العربی   اردو   English   فارسی درباره ما     تماس با ما     اعضای موسسه
شنبه 5 فروردين 1396
تلگرام  اینستاگرام  آپارات  گوگل پلاس دین پژوهان  ایمیل دین پژوهان
کد : 13554      تاریخ : 1393/11/6 11:00:47      بخش : متن خبرنامه دین پژوهان print
چكيده مقاله هاي دين پژوهي خبرنامه دين پژوهان ـ شماره 11 ـ آذر، دى 1381
چكيده مقاله هاي دين پژوهي

 

ديدگاه مذهبي  و قرائت هاي نوسازي [1]

محمد حسين باقري

اساسا مفاهيم و شاخص هاي نو سازي، طي دهه هاي گذشته، به شدت دچار تحول گشته و از قرائت هاي كلاسيك آن فاصله زيادي گرفته است. قرائت كلاسيك، نو سازي را به عنوان يك حركت تك خطي از وضعيت سنتي به وضعيت مدرن، و معادل «غربي شدن» تبليغ مي كرد و معتقد بود همه جوامع سنتي، به طور اجتناب ناپذيري، حركت تكاملي خود را به سمت جامعه مدرن، كه نقطه اوج آن كشورهاي غربي است، طي مي كنند. به نظر آنان، جامعه مدرن، به تدريج با زوال جامعه سنتي، بر جهان سوم حاكم خواهد شد. اين مفهوم، در دهه هفتاد، مورد نقد نظري و عملي قرار گرفت و نظريه پردازان نئوماركسيست، با طرح مكتب وابستگي، اساس تفكر مدرنيست ها را درباره اهميت نقش عوامل داخلي در توسعه به چالش كشيدند. آنان عوامل خارجي و امپرياليسم را عامل اصلي توسعه نيافتگي جهان سوم قلمداد مي كردند. سرانجام در دهه هاي اخير نيز، پست مدرنيست ها تفكر مدرن را ويژه يك تمدن خاص دانستند كه قابل تعميم در بقيه جوامع نيست. به همين دليل، مطالعات نوسازي به تدريج از آن اصطلاحات و فرضيات فاصله گرفت و نظريه پردازان اين مكتب كوشيدند آن را بازسازي كنند. اين امر، در نهايت، به تكوين چار چوب نظري جديدي منجر گرديد كه چند ويژگي دارد:

1. دو واژه سنتي و مدرن براي تبيين موضوع كافي نيست و بايد در پي اصطلاحات و مفاهيم جديدي براي مطالعه جهان سوم بود.
2. از آنجا كه بسياري از ارزش هاي بومي و مذهبي، نقش مهمي در اهداف، راهكارها و روند نوسازي دارند، بررسي و توجه به اين ارزش ها در نظريه هاي جديد، براي سياست گذاري نوسازي، اهميت ويژه اي دارد.
3. در مطالعات چديد، تلاش مي شود تا روش شناسي متفاوتي براي بررسي جهان سوم اتخاذ گردد. در بررسي موردي كشورها، نقش تاريخ جوامع در الگويهاي متفاوت نوسازي و راهكارهاي گوناگون در رسيدن به اهداف آن تأكيد مي گردد و تجويز نسخه واحد براي نوسازي همه كشورها كنار گذاشته مي شود.
4. تحليل ها پيچيده تر و چند متغيري است و عوامل اقتصادي و سياسي در كنار عوامل فرهنگي، و نيز نقش عامل خارجي در كنار عوامل داخلي مورد تأكيد قرار مي گيرد.
5. با مطالعه موردي و بررسي تاريخي جوامع و نقش عوامل بومي و مذهبي، تعيين جهت، چگونگي و آهنگ نوسازي در هر كشور متفاوت خواهد بود.

بر اساس رويكرد جديد، تمدن ها با يكديگر تركيب مي شوند و آميختگي آنها عامل اصلي تكامل و پيچيدگي آنهاست. تمدن هاي بزرگ تر آنهايي هستند كه عناصير پيچيده تر و بيشتري از تمدن هاي پيشين را در خود جاي مي دهند و بر آيند تمدن هاي بيشتري هستند. به همين جهت، نوسازي به معناي غربي شدن نيست، بلكه اساسي ترين ويژگي آن، جنبه عقلاني آن است و به معناي حمايت از تمدني مي باشد كه داراي گونه اي تعامل ميان عناصر عقلاني بومي و بيروني است.
حال بايد پرسيد با توجه به تعريف ياد شده از نوسازي، كدام قرائت از مذهب شيعه و اسلام با اين تعريف همگوني بيشتري دارد؟ آيا قرائت امام از مذهب شيعه قابليت حمايت اين نوسازي را دارد؟
اصولا نگرش هاي گوناگوني درباره مباني نظري شيعه در ايران (مانند انديشه امامت و تعميم امامت در دوران غيبت و...) و نيز مباني مهم فقهي فقيهان شيعه وجود دارد كه هر كدام مي تواند رويكرد متفاوتي را نسبت به نوسازي مطرح سازد، از جمله، منازعه فقهي دو جريان مهم اخباريون و اصوليون به تقسيم فقيهان به دو گروه مهم انجاميد. از سوي ديگر، مباني فقهي اصوليون نيز، هر چند (به دليل تأكيد بر ملازمه عقل و شرع، به رسميت شناختن عقل، بناي عقلا، عرف و تأكيد بر مصلحت به عنوان پشتوانه وضع احكام، پذيرش نظر عقلا در حوزه مباحات و منطقة الفراغ و...) توانايي ها و قابليت هاي مناسبي براي حمايت از بسياري از دگرگوني هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي عقلايي دارد، اما خود اصوليون نيز طيف متنوعي را تشكيل مي دهند، به گونه اي كه ميزان شدت و ضعف اعتقاد آنهابه ملازمه عقل و شرع، مي تواند آنها را به گونه هاي مختلف در حمايت از نوسازي تقسيم كند. مواضع عملي امام در مورد الگوي نوسازي دوران پهلوي مي تواند ابعادي از عناصر نظري وجود يا عدم وجود چالش بين مذهب و نوسازي را آشكاركند.
در مجموع بايد گفت مخالفت امام با برخي اقدام هاي شاه، به معناي مخالفت با قرائتي خاص از نوسازي بود كه بعدها ضعف تئوريك آن آشكار گشت و بسياري از كارشناسان، فروپاشي پهلوي در سال 57 را نتيجه موفق نبودن اين الگو مي دانند. امام بعد از انقلاب، ضمن چالش با الگوهاي نوسازي يكسان انگار، به حمايت از نوعي الگوي تأسيسي - تلفيقي پرداخت كه در عين آنكه داراي ويژگي هاي فرهنگي و تاريخي مختص به خود بود، از تلفيق عناصر عقلايي تمدن جهاني و تعامل با آن برخوردار بود.

بعد از انقلاب، گروه هاي انقلابي كه به طور عمده از افق فكري مذهبي متأثر بودند، كوشيدند نوعي الگوي اصلاحات متأثر از ارزش هاي مذهبي را پياده كنند. گروه هاي مذهبي معتقد بودند مذهب شيعه در ايران، اساساً يك مذهب منفعل در مقابل توسعه نيست، بلكه جهت گيري هاي فعالي در خصوص نحوه زندگي اين جهاني دارد. در عين حال، هواداران اين نگرش درباره نقش و جايگاه مذهب در تعيين اهداف و راهكارهاي توسعه، به سه گرايش فرعي، كه مي توان از آنها با عنوان حداقل گرايي، حداكثر گرايي و اعتدال ياد كرد، تقسيم مي شدند.

ريشه اين ديدگاه ها به بحث درباره جامعيت شريعت و ميزان پاسخ گويي و انتظار از دين بر مي گردد. در اين راستا، «حداقل گرايان» معتقدند، شريعت، اهداف و جهت گيري هاي كلان زندگي اين جهاني، و از جمله توسعه، را ترسيم كرده است، اما در خصوص راهكارهاي رسيدن به آنها سخني نگفته و آن را به تجربه و عقل آدمي واگذار كرده است. اين گروه كه جايگاه مذهب را تنها در تعيين اهداف كلان معين مي كنند، در عمل، مشابهت هاي زيادي با نئومدرنيستها دارند. بر عكس، «حداكثر گرايان» بر اين نكته تأكيد دارند كه هر راهكاري بايد توسط شرع توجيه گردد و از دورن آيات و روايات و منابع اسنتباط احكام بيرون آيد. اين نحله شايد به گرايش پست مدرني به توسعه شباهت زيادي داشته باشد، زيرا معتقد است كه توسعه جامعه ديني مي تواند اهدف و راهكارهاي منحصر به فردي داشته باشد.

