتي از آن پيروي كند، در نظر مي گيرد. فردگرايي شايع كه اغلب در زندگي معاصر تجربه مي شود، اهداف شخصي را جداي از عوامل ديگر در نظر مي گيرد و عليه تعهدات عميق اسلامي به وابستگي متقابل اجتماعي است.

تمايز نقشهاي جنسي

سومين سنت اسلامي كه آينده هر جنبش فمينيستي را در محيطهاي اسلامي تحت تأثير خود قرار مي دهد، تمايز نقشهاي زن و مرد است كه مسئوليتهاي اجتماعي آنها را مشخص مي كند. فمينيسم ـ آن طور كه در جامعه غربي ارائه مي شود ـ به طور كلي هر گونه تمايز ميان زن و مرد را منكر شده و حركت به سمت يك جامعه تك جنسي را به منظور دستيابي به حقوق برابر براي زنان درخواست كرده است. منظور از «جامعه تك جنسي» جامعه اي است كه در آن به يك سري از نقشها و وظايف برتري داده مي شود و هر دو جنس براي آن احترام قائلند و همه اعضاي جامعه بدون در نظر گرفتن تفاوتهاي جنسي و سني آن را انجام مي دهند. در مورد فمينيسم غربي اهداف رجحان داده شده آنهايي اند كه به طور سنتي از قديم الايام مردان جامعه آن را انجام مي داده اند. نقشهاي تأمين حمايت مالي، موفقيت در شغل و تصميم گيري نقشهايي بودند كه احترام و توجه زيادي نسبت به آنها مي شد و نقشهايي كه در رابطه با مسائل خانه، نگهداري از بچه ها، مسائل زيبايي شناختي و طراوت رواني و روابط متقابل اجتماعي بودند، ارزشي نداشتند و حتي مورد تنفر بودند. بر مردان و زناني قالب واحدي تحميل مي شد كه شايد دست و پاگيرتر، جدي تر، انعطاف ناپذير و سركوب گرانه تر از مدل قبلي اي بود كه مردان را هب يك سنخ از نقشها و زنان را به سنخي ديگر گماشته بود.
اين نوع جديد از تعصب جنسي مردانه است كه سنتهاي اسلامي نمي تواند از آن پيروي كند و با آن سازگار شود. اسلام بر عكس بيان مي كند كه هر دو سنخ از نقش ها به طور مساوي شايسته تعقيب و احترامند و وقتي با عدالت و انصافي كه دين توصيه مي كند، همراه شوند، تقسيم كارطبق جنس به طور كلي به نفع همه افراد جامعه است.
ممكن است فمينيست اين ايده را به مثابه باز كردن بابي به سوي تبعيض تلقي كند، اما ما به عنوان مسلمان سنتهاي اسلامي را به عنوان پايگاهي كه بوضوح و با صراحت از برابري ميان زن و مرد حمايت مي كند، در نظر مي گيريم.
در قرآن هيچ گونه تفاوتي در رابطه با خداوند ميان دو جنس گذاشته نشده است:
فقط در رابطه با يكديگر و جامعه است كه تفاوت شكل مي گيرد، آن هم تفاوت ميان نقشها وظايف. حقوق و وظايف مرد برابر است، اما حقوق و وظايف، آنها ضرورتاً يكسان و كاملا شبيه هم نيست. سنتهاي اسلامي بر اين عقيده استوارند برابري و همساني دو چيز متفاوتند; اولي مطلوب است و دومي نه. بنابراين زنان و مردان بايد در يك نهاد چند بعدي مكمل هم باشند، نه اينكه در يك جامعه تك بعدي با هم به رقابت بپردازند.