دسته سوم داراي ديدگاهي است كه مي توان آن را ديدگاه «اعتدالي» ناميد. اين ديدگاه توسط اكثر فقيهان اصولي شيعه،از جمله مرحوم امام قدس سره، مورد تأكيد قرار گرفته است.
كساني كه اين نگرش را پذيرفته اند معتقدند مباني فقهي شيعه، افزون بر اهداف، متعرض برخي جزئيات و راهكارها براي ساماندهي دنياي مردم نيز شده است، اما در عين حال، فقيهان شيعي داراي مكانيسم لازم براي بازبيني دوباره اين راهكارها بر اساس مصالح اهداف كشور مي باشند. به اعتقاد اين گروه، در اين مكانيسم كه بر اساس اجتهاد و باز بودن باب علم طراحي شده است، نقش عقل به عنوان يكي از منابع استنباط احكام و همچنين بناي عقلا و عرف (در تعيين مصاديق) از جايگاه ويژه اي برخوردار است و از «مصلحت» به عنوان ملاك احكام نام برده مي شود. بنابراين در مسائل اجتماعي، اقتصادي و سياسي كه اين مصحلت تا اندازه زيادي قابل درك است، مي توان حكم را تبديل كرد يا تغيير داد. اعتقاد به احكام ثانويه بر اساس زمان و مكان و نيز احكام حكومتي، قدرت آرايش دولت را در اتخاذ راهكارهاي واقع بينانه افزايش مي دهد. آنها معتقدند بخش وسيعي از راهكارها در حوزه «ما لا نص فيه» يا «منطقة الفراغ» قرار دارد كه از جانب شرع به عقل آدمي و بناي عقلا واگذار شده است و اين امر كارآيي و نقش عقل و متخصصان را در روند توسعه بر اساس مصالح اجتماعي افزايش مي دهد.

اين ديدگاه، كه با مباني نظري شيعه (از جمله برخورد فعال رابطه دين و دنيا، نگرش خاص به سياست، جامعيت دين، مشروعيت توسعه گران) انطباق كاملي دارد، داراي مكانيسم لازم براي انطباق شريعت با مصالح جامعه اسلامي مي باشد. به علاوه، تأكيد بر عقل، عرف، مصحلت و اهميت دادن به نظر متخصصان، همگي از جمله عواملي هستند كه قدرت گفت و گو با تمدن هاي ديگر و به كارگيري تجربه هاي ديگران را افزايش مي دهد و قابليت جذب گزينشي عناصر كارآ و عقلاني را از تمدن هاي ديگر فراهم مي آورد. اين الگو در حوزه سياست از تلفيق جمهوريت (به عنوان يك انديشه مدرن) و اسلاميت پشتيباني كرد و بر حمايت از تفكر بروكراتيك، مهندسي اجتماعي و اهميت به نقش كارشناسان در ارائه راهكارهاي عقلايي تأكيد كرد. در حوزه اقتصادي، ضمن نقد سرمايه داري غربي و سوسياليسم، نوعي «سرمايه داري كنترل شده» را كه «رشد» معطوف به «عدالت اقتصادي» را در براداشته باشد، پي گيري كرد و در حوزه فرهنگي نيز با نقد ارزش هاي سنتي و مدرن جامعه، كوشيد تا در بستر فرهنگ اسلامي خود، ارزش هاي معقول سنتي و مدرن را تقويت كند و با به كارگيري ابزارهاي جديد، در جهت گسترش و ارتقاي آموزش، هنر، ورزش و نيازهاي فرهنگي جوامع امروز بكوشد.

در سال هاي بعد، امام با مفاهيم «مصحلت اجتماعي به عنوان مهم ترين معيار عملي حكومت در دوران غيبت» و «حمايت از نظر كارشناسان در تعيين مصلحت» و «اختيارات مطلقه دولت اسلامي»، اين الگو را تقويت كرد، به اين معنا كه از ايجاد دولتي مقتدر كه بر اساس مصالح عمومي و عقلاني، به رتق و فتق امور مي پردازد حمايت كرد. اين امر نوعي تمركز قدرت سياسي - اقتصادي است كه در آغاز شكل گيري دولت مدرن ظاهر مي شود و بسياري از نظريه پردازان، آن را به عنوان نخستين گام نوسازي سياسي به شمار مي آورند. به رسميت شناختن مصحلت ملي، مي تواند مبنايي براي ملت سازي و تأسيس دستگاه هاي حقوق عمومي عرفي باشد، چون وارد شدن مصلحت سنجي (به معناي ارزيابي هزينه - فايده) به يك دستگاه قانون گذاري، موجب عرفي شدن آن مي شود و گره خوردن سياست با مصلحت به عقلاني شدن آن مي انجامد. بنابراين نتيجه نهايي حضور قوي سه عنصر «ولايت فقيه»، «مصلحت»، «مشروع دانستن عقل جمعي در تعيين مصحلت»، افزون بر سرعت بخشي در دولت سازي و ملت سازي، موجب بروز كاركردهاي مشترك ميان دولت اسلامي و يك دولت ملي مقتدر و عرفي مي شود كه بر اساس مصالح و منافع ملي، در بستر فرهنگي خود، عمل مي كند. اين به معناي حمايت از روند نو سازي در قالب يك الگوي بومي است. بنابراين قرائت امام از مذهب شيعه توانايي بالايي در پشتيباني از الگوي جديد نوسازي (توسعه بومي) دارد.

خدا در انديشه غرب ([2])

(گفت و گو با بيژن عبدالكريمي)

به يك اعتبار و يك معناي بسيار محدود و خاص، تمام تاريخ تفكر بشر، از جمله تاريخ تفكر غرب، تاريخي تئولوژيك است، يعني در اين تاريخ ها، پرداختن به مسئله وجود يا عدم، وجود يك واقعيت نهايي، يك بنياد، يك غايت و يك كانون معنابخش، و فهم و تفسير اين بنياد و غايت همواره به انحاي گوناگون، مسئله اي اساسي و محوري بوده است، تا آنجا كه مي توان تمام تاريخ تفكر بشري، به طور عام، يا تاريخ تفكر بشر غربي، به طور خاص، را در حول و حوش «معنا و مفهوم خدا صورت بندي كرد».

همه انسان ها در همه فرهنگ ها و تمدن ها و در همه ادوار تاريخي، از معنا و و مفهوم خدا فهمي ثابت و تغييرناپذير نداشته و ندارند. خداي ابراهيم، موسي، عيسي و محمد صلي الله عليه و آله غير از خداي بودا و شانكارا، و اين دو نيز غير از خداي كنفوسيوس و لائوتزو بوده، و خداي همه اينها غير از خداي فيلسوفان در تاريخ ما بعد الطبيعه غربي است. حتي برخلاف پيش فرض بسيار سترگ، بحث ناشده و پنهان ما مسلمان ها كه تصور مي كنيم معنا و مفهوم خدا، دست كم در همه اديان پيامبران سامي، يكي است، بايد توجه كنيم كه، براي مثال، خداي موسي (يهوه) كه بيشتر حكايتگر اوصاف اقتدار، خشم و غضب خداوندي است با خداي عيسي (پدر آسماني) كه بيشتر بيانگر صفات مهر، محبت و عطوفت خداوندي است، و ميان اين دو با خداي محمد (الله) كه اوصاف جباريت و رحمانيت را توأمان متجلي مي سازد، تفاوت هاي فاحشي وجود دارد. از سوي ديگر، هنگامي كه به تاريخ تفكر غرب نظر مي كنيم، در مي يابيم كه خداي اديان و فرهنگ يوناني، در همه تراژدي ها و در دوره تفكر پيش سقراطي و پيش از ظهور ما بعد الطبيعه، تفاوت هاي بسيار جدي و اساسي با خداي دوران ما بعد الطبيعه دارد و در تاريخ دو هزار و پانصد ساله ما بعد الطبيعه نيز «دميورژ» يا صانع افلاطون با «محرك لا يتحرك» ارسطو، «احد» فلوطين، «جوهر خلاق» دكارت، «جوهر جوهرها» ي اسپينوزا، «ذات ناشناخته و ناشناختني» كانت، «من مطلق» فيخته، «ايده مطلق» هگل يا «وجود في نفسه و مطلق» هايدگر، هر چند جملگي به آن حقيقت واحدي اشاره دارند كه ما از آن به خدا تعبير مي كنيم، به هيچ وجه داراي معنا واحدي نيستند. خداي نيوتن، يعني خدايي كه منطبق با نظام فيزيك نيوتني تعريف مي شود، يعني همان خداي رخنه پوشي كه گاه و بي گاه در نظام عالم دخالت مي كند تا سر پوشي براي ضعف ها و خلل هاي نظام نيوتني باشد، همان خدايي كه به ماده بي حركت، حركت مي بخشد، به هيچ وجه با خداي اينشتين و هيزنبرگ يكي نيست.

حتي در همين زمان و در جامعه خودمان نيز ما داراي يك خدا نيستيم و خدايان متعددي مي يابيم. در قرآن نيز سوره كافرون به همين تعدد فهم ها و تلقي ها از معنا و مفهوم خدا اشاره دارد. التفات به همين حيث تاريخي بشري، به طور كلي، و حيث تاريخي مفهوم خداست كه سبب شد مرحوم احمد فرديد برخي از سخنراني هايش را، به پيروي از اين سنت اسلامي كه هر سخنران، سخن خويش را با نام و ياد خدا آغاز مي كند، بدين نحو شروع كند: به نام خداي پريروز و پس فردا: نه خداي امروز و ديروز و فردا.

براي اينكه به فهم دقيقي از تاريخ «مفهوم خدا در غرب» نايل شويم بايد به صورت بندي اين تاريخ بپردازيم. به گمانم بايد بر خدايان پنج گانه مرحوم فرديد، يعني خداي پريروز، خداي ديروز، خداي امروز، خداي فردا و خداي پس فردا، دو خداي «پس پريروز» و «پس آن فردا» را نيز بيفزاييم. خداي پي پريروز به خداي اديان ابتدايي و بدوي اشاره دارد كه با نوعي انيميسم([3]) و جاندارانگاري موجودات همراه بود. مطابق با سير تحول تاريخ تفكر غرب، خداي پريروز به تلقي لوگوس([4]) يا جان جهان (خدا) در فهم انديشه متفكران پيش از سقراط اشاره مي كند، خدايي كه هنوز اسير شبكه مفاهيم ما بعد الطبيعي نگشته بود. خداي ديروز نيز توأمان هم بر خداي ما بعد الطبيعي يونانيان در دوره ظهور ما بعد الطبيعه - يعني خداي افلاطون و ارسطو - و هم بر خداي فيلسوفان و متكلمان مسيحي در قرون وسطا دلالت دارد. خداي امروز بيانگر تعريف مفهوم خدا در دل جهان بيني مدرن است. حرف «نه» در تعبير «و نه خداي ديروز و امروز و فردا» از يأس و نااميدي فرديد از ظهور تلقي جديدي از مفهوم خدا در آينده نزديك حكايت مي كند. به تعبير ديگر، خداي فردا همان «خداي ديروز» يعني خداي انطباق يافته با جهان بيني مدرن، و در استمرار همان درك و تلقي مدرن از خداوند است.

اما تعبير فرديد از خداي «پس فردا» مثبت است، چرا كه مي گويد: به نام خداي پريروز و پس فردا، و اين نشان از اميد ايشان به ظهور درك و تلقي تازه اي از معنا و مفهوم خداوند، در آينده اي نه چندان نزديك، است. به نظر مي رسيد فرديد ظهور تفكر پست مدرنيستي را منطبق با همين سنخ تفكري مي ديدند كه ايشان، به تبعيت از هايدگر، چشم انتظار ظهور آن بودند. به خصوص بعد از مرگش ايشان، اصول و مباني تفكر پست مدرن خداي ناتوان و بي رمقي است كه بر خلاف تلاش دعوت كنندگان به آن، به هيچ وجه نمي تواند كانون معنابخش حيات آدمي باشد، و اين خدا به هيچ وجه با خداي انبياي ابراهيمي، خدايان شرقي و حتي خداي متفكران پيش سقراطي مشابهتي ندارد. با اين توضيحات، ما مي توانيم بيان ادبي فرديد را اندكي تغيير داده و خداي پس فردا را همان خداي پست مدرن بدانيم و كماكان در انتظار فهم و دريافت تازه اي از يك خداي زنده تر و حقيقتي، البته در آينده اي دورتر، باشيم.

مقايسه درك سنتي خدا در جهان بيني قرون وسطايي غربي و عالم اسلامي نيازمند پژوهش هاي عميق و تخصصي تري است، اما به اجمال مي توان گفت كه: اولاً، مي توانيم يك نوع انطباق بسيار كلي را ميان تصوير خدا در جامعه خودمان - البته تصوير رايج - با تصوير رايج خدا در دروره قرون وسطاي غربيان بيابيم، ثانياً، مي توانيم اين تصور رايج را، صرف نظر از پاره اي استثناها، در هر دو سنت اسلامي و مسيحي، تحت عنوان «تصوير سنتي از خداوند» قرار دهيم. حال به رغم آگاهي به ناديده گرفتن پاره اي از استثناها و نيز تفاوت هاي تاريخي، مي توانيم برخي از اوصاف را به منزله ويژگي هاي «خداي سنتي» تلقي كنيم و به مقايسه اين ويژگي ها با «خداي مدرن» يا حتي «خداي پست مدرن» بپردازيم. به اين ترتيب مي توان خداي سنتي را در قياس با خداي مدرن با پاره اي از اوصاف زير توصيف كرد:

الف) خداي سنتي، خدايي ماوراي طبيعي است، به اين معنا كه كاملا متعالي از طبيعت و خارج از آن است. اما در دوران مدرن، جنبه ماوراي طبيعي خدا رنگ مي بازد و خدا ديگر نه به منزله امري ماوراي طبيعت، بلكه بيشتر به منزله عنصر نظم دهنده خود طبيعت درك مي گردد، يعني خداوند، ديگر خارق مسير عادي طبيعت نيست، بلكه خود مكانيسم دروني طبيعت و جهان، در كليت آن، مي باشد. در مرحله دوم مدرنيته، يعني در قرون 18 و 19 و دهه هاي نخستين قرن 20، دريافته شد كه اساساً چه نيازي به وجود چنين خدايي هست، پس طبيعت را به كمك همان مكانيسم ها و قوانين علمي اش تبيين كردند و متفكراني چون فويرباخ و ماركس مفهوم خدا را كنار نهادند و خود طبيعت و مكانيسم هاي آن را به منزله آن واقعيت نهايي و بنيادي تلقي كردند.

ب) به تعبير ديگر، دستان خداي سنتي براي انجام هر كاري باز بود، اما در دوران مدرن و با حاكميت جهان بيني علمي، ديگر دستان خدا همچون گذشته باز نيست بر همين اساس، جهان گذشته مملو از معجزات، كرامات و خرق عادات است.
ج) در تصوير سنتي، خداوند قادر مطلق و همه توان است، زيرا او به عنوان خالقي در ماوراي طبيعت، خالق طبيعت و واضع قوانين طبيعي است و اوست كه مي تواند به دلخواه خود، همين قوانين عادي و رايج عالم را زير پا گذارد تا خود را به وسيله معجزات و كرامات بر خلايق آشكار سازد. اما دوران مدرن، قدرت خدا، نه مطلق، بلكه در چار چوب قوانين طبيعي و علمي عالم است و به تعبيري، فاعليت و قدرت خدا از طريق همان قوانين طبيعي، خود را آشكار مي كند.
د) خداي سنتي، خدايي متشخص و شخص گونه، و برخوردار از صفاتي انسان گونه است، ليكن در دوران مدرن اين خداي متشخص و شخص وار جاي خود را به خدايي بدون تشخص مي دهد كه نه همچون موجودي ماورا و متعالي از طبيعت، بلكه همچون حقيقتي است كه حال در طبيعت است.
ه) خداي سنتي به سبب قدرت مطلق خود، تابع هيچ اصل و قاعده و عقلانيتي نبود. او همچون امپراطور يا پادشاه قدرتمندي بود كه در سرتاسر ملك خويش حكم مي راند و بندگان را ياراي هيچ گونه پرسش و سؤالي نبود. گويي تناظري ميان نظام هاي سياسي و اجتماعي گذشته با خداي گذشتگان وجود داشت. اما در دوران مدرن، خداوند همراه با تغيير و تحولات سياسي و اجتماعي، گويي دموكرات تر شده و قدرت خود را به اصول و مباني عقلي و منطقي محدود مي سازد.
و) خداي سنتي، خدايي توتاليتر بود و در همه حوزه ها، اعم از خصوصي و اجتماعي، براي بشر احكامي صادر مي كرد، اما در دوران مدرن، اين خدا به حوزه هاي خلوت و خصوصي رانده مي شود و عرصه هاي سياست، جامعه، حقوق و اقتصاد را به خود بشر وا مي گذارد. سكولاريسم يعني اينكه خداي ليبرال جانيشين خداي توتاليتر مي گردد.
اين روزها نويسندگاني يافت مي شوند كه مي كوشندتقابل هايي را ميان جهان بيني سنتي و جهان بيني مدرن نشان دهند و جهان بيني پست مدرن را به منزله وضع مجامع يا سنتز آن دو جهان بيني به تصوير كشند، و در نتيجه از خداي جديدي به نام خداي «پست مدرن» سخن مي گويند. براي مثال، ديويد گريفين معتقد است كه در جهان بيني سنتي، خدا باوري با نظريه خلقت خلق الساعه يا فيكسيسم همراه بود، در دوران مدرن، نظريه تكامل و داروينيسم با ماترياليسم ملازم گشت، اما در جهان بيني پست مدرن، مي توان از خدا گرايي تك باورانه سخن گفت.