با وجود اين اگر بخواهيم عدالت توصيه شده به وسيله سنتهاي اسلام به خوبي فهم شوند، بايد آنها را در شرايط و اوضاع بزرگتر در نظر گرفت. از آنجا كه مسلمانان در اكثر موارد تفاوت ميان نقشهاي جنسي را طبيعي و مطلوب و ضروري در نظر مي گيرند، مسئوليتهاي اقتصادي زنان و مردان تفاوت دارند تا توازني ميان تفاوتهاي فيزيكي و جسمي ميان آنها برقرار شود و نيز توازني با مسئوليتهاي بزرگتر زنان در فعاليتهايي بچه دار شدن و تربيت و رفاه و سلامت جامعه به وجود آيد. بنابراين بيان اينكه مردان خانواده مسئول حمايت مالي از زنانند و زنان به اندازه مردان در اين زمينه مسئول نيستند، اختلال در برابري جنسي يا نفي آن نيست. بلكه اين وظيفه اي است كه مردان آنرا به عنوان جبران مسئوليتهاي ديگري كه متوجه زنان است، بايد انجام دهند. علاوه بر اين تفاوت در ميزان سهم الارث زنان و مردان ـ كه اغلب به عنوان تبعيض عليه زنان تلقي مي شودـ را نبايد به عنوان يك رهنمود مجزا در نظر گرفت.(40)
بلكه اين دستور بخشي از يك نظام گسترده و جامع است كه در آن زنان هيچ مسئوليت قانوني اي براي حمايت مالي از اعضاي خانواده ندارند، بلكه اين مردانند كه بايد طبق قانون و آداب و رسوم، زنان را حمايت كنند.
آيا اين به اين معناست كه سنتهاي اسلامي ضرورتاً وضع موجود در جوامع اسلامي را توصيه مي كنند. جواب مسلماً منفي است. برخي از متفكران مسلمان ـ هم مردان و هم زنان ـ موافقت دارند كه جوامع آنها ايده الها و سنتهاي اسلامي را آن طور كه در قرآن آمده و پيامبر اسلام محمد(ص) با رهنمودها و سيره خود آن را استحكام بخشيده است، اجرا نمي كنند. آن طور كه از قرآن معلوم مي شود و تاريخ نشان مي دهد زنان نه تنها عقايدشان را آزادانه نزد پيامبر بيان مي كردند، بلكه در بحثهاي جدي با پيامبر و رهبران وقت در آن زمان بحث و مناظره مي كردند. حتي برخي از زنان مسلمان در مقابل بعضي از سليقه ها ايستادند كه بعدها استدلالات منطقي آنها پذيرفته شد. يكي نمونه از اين امر در زمان خليفه عمر بن خطاب اتفاق افتاد.(41) قرآن كساني را كه اعتقاد داشتند زنان در رتبه پايين تري از مردان قرار دارند، سرزنش مي كند (سوره 16 آيه 59 ـ 57) و دائماً توصيه دارد كه بايد با زنان و مردان يكسان برخورد شود. بنابراين اگر زنان مسلمان در هر مكان و در هر زماني تبعيض را تجربه مي كنند، نبايد اسلام را مقصر بدانند، بلكه بايد ماهيت غير اسلامي جوامع شان را مقصر بدانند و مطمئن باشند كه مسلمانان آن جامعه در انجام درست رهنمودهاي اسلامي شكست خورده اند.

موقعيت حقوقي مجزا براي زنان

چهارمين سنت اسلامي كه آينده فمينيسم را در جوامع اسلامي تحت تأثير قرار مي دهد، موقعيت حقوقي مجزا براي زنان است كه درقران و شريعت به آن توصيه شده است. هر فرد مسلمان ـ چه زن و چه مرد ـ از گهواره تا گور يك هويت مستقل دارد. اين شخصيت حقوقي مستقل، براي هر زني حق معامله و حق عقد قرارداد تجاري براي به دست آوردن پول مالكيت دارايي را به طور مستقل توصيف مي كند و ازدواج هيچ تأثيري بر موقعيت حقوقي زن، دارايي او و درآمدهايش ـ يا حتي بر نامش ـ ندارد. بنابراين ادعاي فمينيست در مورد موقعيت قانوني مستقل براي زنان همان است كه سنتهاي اسلامي از آن حمايت مي كنند.

چند همسري

با وجود اينكه داشتن چند همسر به وسيله يك مرد معمولا چند همسري (Poly gany)ناميده مي شود، نام صحيح تر جامعه شناختي آن چند زني (poly gyny) است. اين احتمالا يك عرف سنتي اسلامي است كه خوب فهم نشده است و بشدت از طرف غير مسلمانان محكوم مي شود. اين يك تصوير كليشه اي است كه هاليود اغلب براي مسخره كردن اسلام و ازدواج مطرح مي شود، نخستين تصويري كه در ذهن غربيان به وجود مي آيد، اين است كه اسلام ديني است كه ازخوش گذراني جنسي مردان جامعه و به اسارت درآوردن زنان از طريق اين عرف حمايت مي كند.
در حقيقت سنت اسلامي به مرد اجازه مي دهد با بيش از يك زن در يك زمان واحد ازدواج كند. اين ارفاق حتي در قرآن هم آمده است(42) (4:3). اما استفاده و درك اين عرف از آن تصاوير كليشه اي كه هاليود به كار مي برد، بسيار متفاوت است. اسلام به طور مشخص چند زني را تحميل نمي كند و يك آموزه همگاني نيست. اين امر به عنوان استثنايي براي هنجار تك همسري در نظر گرفته مي شود و انجام آن بشدت به وسيله فشارهاي اجتماعي تحت كنترل است(43) اگر مردان بخواهند از اين سنت اسلامي براي آسان تر كردن بي بند و باري جنسي استفاده كنند، از نظر اسلامي اين عمل هم مانند چند زني پياپي و زناء محصنه محكوم است و براي جامعه نيز زيان بخش است. مسلمانان به قاعده چند همسري به عنوان رسمي كه تنها در شرايط استثنايي بايد مورد استفاده قرار گيرد، نگاه مي كنند. زنان مسلمان عموماً به اين كار به عنوان تهديد نمي نگرند، تلاشهاي جنبش فمينيست به منظور ريشه كن كردن اين عرف تحت عنوان بهبود شرايط زنان از طرف زنان مسلمان مورد استقبال قرار مي گيرد.
رهنمودهايي براي جنبش فمينيست در يك محيط اسلامي
با توجه به اين حقايق درباره سازگاري يا عدم سازگاري فمينيسم در يك محيط اسلامي در آينده چه مي توان گفت؟ آيا اصول كلي يا رهنمودهايي وجود دارد تا به كساني كه در جهت حمايت از حقوق زنان يا حقوق بشر در دنيا تلاش مي كنند، ارائه دهيم؟

سازگاري با فرهنگ فمينيسم غربي

به نظر مي رسد نخستين و مهمترين اصل اين باشد كه بسياري از اهداف فمينيسم آن طور كه در جامعه غربي مورد قبول است، ضرورتاً در همه مرزهاي فرهنگي مطرح و قابل صدور نيست. فمينيسم به مثابه يك جنبش غربي طي قرن هجدهم در انگليس پديد آمد و يكي از اهداف عمده آن از بين بردن نقصهاي قانوني اي بود كه حقوق عرفي از انگليس بر زنان تحميل مي كرد. اين قوانين بخصوص درباره زنان متأهل تبعيض آميز بود. بخشي از اين قوانين از منابع انجيلي گرفته شده بود و بخشي از آداب و سنن فئودال نشأت مي گرفت (براي مثال اهميت تأمين و فراهم كردن ارتش براي جنگ و تفويض اختيار همراه با مشاركت زنان در جامعه) انقلاب صنعتي و نياز آن به مشاركت زنان به عنوان نيروي كار به جنبش فمينيست قدرت بخشيد و به طرفداران آن كمك كرد تا بتدريج بتوانند اكثر اين قوانين تبعيض آميز را نقض كند.
از آنجا كه تاريخ و ميراث مسلمانان بشدت با تاريخ اروپاي غربي و آمريكا متفاوت بوده است فمينيستي كه به كار زنان مسلمان و جامعه آنها بيايد بايد عموماً به همين نسبت متفاوت باشد. اين حقوق قانوني كه زنان غربي در قانون عرفي انگليس در پس اصلاح و تغيير آن بودند، تقريباً مسائل مبتلا به زنان مسلمان در قرن هفتم بود.