اسلام و پرسشگري ([5])

محمد رضوي راد

اسلام چه جايگاهي براي پرسشگري قائل است؟ چرا بسياري از افراد و جوامع ديني، پرسشگري را درباره داده هاي ديني نمي پسندند و گاه با آن برخورد مي كنند و پرسشگري را يك نوع مخالفت مي پندارند؟

شواهد و دلايل درون ديني بيانگر اين حقيقت است كه اسلام هرگز باب پرسشگويي را مسدود نساخته است. تاريخ و سيره عملي انبيا و ائمه و بزرگان دين اسلام نشان مي دهد كه همه آنان پرسشگر بوده اند. قرآن كريم بندگاني را كه اقوال را بررسي مي كنند و بهترينشان را بر مي گزينند بشارت مي دهد، صد البته اسلام نيز خود يك ايده و نظريه است و از اين قاعده مستثنا نيست. بدين ترتيب، همه مسلمانان موظف اند در حد توان، تمام داده هاي ديني را بررسي كنند و پس از رسيدن به حقانيت آن، آگاهانه آن را اختيار نمايند.
كساني بايد از پرسشگري هراس داشته باشند كه درون خود و افكارشان، خلأ و ضعفي مي بينند، در حالي كه منطق قرآن از ضعف و كاستي به دور است و مدعاي آن: «ان هذا القرآن يهدي للتي هي أقوم» (اسراء 17: 9) مي باشد، راه اقوم يعني راهي كه مدلل و موجه است و در درون خود، براي پرسش هاي منطقي، پاسخ هاي منطقي دارد. اساساً يكي از شاخصه هاي اصلي اسلام، آن است كه معرفت را شرط قطعي ايمان و باور مي داند.
اگر نگاه دين به انسان و پرسشگري، تا اين اندازه پيشرفته، باز و همساز با مقتضيات طبيعي انسان است، پس چرا گاه سايه شوم تحكم و اجبار و برخورد ناصواب با پرسشگران و دگرانديشان را مشاهده مي كنيم؟ پاسخ روشن است: حساب «دين» از «انسان ديني» جداست. بسيارند كساني كه به صورت داده هاي ديني اكتفا كرده و از سيرت داده هاي ديني غافل اند، فراوانند كساني كه فهم خود را دين مي پندارند و با قطع و جزم، در باز انديشي باورهايشان ناتوان اند و هرگونه باز انديشي را تزلزل ديني و خروج از حوزه ديني قلمداد مي كنند.

اما شكوفايي حيات ديني به نوع مواجهه ما با مقوله پرسشگري بستگي دارد. هر امر جديدي پرسش آفرين است و بايد در پي جواب بود، انكار، بايكوت، منزوي ساختن و پوشاندن هر امر بديع، راه حل منطقي نيست، بايد با سينه باز و آغوشي گرم به استقبال پرسش ها رفت و از دل پرسش ها به رازهاي نوين آفرينش خيره گشت و همگام با زمان، آينده اي شكوفا را رقم زد.

دين و عصر جهاني شدن ([6])

ريچالد فالك / عبدالرحيم مرودشتي

در مواجهه با تجدد، سه دين توحيدي اصلي، تجربه هاي متفاوت داشته اند: (1) غرب مسيحي دين را از سياست جدا كرد تا به آرامش و آسودگي اجتماعي دست يابد و به عنوان نتيجه فرعي اين جدا سازي، تفوق نظامي و اقتصادي كسب كند، (2) يهوديان به آوارگي تن دادند و در شرايط فرودستي، در كشورهاي ديگر سكني گزيدند، يا در جوامع ديگر حل شدند تا آنكه چند حادثه تاريخي، تأسيس دولت اسرائيل را براي آنان تسهيل كرد، (3) جهان اسلام در مسير مبارزه، دين و سياست را به يكديگر پيوند زد تا هويت خود را حفظ كند. اين در حالي است كه در اين اواخر، قاطعانه ابراز مي كرد كه داراي تمدني مستقل است.

در وضعيت پست مدرن، با حيات دوباره، غير منتظره و پيچيده اديان مواجهيم. اين احياي ديني، كه حاكي از بر باد رفتن آمال انسان ها در نقاط مختلف جهان است، بيانگر گرايش ها و تمايلاتي است كه ديگر مضمون و محتواي گذشته خود را ندارند. در برخي زمينه ها، پيكار ديني، بيشتر واكنشي شديد عليه نفوذ و تأثير گذاري هاي يك دست جهاني شدن است. در عرصه هاي ديگر نيز اين پيكار به سان راهي براي حفظ هويت، و طريقي براي اعلام منافع فقر است. همچنين گاه اين انتظار از دين وجود دارد كه جاي خالي راديكاليسم ماركسيستي - لنينيستي را پر كند.

تجديد حيات دين موجب شده است كه افراد بسياري از چنگال ماترياليسم رهايي يابند. عامل ديگر براي پشت كردن به ماترياليسم، افشاگري هايي است كه در مورد جنبه هاي جهاني و جدي خطرهاي زيست محيطي صورت گرفته است. همچنين آگاهي دانش علمي از محدوديت هاي خود در درك واقعيت، موجب شده است دين به لحاظ عقلاني، اعتبار و اوج بيشتري يابد. تلفيق نگراني هاي آخرالزماني در مورد بقاي انسان، با كشف دوباره اعماق اسرارآميز كتاب هستي، بنيان هاي فرهنگي تجديد سازمان دين را فراهم كرده است، بي آنكه لازمه اين تجديد سازمان، دست برداشتن از روند توسعه اقتصادي، يا بي اعتنايي به تكامل توانايي فن آورانه باشد.

حال كه دولت ها تسليم منطق جهاني شدن مي گردند، بسياري از ملت ها با تأكيد مجدد بر هويت هاي سنتي شان - از جمله دين - در مقابل آن واكنش نشان مي دهند. اين كشش و علاقه نو خاسته به دين را نبايد به طور كامل از پيامدهاي خطرهاي حاصل از گرايش هاي انحصار گرانه دانست. امروزه زمزمه هاي ديني فراواني به گوش مي رسد كه از گفت و گو حمايت مي كنند. نشانه هاي زيادي وجود دارد كه رهبران ديني، در سنت هاي ديني گوناگون، اعلاميه حقوق بشر را با نظام اعتقادي خود سازگار يافته اند. استانداردهاي حقوق بشر، گفتمان جهاني مقبول و مشروعي را تدارك مي بيند. به اين ترتيب، حقوق بشر مي تواند به پي ريزي نوعي هم بستگي و اتحاد ميان اديان مدد رساند.

ضابطه هاي نوانديشي ديني ([7])

سيد محمد قائم مقامي

اين مقاله در صدد تحليل پديده نوانديشي ديني و دو قطب مخالف آن، يعني تحجر و روشن فكري افراطي است. تحجر زماني شكل مي گيرد كه پديدارهاي ديني، جدا از مباني و علل وجودي آنها موضوعيت يابند، يعني ويژگي هاي تاريخي يك پديده تاريخي، از محتوا و روح آن جدا نشود. چنين نگاه پديدار شناسانه اي، يك حادثه تاريخي را با همه ويژگي هايش ندارد، و جاودانگي اسلام نيز به معناي باز تولدي صدر اسلام با همه ويژگي ها، حتي ويژگي هاي جغرافيايي آن است. براي متحجر، ساختار و صورت پديده هاي تاريخي در حكم تابوست، منشأ اين پديده، انحراف جريان خلافت و جلوگيري از نقل حديث و اكتفا به قرآن است، چرا كه پيامبر و ائمه عليه السلام با تكيه بر عنصر اجتهاد و نقادي عقلاني و القاي ضوابط كلي (مانند عام و خاص، ناسخ و منسوخ و...) امكان تفكيك ساختارهاي تاريخي و عصري از ساختارهاي ثابت و فرا زماني را فراهم مي كردند. بر خلاف تحجر، روشن فكران مدعي دين، رويكردي ابزاري به دين دارند و در صدد فهم آزاد از دين هستند. نقطه اعتدال، روشن فكري ديني و نوانديشي ديني است كه معتقد به تركيب عنصر تاريخي و غير تاريخي و ضرورت جدا سازي آنها با روشي مشخص است كه به آن اجتهاد مي گوييم. اما گروهي كه به واقع، صورت تقلب يافته روشن فكر ديني هستند و دين را از روي ناچاري و مصلحت پذيرفته اند (نه به عنوان يك سازمان معرفتي حق)، بدون تكيه بر فهم روشمند دين و تفكيك قالب از محتوا، تفسير به رأي و التقاط را پيشه كرده اند. التقاط به معناي به كارگيري صرف معارف بيروني براي فهم دين نيست، بلكه بي توجهي به روش شناسي علوم و در هم ريختن معارف ناهمگون از جهت روش شناسي در يكديگر است. روش فهم دين، روش اجتهادي است كه بر پايه هاي قطعي استوار است (اگر چه ممكن است مجتهدان به نتايج گوناگوني برسند). نوانديشي غير ديني، با روشهاي غير اجتهادي به بررسي دين مي پردازد، همانند گروه مجاهدين خلق كه با منطق ماركسيستي، تفسير قرآن مي كردند. به همين دليل است كه امام خطر اسلام منهاي روحانيت را گوشزد مي كردند، زيرا روحانيت (به معناي عالم ديني) حامل روش فهم دين و سمبل اجتهاد ديني است. غلبه اين التقاط، موجب غلبه رويكرد معرفت شناختي بر رويكرد معرفتي در دين مي گردد. اينها موضوع بحث را تنها خود دين قرار مي دهند و هدفشان حداقلي كردن دين و سكولاريزه كردن آن است. دين در تعريف آنان، پديده اي شخصي و دروني است كه نمي تواند حالت اجتماعي به خود گيرد. از اين رو، اين گروه نمي توانند روشن فكر ديني به حساب آيند، زيرا تكيه بر گفتمان عقلاني و اجتماعي، ويژگي يك روشن فكر ديني است. نقطه عزيمت اين افراد، دغدغه هاي ديني و تلاش براي برون رفت از بحران دنياي مدرن بود كه به واسطه انحراف از مسير اجتهاد، به سكولاريسم رسيدند. نويسنده در ادامه، به بيان روش هاي نوگرايي و نوانديشي مي پردازد و فقدان مبناي انديشه اي، عمل گرايي صرف، آسيب پذيري و ناتواني در نظريه پردازي را از ويژگي هاي نوگرايان مي شمارد.

آرماگدون، عوام فريبي و انتظار مهدي عجل الله تعالي و فرجه الشريف ([8])

امين ميرزايي

اين مقاله به دست هاي پشت پرده صهيونيسم مسيحي در اجراي سناريوي حمله به عراق، كه بيشتر حول محور مسئله انتظار منجي صورت مي گيرد، هشدار مي دهد و عوام فريبي هايي را كه صهيونيست ها در جهت مسخ اعتقاد به ظهور منجي در اذهان پيروان ديگر اديان، به ويژه اسلام و مسيحيت، انجام مي دهند، گوشزد مي كند.

نويسنده، دولت هاي غريب را در پي گيري مسئله آخر الزمان، از شيعيان فعال تر مي داند. ساختن فيلم هايي مانند «مردي كه آينده را مي ديد» - كه در آن پرونده «ميشل نوستر آداموس» از سوي اورسن ولز باز خواني مي شود - «ماتريكس»، «ده فرمان»، و «بن هور»، و نيز طراحي «جنگ ستارگان» از سوي دولت ريگان - كه پس از روي كار آمدن بوش پسر، دوباره در دستور كار مقام هاي كاخ سفيد قرار گرفته است - از شواهد اين فعاليت است. افزون بر اينكه مؤسسه هاي ديني راست گرايان مسيحي، از دهه هشتاد ميلادي، مردمان كشورهاي غربي را به ايمان جمعي به وقوع حادثه اي بزرگ در سرزمين شام توجه داده اند. بنا به پيش بيني اين گروه از مفسران، كه از جمله مشاوران عالي كاخ سفيد به شمار مي آيند، در آينده لشكري از به اصطلاح دشمنان مسيح كه بدنه اصلي آن از ميليون ها نظامي تشكيل يافته است، از عراق حركت مي كند و پس از گذشتن از رود خشك فرات، به سوي قدس رهسپار مي گردد، اما نيروهاي مؤمن به مسيح، راه اين لشكر را سد كرده، سپس همگي در دوره اي به نا آرماگدون (يا همان هرمجدون) با يكديگر برخورد خواهند كرد. به پيش گويي و بلكه برنامه ريزي نظامي اين دولت ها، به منظور تسريع در ظهور مسيح يهودي، وقوع نبردي هسته اي در اين منطقه اجتناب ناپذير است، جنگي جهاني كه به مرگ ميليونها نفر غير يهودي و غير مسيحي خواهد انجاميد، چيزي شبيه اعتقاد غلط برخي افراد در كشور خودمان كه تسريع ظهور حضرت حجت عجل الله تعالي و فرجه الشريف را در دامن زدن به فساد و تباهي مي دانند.

جالب توجه اينكه اغلب نظريه هاي تئوري پردازان به نام آمريكايي، در جهت توجيه منطقي اين رويداد صورت گرفته است كه به عنوان نمونه مي توان به نظريه مشهور هانتينگتون با عنوان «برخورد تمدن ها» اشاره كرد. نكته مهم و جالب توجه ديگر، حضور برخي نام ها، در ميان باور مندان به اين تئوري است كه از جمله سياست گزاران فعلي ايالات متحده محسوب مي شوند و البته از حدود سه دهه پيش به اين سو، در جهت تحقق اين طرح، تلاش مي كرده اند، به عنوان مثال، دونالد رامسفلد و بوش پدر و پسر، كه هر دو از هم فكران دو كشيش صهيونيست هتاك به پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم، يعني جري فال ول وپت رابدتسون هستند. نويسنده، در ادامه گزارشي از تلاشهاي صهيونيست ها براي عملي كردن آرمان ديرينه خود مبني بر تشكيل حكومت جهاني ارائه مي دهد و در پايان، جريان هايي مانند تقابل بن لادن يا صدام با ايالات متحده را بدون ترديد، يك بازي سياسي، جهت پياده شدن نقشه هاي يهوديان صهيونيست مي داند.

آفرينش انسان  از ديدگاه قرآن ([9])

ابوالفضل محسن ابراهيم
ترجمه و تلخيص: گلاره مرادي

در قرآن، آفرينش انسان از خاك (تراب) 6 مورد، از گل (طين) 8 مورد و از گل خشك (صلصال) 4 مورد آمده است. مفسران بر اين اعتقادند كه واژه هاي تراب، طين و صلصال مكمل يكديگرند و تناقضي با هم ندارند به اين معني كه هر يك، مرحله اي از مراحل آفرينش انسان را توصيف مي كنند (تفسير طبري، تفسير ابن كثير). طبق اين تفسيرها خداوند انسان را از گل آفريد كه مخلوطي از آب و خاك بود، سپس اين گل متعفن سياه، شكل يافت و خدا از روح خود در آن دميد و مطابق دستور او كه فرمود: كن: «ايجاد شو» به شكل آدم تجسم يافت. قرآن بيان مي كند كه نه تنها آفرينش آدم بلكه همه انسان ها به همين صورت است و همان طور كه خاك از مواد آلي و غير آلي تشكيل يافته است بدن انسان نيز از مواد آلي و معدني ساخته شده است (پيام قرآن، اسد).

آيه مناسبي كه روند آفرينش انسان را به صورت خلاصه بيان مي كند آيه 55 سوره طه است: «شما را از خاك آفريديم و به خاك بر مي گردانيم و بار ديگر از خاك خارج مي كنيم». مراحل آفرينش انسان و مواد به كار رفته در آفرينش او در سورهاي متعدد قرآن از جمله انعام، حج، مومنون، مومن، روم، سجده، رحمان، مرسلات و طارق آمده است. در هر يك از اين سورها به بخشي از اين مراحل پرداخته شده و واژگان به كار رفته براي هر مرحله هم بعضاً متفاوت است. مثلا مراحل خاك (تراب)، اسپرم (نطفه)، لخته چسبنده (علقه) و تكه گوشت (مضغه) در سوره حج آيه 5 آمده است. حال آن كه در سوره مومنون آيه 12، گل (طين) به جاي خاك (تراب) به كار رفته است. در سوره رحمان آيه 14 فقط به كل خشك (صلصال) اشاره شده و مراحل ديگر شامل تراب، طين، نطفه، علقه و مضغه ذكر نشده اند و نيز در سوره انعام آيه 2 به طين و سوره روم آيه 20 به تراب و انسان كامل اشاره شده و بقيه مراحل ذكر نشده اند.

لقاح و رشد جنين

سوره مومنون آيه 12 تا 14 مراحل رشد و نمو جنين را بيان مي كند. در آغاز اين آيات تأكيد مجددي بر آفرينش انسان از گل (طين) وجود دارد. بيان قرآن در مورد نطفه و قرار مكين اشاره اي است بر حركت اسپرم در دستگاه توليد مثل ماده تا رسيدن آن به تخمك و قرار گرفتن آن بر روي جدار خارجي تخمك، واژه علقه توضيح مرحله چسبيدن اسپرم به تخمك است. از نظر مفسران جديد كه قرآن را تفسير علمي مي كنند علقه - كه به معناي لخته خون نيز هست - به تخمك بارور شده يا جنين در حال نموي اطلاق مي شود كه خود را به جدار رحم چسبانده و براي ادامه نمو خود، برخي رگ هاي رحم را پاره كرده و لخته ايجاد مي كند و از اين طريق در جدار رحم جايگزين مي شود (تحديد النسل، توبي). مضغه به معناي گوشت جويده شده، اشاره اي است به مرحله اندام سازي كه در آن استخوان و ماهيچه هاي جنين ساخته مي شوند.

برخي مفسران و فقيهان بر اين باورند كه «ثم أنشاءنا خلقاً اخر» مرحله دميدن روح در جنين است. در سوره مومنون آيه 5 واژه هاي مخلقه و غير مخلقه (شكل يافته و شكل نيافته) مراحل اوليه رشد جنيني را نشان مي دهد و با عبارت «نقر في الارحام ما نشاه الي اجل مسمي» بيان مي كند كه همه سلول هاي تخمك بارور شده وارد چرخه رشد و نمو جنيني نمي شوند و بعضي از آن ها از بين مي روند. اين مسأله قدرت و اختيار خداوند را در تولد، زندگي و مرگ انسان ياد آور مي شود.

در سوره سجده آيه هاي 7 تا 9 آفرينش آدم (ع) از گل و مراحل طبيعي توليد نسل را بيان مي كند: ثم جعل نسله «من سلاله من ماء مهين». نكته قابل توجه اين كه انسان اين موجود پاك از مايعي پست و ناپاك آفريده شده است. در نهايت در سوره زمر آيه 6 اشاره مي شود كه مراحل نمو رحمي نوزاد در ميان سه پرده تاريك انجام مي گيرد. اين سه لايه، ديوار شكمي، ديواره رحمي و پرده هاي جنيني هستند. (تفسير ابن كثير، تفسير طبري).