شكل فمينيسم اسلامي

اهداف فمينيسم غربي براي زنان مسلمان ممكن و شدني نيست، پس جنبش فمينيسم بايد چه شكلي داشته باشد كه موقعيت اش (در يك محيط اسلامي) تضمين شده باشد؟
پيش از هر چيز، جنبش بايد بداند در حالي كه در غرب خط فكري رايج در جنبش زنان مذهب را به عنوان دشمن عمده خود در راه پيشرفت و رفاه خود مي داند، زنان مسلمان به آموزه هاي اسلام به عنوان بهترين دوست و حامي خويش مي نگرند و توصيه و رهنمودهايي را كه در قرآن و احاديث پيامبر اسلام(ص) آمده است به عنوان ايده آلهايي مي دانند كه زنان معاصر مي تواند به آن رجوع كنند. تا جايي كه به زنان مسلمان مربوط مي شود، ريشه مشكلات موجود اسلام و سنتهاي آن نيست، بلكه منشأ اين مشكلات نفوذهاي ايدئولوژيكي بيگانه ويژه اي بر جوامع اسلامي است كه سبب بي خبري و ناآگاهي از اسلام اصيل و تحريف آن شده است و اشخاصي در جامعه از آن بهره برداري مي كنند. به دليل فقدان نقد و بررسي اين حقيقت بود كه وقتي نمايندگان جنبش زنان غرب از ايران قبل و بعد انقلاب اسلامي ديدن كردند دچار سوء تفاهم و نگراني شدند.
دوم اينكه هر جنبش فمينيستي كه بخواهد در يك محيط اسلامي موفق شود، نبايد با تعصب صرف به نفع زنان كار كند. سنتهاي اسلامي حكم مي كنند كه پيشرفت زنان هم زمان با مبارزه گسترده تر به نفع همه افراد جامعه به دست مي آيد. خير و خوشي گروهي از افراد جامعه يا كل جامعه هميشه مهمتر از خير و رفاه براي يك بخش از جامعه است. در حقيقت جامعه به عنوان يك كل ارگانيك در نظر گرفته مي شود كه خير و رفاه هر يك از اعضا يا اندام ها براي سلامت و رفاه همه بخشهاي ديگر ضروري است. بنابراين شرايط نامطلوب و زيانبار زنان هميشه بايد همراه با تلاش براي كاستن از عواملي كه به طور نامطلوب بر مردان و ديگر اعضاي جامعه اثر مي گذارد، خنثي شود.
سوم اينكه اسلام ايدئولوژي است كه تأثيرش فراتر از اين است كه فقط زندگي عبادي افراد را متأثر سازد. اسلام به طور يكسان بر زندگي اجتماعي، سياسي، اقتصادي، روانشناختي و زيبايي شناختي آنها تأثير مي گذارد. دين كه معمولا به عنوان معادل Religion در انگليسي به كار مي رود، مفهومي است كه علاوه بر عقايد و تعاليمي كه به طور مرسوم در رابطه با مذهب در ذهن ما تداعي مي شود، طيف وسيعي از تعاليم و عقايدي را دربرمي گيرد كه تقريباً بر همه جنبه هاي زندگي روزمره تك تك مسلمانان تأثير مي گذارد. بنابراين امروزه بسياري از مسلمانان، اسلام و سنتهاي اسلامي را به عنوان منبع اصلي انسجام و يكپارچگي براي محقق كردن يك هويت و ثبات تلقي مي كنند كه مي تواند با تأثيرات بيگانه تحميلي مواجه شود و زمينه همكاري لازم را براي حل مشكلات عديده شان در زمان معاصر فراهم آورد. توجه نداشتن به اين حقيقت و قصور در پي بردن به اهميت اين مسئله براي مسلمانان ـ چه براي زنان و چه براي مردان ـ باعث مي شود هر جنبشي كه از بهبود موقعيت زنان در سرزمينهاي اسلامي دفاع مي كند، با شكست مواجه شود. تنها از طريق ايجاد آن هويت و ثبات است كه عزت نفس به دست مي آيد و جو سالمتري هم براي مردان مسلمان و هم براي زنان مسلمان پديد خواهد آمد.