مراحل زيست شناختي زندگي انسان در قرآن

قرآن آفرينش جهان و هر چه در آن است را به عنوان معجزه و دليلي بر قدرت خداوند بيان مي كند. از ديدگاه قرآن، حيات انسان با آفرينش آدم و حوا آغاز مي شود. و داستان خلقت، حكايت از آفرينش همه موجودات به صورت زوج براي توليد نسل و ادامه حيات دارد. مفسران معاصر مسلمان، به ويژه آنان كه به تفسير علمي دست يازيده اند. با توجه به اين كه در قرآن هيچ اشاره اي به تبديل گونه از موجودات به گونه ديگر نشده است نظريه تكامل داروين را مغاير با تعاليم قرآن مي دانند. همين مفسران معتقدند كه قرآن در 1400 سال پيش چنان توصيف دقيقي از پيدايش جنين و مراحل زنجيره اي رشد و تكامل آن ارائه مي دهد كه برخي جزئيات آن به تازگي در تحقيقات علمي به اثبات رسيده است ديدگاه هاي تفسيري قديمي و معاصر، ايات مربوط به بارداري، تولد و رشد و نمو انسان را دليل محكمي بر عظمت و دقت خداوند در آفرينش انسان مي دانند. مراحل اوليه زيست شناختي زندگي انسان از نظر قرآن شامل لقاح، رشد و نمو جنيني، تولد، شيردهي و از شير گرفتن نوزاد است. همچنين آيات فراواني، مراحل مختلف زندگي انسان را تا مرگ و حيات پس از مرگ توصيف مي كند. در قرآن، آياتي كه به زندگي زيست شناختي انسان اشاره مي كنند با ترتيب خاصي نيامده اند و در سوره هاي متفاوتي ذكر شده اند ولي در اين مقاله آيات مشابه براي بررسي موضوع، طبقه بندي شده اند. مقاله حاضر ترجمه و تلخيصي است از عنوان Biology as the creation and stages of life در دايره المعارف قرآن كه خدمت خوانندگان تقديم مي شود.

جهاني شدن  و جنبش اسلام گرايي ([10])

عبد القيوم سجادي

هر چند جهاني شدن سيستم رايج و متعارف در پژوهشهاي مربوط به سياست جهاني است، اما در مقابل برخي از پژوهشگران فرايند جهاني شدن را با تقويت و گسترش ايده محلي گرايي يا بومي گرايي ـ (Localization)،پيوند مي زنند. در اين تلقي فرايند جهاني خود به ظهور ايده محلي گرايي و بومي شدن مي انجامد يا حداقل آنرا به عنوان واكنش فرهنگي و اقتصادي در برابر خود ايجاد مي كند. ظهور و رشد انديشه محلي گرايي بعنوان جريان ضد جهاني شدن به گونه اي است كه برخي از پژوهشگران بجاي كلمه «جهاني شدن» از دانش «جهانيـ محلي شدن» (localglobalizati) استفاده كرده و جهانيـ محلي شدن را بيانگر وضعيت كنوني نظام جهاني مي دانند. در مورد دلايل ظهور و رشد بومي گرايي يا «محلي شدن» دو نكته بيش از ديگر موارد حايز اهميت است:

1ـ جهاني شدن با ايجاد دگرگوني در ساختهاي اجتماعي جوامع، نوعي بحران هويت با خود ارمغان آورده و از اين رو در بسياري از جوامع احساس زايل شدن هويتهاي فرهنگي، قومي و ملي شان با رويكرد همراهي و مقاومت قابل پيگيري است. همراهي زماني قابل تحقق خواهد بود كه كارگزاران جهاني شدن نگرش سلطه جويانه خود را تصحيح كرده و به جاي تلاش براي هژمون ساختن فرهنگ ليبرال براي ديگر فرهنگها و بوي زه اسلام نيز جا بازكند. در غير اين حالت اگر گفتمان جهاني شدن با محتواي سلطه گرايي غرب پيش تازد احتمال مقاومت و تعارض وجود خواهد داشت.بسيار طبيعي است كه فرهنگ جهاني و بومي و تفكر ديني زماني كه خود را با خطر حذف يا استحاله روبرو ببينيد استراتژي مقاومت را بر استراتژي همراهي ترجيح دهند.

در عصر جهاني شوق دارند و براي نجات از بحران هويت، روي هويتهاي محلي و فرهنگي بومي تاكيد مي كنند. ديويد هاروي كه خود از نويسندگاني است كه در زمينه جهاني شدن انديشيده،مي گويد:جهاني شدن به دو دليل جوامع را با بحران هويت روبرو مي سازد:
1- انسانها بر اساس دو عنصر زمان و مكان هويت مي يابند و جهاني شدن با فشردگي زمان و مكان،عملا اين عناصر را مخدوش مي سازد. مقصود هاروي از هويت سازي عنصر زماني،سابقه و هويت تاريخي افراد است. جوامع با وابستگي به تاريخ و ميراث خاص گذشته شان به خود هويت مي بخشند. از طرف ديگر عنصر مكان نيز سهم موثري در هويت سازي افراد و جوامع دارد كه جهاني شدن اين عنصر را نيز درهم مي كوبد. در بيشتر موارد،جوامع و افراد با انتساب به وطن و سرزمين خاص، هويت مي يابند. جان نكته دوم در مورد بحران هويت ناشي از جهاني شدن كه تا اندازه زياد با نكته اول مرتبط است، فرو ريختن نظام ارزشي و باورهاي خاص يك جامعه است. ترديدي نيست كه ارزشهاي حياتي (core values) جامعه از عناصر اصلي هويت ساز محسوب مي گردد و اين عنصر نيز در فرايند جهاني شدن با چالش جدي روبرو مي گردد،زيرا جهاني شدن، عمدتا ارزشها و هنجارهاي نظام سرمايه داري را در ديگر جوامع تعميم مي دهد. دقيقا به همين دليل به نظر ديويد هاروي،نظام سرمايه داري مولد از هم گسيختگي اجتماعي ديگر جوامع تلقي مي شود.

2ـ جهاني شدن از طريق گسترش و توسعه خود آگاهي در ديگر جوامع به شكل گيري طبقات اجتماعي مي انجامد. در اين ميان طبقاتي ظهور مي يابند كه تمايل شديدي به محلي گرايي دارند. برخي از اين طبقات ترويج كننده ايده محلي گرايي در برابر جهاني شدن هستند. در همين چارچوب برخي از نويسندگان،جهاني شدن را با رشد و ظهور جنبشهاي اجتماعي در ديگر جوامع و بويژه جهان سوم مرتبط مي دانند كه بعنوان نمونه مي توان به جنبش طرفدار محيط زيست(جنبش سبزها)،فمنيست ها،جنبش طرفدار حقوق بشر،جنبش صلح و غيره اشاره كرد. البته هر چند در اينجا از جنبش اسلامي و نو گراي ديني ذكري به ميان نيامده،اما بدون ترديد همانگونه كه برخي از صاحب نظران مسايل سياسي بيان داشته اند،رشد و توسعه جنبش بنيادگرايي اسلامي را نيز نمي توان از نظر دور داشت. برخي از نويسندگان ميان جهاني شدن و بنيادگرايي اسلامي به وجود رابطه مستقيم اذعان مي كنند. در اين تلقي،بنياد گراي اسلامي در برخي كشورها و توسعه آن در بيشتر جوامع اسلامي زاده بي تعصبي كارگزاران گفتمان مسلط نسبت به اسلام و فرهنگ اسلامي است و به همين دليل انديمشندان مسلمان و جوامع اسلامي،خود را در عصر جهاني شدن،متضرر و وامانده تلقي نموده و براي رهايي از اين واماندگي در قبال فرايند جهاني شدن،موضع واكنشي اتخاذ مي نمايند. اين موضع منفي در قالب جنبش بنياد گراي اسلامي تجلي مي يابد اما واكنش اسلام گرايان سياسي در مواجهه باجهاني شدن را صرفا در حد ابزار هراس و نگراني از استحاله هويت ديني و ملي اين جوامع نمي توان تقليل داد، بلكه علاوه بر اين، تلقي غرب از اسلام سياسي نيز حساسيت زا و تحريك كننده است. غرب در كل و روشنفكران غربي به خصوص در مواجه با اسلام دچار تقليل گرايي و سطحي انگاري عمدي گرديده و اين سطحي نگري در ابعاد مختلف داوري غربي ها در مورد اسلام خود را تبارز مي دهد. شرق شناس ادوارد سعيد دقيقا اين بعد تفكر غربي را مورد نقد قرار مي دهد. به نظر ادوارد سعيد « روشنفكران آكادميك انگليسي و امريكايي به صورت تقليل گرايانه و به نظر من غير مسئولانه از چيزي بنام اسلام صحبت مي كنند. به نظر مي رسد آنها با بهره گيري از اين كلمه (اسلام)،اسلام را موضوعي ساده تلقي مي كنند كه مي توان هزار و پانصد سال تاريخش را تعميم داد و از پيش در مورد سازش پذيري اسلام و دمكراسي،اسلام و حقوق بشر و اسلام و پيشرفت،گستاخانه قضاوت كرد». اساس و بنيان كليت شرق شناسي ادوارد سعيد همين نكته را توضيح مي دهد كه غرب،آگاهانه و از سر تعمد،شرق و جهان اسلام را بعنوان «ديگر» و رقيب خطرناك خود مطرح مي كند و از اين طريق به خود هويت مي بخشد. سعيد اين نكته را چنين شرح مي دهد: بنا بر اين دلايلي كه پيشتر در اين كتاب و نيز در شرق شناسي بر شمرده ام، دانش و معرفت نسبت به اسلام و مردم مسلمان نه تنها از طريق استيلا و مقابله كه البته از ناحيه تضاد و بيزاري فرهنگي حاصل شده است. امروزه، سيمايي منفي از اسلام ارايه و از آن به عنوان مذهبي ياد مي شود كه اساسا با غرب در تضاد است و اين نقش، چارچوبي خاص بنا مي نهد كه شناخت و معرفت اسلام را محدود مي كند.