نويسنده فرانسوي و اهانت به اسلام(44)

«ميشل هول بك» نويسنده فرانسوي، در تازه ترين اثر ادبي خود، به نام «پلات فرم»، اظهار نظرهايي درباره اسلام كرد كه مورد اعتراض مسلمانان قرار گرفت.
به گزارش بي بي سي، «دليل بوبكر» پيشنماز مسجد مركزي پاريس، و همچنين «جامعه جهاني اسلام» وابسته به عربستان سعودي، متن كتاب را توهين به مقدسات اسلام دانستند و عليه نويسنده آن اقامه دعوا كردند. شخصيت اصلي اين داستان، كه فرانسوي است، اظهارات توهين آميزي را در مورد اسلام و مسلمانان مطرح كرده است. از جمله اينكه: ماهيت مسلمانان جنايتكار است و دين اسلام ديني است قدرت طلب و ديكتاتور منش.
شكايت ديگري كه عليه هول بك مطرح شده است در مورد اظهار نظرهاي او در مطبوعات فرانسه درباره قرآن و همچنين دين اسلام است. او در اين مصاحبه گفته كه قرآن را خوانده، و آن را كتاب ملال آور يافته است. وي در اين گفتگوها، همچنين از نظرات شخصيت اصلي داستانش، دفاع كرده است.
برخي از نويسندگان و ارباب جرايد فرانسه معتقدند كه دليل انتقادهاي تند هول بك از اسلام و مسلمانان، آن است كه مادر وي اخيراً به دين اسلام گرويده است و او از اين مطلب ناراحت است.

1_ پرسمان، ش 8.
2_ طارق (86); 13_ 14.
3_ الميزان; ج 7، ص 171_ 174.
4_ تفسير موضوعي قرآن كريم، سيره پيامبران در قرآن، آيت الله جوادي آملي، اسرا، ص 203_ 208.
5_ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، استاد حسن مصطفوي، ج 6، ص 50_ 51.
6_ تفسير الميزان، ج 3، ص 63_ 65 و 80_ 82 (ذيل آيه هفتم سوره آل عمران)
7_ گلستان قرآن _ شماره 124.
8_ برگرفته از تفسير نمونه، ج 8، ص 292 تا 294.
9_ پرسمان 11
10_ جمهوري افلاطون، ص 1946.
11_ اربعين حديث، امام خميني (ره)، ص 103.
12_ نامه مفيد، ش 30.
13- دانشجوي دكتري فلسفه تطبيقي دانشگاه قم.
14- Jame, william, »The will to Believe« in the will to Believe and other essays in popular philosophy, new york, c. 1896, reprint, new york: Dover, 1956.
15_ نامه مفيد، ش 30.
16- استاديار گروه فلسفه، دانشگاه بين المللي امام خمنيني.
17_ نامه مفيد، ش 30.
18- دانشجوي دكتري فلسفه و كلام دانشگاه تهران.
19_ فصلنامه انديشه انقلاب اسلامي، ش 2.
20_ پرسمان، ش 9.
21_ روم (30): 30.
22_ طه (20): 50.
23_ شمس (91): 107.
24_ يوسف (12): 40
25_ مائده(5): 50.
26_ سالنامه معارف جعفري
27_ گزارش گفتگو، ش 2.
28_ بينش سبز، ش 12.
29_ يوحنا باب 6 آيه 15.
30_ تمدن قديم، فوستل دوكولانژ، ترجمه نصر الله فلسفي ص 418.
31_ و.م.ميلرتاريخ كليساي قديم درمپراتوري روم و ايران ص 40
32_ سوره مباركه ص ايه 26.
33_ سوره مباركه نساء آيه 54.
34_ سوره مباركه حديد آيه 25.
35_ مثنوي معنويدفتر سوم بيت 90.
36_ مجله زن روز، ش 1870.
37_ مهريه، دكتر علي آراد ص 16.
38_ تقريرات تاريخ حقوق، دكتر علي آبادي صفحات 63، 68، 75
39_ بينش سبز، ش 12.
40_ قرن آيه 4، سوره11.
41_ كمال اعون 1955، ص 129.
42_ قرآن آيه 3، سوره4.
43_
44_ ادبيات داستاني / ش 62.

منبع : دبیرخانه دین پژوهان کشور
 نظرات کاربران 
نام و نام خانوادگی لطفا نظرتان رو درباره این مطلب وارد نمایید*
پست الکترونیکی
لطفا عبارت بالا را وارد نمایید(سیستم نسبت به کوچک یا بزرگ بودن حساس نمی باشد)

تازه ترین مطالب
نشاني: قم، خیابان شهید فاطمی (دورشهر) بین کوچه 21 و 23 پلاک 317
تلفن: 37732049 ـ 025 -- 37835397-025
پست الکترونيک : info@dinpajoohan.com
نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد طراح : دریانت