اين چارچوب بر آمده از تلقي خاص غرب نسبت به اسلام و جهان اسلام (شرق) تحت چه عواملي سامان مي گيرد به نظر ادوارد سعيد و با الهام از ميشل فوكو،در يك رابطه مستقيم ميان قدرت و دانش، موضع سلطه و استيلاي غرب سازواره اي اين گفتمان ضد اسلامي را شكل مي دهد. سعيد مي گويد:«حجم وسيعي از معرفت غرب نسبت به جهان اسلام در چارچوب نظام استعمارگري نصيب آن شد. بنا بر همين اصل، دانش پژوهشان اروپايي از موضع سلطه و استيلا به موضوع مورد نظر پرداختند و آنچه در خصوص اين مقوله اظهار داشتند، بدون توجه به آراي سايرين و صرفا با عنايت به عقايد ديگر پژوهندگان اروپايي صورت پذيرفت. البته برخي از صاحب نظران، نگاه سعيد در شرق شناسي را افراطي و غلوآميز مي خوانند و در مقابل به خدمات علمي عده اي از مستشرقين و چهره هاي مطرح شرق شناسي نظير هامتون گيپ،برنارد لوئيس،آرتور آربري،مونتگمري وات و لويي ماسينيون،اشاره مي كنند. اما به راستي پيوند اين افراد با قدرت هاي استعماري را چگونه مي توان از نظر دور داشت؟ در مجموع مهمترين آموزه شرق شناسي سعيد را چنين مي خوانيم كه«شرق شناسي در حكم عقيده اروپا و نوعي شعور جمعي است كه به غرب و اروپا هويت بخشيده و...يكي از جلوه هاي استيلا و سلطه جويي است».

جهاني شدن و جنبش اسلام گرايي

بررسي رابطه جهاني شدن و خيزش اسلامي گرايي از آنرو اهميت دارد كه در نظام آينده جهاني تنها رقيب و «ديگر»(other) غرب اسلام و فرهنگ اسلامي است. هر چند جنبش اسلام گرايي به مفهوم دفاع از هويت ديني مسلمانان:گسترش تفكر ديني در حوزه سياست و اجتماع و بالاخره بازخواني و اصلاح انديشه ديني،داراي قدمت تاريخي طولاني است،اما طرح مجدد اين مقوله در چارجوب جهاني شدن،حكايت از چالش جدي انديشه ديني و اسلام سياسي در برابر همينه طلبي غرب و بسط گفتمان هژمونيك غربي بر سراسر جهان و بويژه كشورهاي اسلامي است. بنا بر اين توجه مجدد انديشمندان مباحث سياسي و سياست بين الملل به ماهيت، خاستگاه و تبعات جنبش اسلام گرايي از آنجا ناشي مي شود كه: «برخوردي كه پيش بيني مي شود بين اسلام و غرب روي مي دهد بويژه،به جنبش اسلام گرايي افراطي كه ابعاد ضد غربي نيرومندي دارد، مربوط مي شود.» از اينرو شناخت ماهيت و فهم علل و ريشه هاي شكل گيري، توسعه و بسط اين جنبش ها مورد علاقه عده اي از پژوهشگران قرار گرفت.

هر چند از نظر تاريخي ريشه هاي شكل گيري جنبش اصلاح ديني و نو انديشي ديني را مي توان به نخستين دوره مواجهه جوامع اسلامي با آرا و انديشه هاي غربي، پس از جنگهاي صليبي و چيرگي غرب مسيحي بر جهان اسلام كه از طريق تحت استعمار در آوردن بلاد و ملل اسلامي صورت گرفت، ارجاع داده اما امروزه زماني كه از اسلام گرايي و اسلام سياسي صحبت به ميان مي آيد بيشتر به جنبش ها و نهضتهاي اسلامي اشاره دارد كه در برخي از كشورها به عنوان نقطه مقاومت و كانون تعارض زا در برابر اهداف، منافع و در مجموع سلطه غرب در جهان اسلام مطرح مي باشد. در مورد ماهيت،خاستگاه و اهداف جنبش اسلام گرايي،ديدگاههاي متفاوت و گاه متناقضي ارايه گرديده است. اما آنچه از ديدگاه انديشمندان مسلمان به عنوان نقطه آغازين و جرقه اي جنبش اسلام گرايي سياسي مطرح است برمي گردد به ماهيت و ويژگيهاي ذاتي اسلام و اين نكته را عده اي از مستشرقين اسلام شناس نيز مورد توجه قرار داده اند. بسياري از كارشناسان گسترش موج بازخيزي اسلامي را در سه دهه گذشته، از جمله به شكل بسيار سياسي و ستيزه جوي آن،ناشي از ويژگيهاي ذاتي اسلام، از جمله درهم آميختگي مذهب و سياست و وحدت و يكپارچگي امت اسلامي به عنوان ماهيتي فراقومي و فراملي مي دانند.

دو تعبير از انديشه هاي جنبش اسلامي گرايي

تحليل مقوله اسلام گرايي براي غرب از آنرو اهميت دارد كه دو نحوه تعامل و يا به گفته برخي، در برخورد با تپيدن اسلام آنان را ياري مي رساند. اما طرح اين مسئله بر ما از آنرو اهيمت دارد كه با نظام اعتقادي و باورهاي ديني ما گره مي خورد و مسير ما را در نظام جديد جهاني (عصر جهاني شدن) روشن مي سازد.

عمدتا در مورد دلايل شكل گيري و تا اندازه اي رشد جنبش اسلامگرايي دو ديدگاه كاملا متفاوت و جود دارد شرق شناسان جديد (neo Orientalisin) كه همانند اسلاف خود هر پديده سياسي و اجتماعي دنياي شرق را ناشي از ويژگيهاي فرهنگي آن مي دانند و جهان سومي هاي جديد (neo - third Worldist) كه بيشتر با ملل جهان سوم احساس همدردي مي كنند.

1 ـ نگرش شرق شناسان جديد

شرق شناسان جديد اسلام گرايي را بيش از هر عاملي متاثر از ويژگيهاي ذاتي اسلام مي دانند نه نتيجه دگرگونيهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي. به باور اينان اسلام گرايي، پيامد ويژگيهاي اساسي اسلام و تطبيق ناپذيري آن با مدرنيزم و در نتيجه غربگرايي است. در اين تلقي، اسلام غير قابل تغيير است و با اين افكار و پديده هاي جديد تعارض دارد و براي تعارض و ستيز با اين پديده هاي جديد جنبش اسلام گرايي شكل مي گيرد و تا اندازه اي مورد حمايت مسلمانان قرار مي گيرد. از نظر شرق شناسي جديد با ارايه چنين برداشت بدبينانه از اسلام، تنها راه برخورد با اسلامي گرايي خشن و غير منعطف، استراتژي سركوب و مهار كردن است. در اينجا غرب در برابر اسلام گرايي مي ايستد و از كشورهاي كه با اسلام گرايان مبارزه مي كنند، حمايت مي كند.

2 ـ نگرش جهان سوم گرايي

هر چند اينان پويايي و توانمندي اسلام را اذعان مي كنند و رمز بقاء و نفوذ اسلام را عليرغم دوره هاي ركود با ويژگيهاي ذاتي آن گره مي زنند، اما موج كنوني بازخيزي اسلام را نه از پيامد ويژگيهاي اسلام بلكه تركيبي از پديده بيگانگي اجتماعي و محروميتهاي اقتصادي و سياسي مي بينند. فرانسوا بورگا (Francois burgat)از متفكرين اروپايي و اسلام شناس، ظهور اسلام گرايي جديد را ناشي از شكاف گسترده شمالـ جنوب عنوان مي كند و افراطي بودن آنرا پيامد دوره طولاني ناديده گرفتن مشكلات و آرمانهاي آنان از سوي شمال غني و مرفه عنوان مي نمايد. به گفته خانم هانتر، بورگا در اين جنبش بعد فرهنگي را جدي تر از ابعاد اقتصادي و سياسي مي بيند. بورگا در مورد پديده اسلام گرايي مي گويد، ما شاهد سومين مرحله روند استعمارذايي هستيم. نخستين مرحله سياسي بود (جنبشهاي استقلال طلب). مرحله دوم اقتصادي بود (ملي شدن كانال سوئز در مصر يا نفت در الجزاير و ايران) و آخرين مرحله فرهنگي است. راه حل اين دسته در مواجه با اسلام گرايي با شيوه شرق شناسان تفاوت جدي دارد. اينان معتقدند كه تشديد محروميت و سياست منزوي ساختن به تنهايي مشكل اسلامگرايي را حل نخواهد كرد و مانع درگيري بين غرب و اسلام نيز نخواهد شد. و به قول بورگا، كوري و جهالت غربياني كه جلوگيري از به واقعيت پيوستن اين مناقشه بالقوه را تنها از طريق محروم سازي و سركوب كردن مي دانند سوء تفاهم را تشديد مي كنند.

به نظر مي رسد هر دو نگرش بخشي از واقعيت را مورد توجه قرار مي دهد اما در اين ميان برخي نكات نيز وجود دارد كه طرفداران هر دو ديدگاه از آن غفلت مي نمايند. شرق شناسان از اينكه ماهيت و ويژگيهاي ذاتي اسلام را مورد توجه قرار مي دهند. گامي مثبت بر مي دارند اما از آنجايي كه نگاه و برداشت غرب از اسلام را بر ماهيت و و ويژگيهاي ذاتي اسلام تسري مي دهند، به تعميم سازي و تفسيرسازي خاصي گرايش پيدا مي كنند. اسلام ذاتا ديني است پويا و توانمند كه نه تنها در برابر ضرورتهاي عصري، انعطاف پذيري دارد بلكه بقول ارنست گلنر، توانمندي دروني انديشه اسلامي به گونه اي است كه به سادگي اسلام را با ضرورت ها و مسايل جديد همسو مي سازد. از طرف ديگر ديدگاه جهان سوم گرايان نيز هر چند در تاكيد بر برخورد خصمانه و ستيزه جويانه غرب و تلاش براي به انزوا و در حاشيه كشاندن اسلام با واقعيت موجود انطباق دارد، اما در اين تحليل با تاكيد زياد بر محروميتهاي اجتماعي، ويژگيهاي ذاتي اسلام از نظر دور داشته مي شود.

در اين ميان به نظر مي رسد در تحليل ريشه هاي اسلام گرايي لازم است بين ريشه ها و زمينه هاي شكل گيري آن تفكيك نمود. اسلام گرايي به مفهوم تاكيد بر ايده هاي اسلامي در برابر تحولات و دگرگونيهاي زمانه كه در بحث حاضر (جهاني شدن) با مقاومت در برابر فرهنگ مسلط ليبرال نمود مي يابد، قبل از هر امري ريشه در ويژگيهاي ذاتي اسلام دارد. بنا بر اين، اسلام به عنوان ديني كه ميان باورهاي ديني و سياست پيوند مي زند، در برابر سياست جهاني اعلام موضع مي كند و به صورت طبيعي، چنين اسلامي به دليل ماهيت ظلم ستيزي و عدالت گرايانه اي كه دارد، منافع قدرتهاي بزرگ و سردمداران نظام سرمايه داري را به چالش مي طلبد. اما از سوي ديگر شرايط اجتماعي، نابرابري، ظلم، تعدي، برتري طلبي و سيطره جويي، زمينه هاي بروز و تحقق عيني انديشه ظلم ستيزي و عدالت طلبي اسلام را فراهم مي آورد. بر اساس اين رويكرد تركيبي، هر چند اسلام براي رفع نابرابري و بسط عدالت اجتماعي در سطح نظام جهاني معارضه با غرب را به عنوان نخستين و آخرين استراتژي پيشنهاد نمي دهد، اما در حالت برتري جويي و هيمنه طلبي فرهنگ غرب، جز مقاومت در برابر فرهنگ ليبراليسم و نقد آن، راه ديگري را نيز كار ساز نمي بيند. ([11])

جهان شمولي و جهاني سازي ([23])

            آيت الله محمدعلي تسخيري

اگر بخواهيم وضع طبيعي جهان را بررسي كنيم بايد اينكار را در دو گستره، نخست در گستره نظري از ديدگاه اسلام و ديگري در گستره واقعيت موجود كنوني، انجام دهيم.

در گستره نظري، اسلام بر آن است كه وضع بشريت، هنگامي بسامان و طبيعي است كه يك نظام همه جانبه جهاني داراي يك قانون و يك رهبر، برپا شود و از ويژگي هاي زير برخوردار باشد:

1ـ دارا بودن قوانيني هماهنگ و همسو با فطرت انساني. زيرا فطرت، فصل مشترك همه افراد امت و دين، طبق آيه:«فطرة اللّه التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذالك الدين القيم» (سوره روم ـ 30) (فطرتي است كه خدا همه را بدان فطرت بيافريده است و در آفرينش خدا تغييري نيست، دين پاك و پايدار اين است) با اين فطرت، كاملا هماهنگ و همسوست. اقتضاي اين فطرت، پناه بردن به خداوند متعال و ياري جستن از شريعت و آييني است كه اصول آنرا پروردگار رقم زده زيرا صلاح و مصلحت انسان را بهتر از هر كس مي داند و در اين صلاح انديشي، عدل و داد را تحقق مي بخشد... اقتضاي اين آيين و رسالت، پيروي از منطق شورايي در تصميم گيري هاست. تصور كلي وضع طبيعي و شايسته بشريت به لحاظ نظري، اينگونه است: جامعه اي منسجم، رهبري واحد و قانون يگانه اي كه اصول آن از اصول الهي سرچشمه گرفته و طبق شريعت خداوندي حركت مي كند. در گستره واقعيت و در عمل، به نظر مي رسد كه وضعيت طبيعي روابط بين المللي و نظام حاكم بر جهان اقتضاي وجود ملل متحد، قانون بين المللي واحد و سازمانهاي بين المللي يگانه اي را دارد كه اين روابط را سامان بخشند بويژه كه اين مسايل و روابط در يك روند پيوسته بهم قرار دارند و مسايلي چون محيط زيست، حقوق بشر، اقتصاد و تجارت جهاني، انرژي، ارتباطات، مقررات بين المللي حركت كشتي ها و هواپيماها، امواج راديويي و تلويزيوني و... وجود دارند كه امروزه نمي توان آنها را بر پايه ديدگاه محلي يا منطقه اي، مورد حل و فصل قرار داد. امروزه تعامل فرهنگها با يكديگر، تبديل به امري ضروري براي ملتها شده و نظام جهاني فرا گيرنده اين ويژگي ها، بايد بر پايه هاي زير، استوار شده باشد:

1ـ احترام به حاكميت كشورها و عدم دخالت در امور داخلي آنها.
2ـ احترام به فرهنگهاي گوناگون.
3ـ پيشگيري سياست كلي از ميان بردن فقر و حمايت از عدالت اجتماعي.
4ـ حمايت از دموكراسي در چهارچوب احترام به ارزش هاي مورد احترام جامعه.
5ـ در پيش گرفتن منطق گفتگو در همه سطوح ميان تمدنها، اديان يا مكتبها و مذاهب مختلف براي نيل به مشتركات و همكاري در اين موارد مشترك.
6ـ بالا بردن سطح دانش بشر و همكاري ميان كشورهاي ميان كشورها در اين عرصه.
7ـ حمايت از صلح عادلانه جهاني.
8ـ نفي هر گونه اشغال گري، ستم و تروريسم.
9ـ فراهم آوردن امكان بهره گيري از تكنولوژي اطلاعاتي و دستاوردهاي سازنده و مفيد آن براي بشريت.
10ـ عدم اجازه پيدايش و گسترش انديشه هاي ويرانگري چون نازيسم، فاشيسم و نژادپرستي و ديگر انديشه هايي كه بشريت به اتفاق، آنهارا شيطاني مي خواند.

عناصر مهم در روابط با ديگران از ديدگاه اسلام

براي رعايت اختصار، تنها به برخي عناصر كه نقش بسزايي در تعيين چگونگي روابط بين المللي در سياست خارجي اسلامي، ايفا مي كنند، اشاره مي كنيم ولي پيش از آن دو پايه اصلي را كه سياست خارجي اسلامي بر آنها پي ريزي شده، يادآور مي شويم:

1ـ مصالح عاليه اسلام در پرتو اوضاع جاري.
2ـ پيوندها و ملاحظات محبت آميز انساني و روابط اخلاقي.
واقعيت آن است كه هر يك از احكام اسلامي، از اين دو مفهوم مايه مي پذيرند و حتي ـ با تعمق بيشتر ـ مي توان گفت كه اين هر دو بيانگر موضع واحدي اند. اسلام قصدي جز اين ندارد كه انسان را در راه تكامل قرار دهد و توان و انرژي او را به منصه ظهور رساند و هر گونه مانع و رادعي كه بر راهش قرار مي گيرد از ميان بردارد و در اين راستا از رهنمايي و رهنموني دو پيامبر دروني و بيروني ـ يعني فطرت و شرع ـ ياري مي جويد.

آنچه ترديدي در آن نيست اينكه واقعگرايي و اخلاق گرايي از جمله مهمترين دو ويژگي شريعت اسلامي در همه جنبه هاست و پايه هاي ديگر نيز برگرفته از اين دو ويژگي اصلي اند.

گرايشهاي جهاني نظام ها

واقعيت آن است كه امروزه سه نظام رقيب يعني اسلام، سوسياليسم و سرمايه داري با جهت گيري هاي جهاني وجود دارند. در اينجا تأكيد مي كنيم كه با چنين برداشتي، تفاوتي ميان جهاني شدن و جهاني سازي وجود ندارد; پيش از اين خاطرنشان ساختيم كه اسلام بمثابه آخرين حلقه از زنجيره اديان الهي، براي اصلاح بشر و بسان راه نجاتي كه از سوي آفريدگار براي بشريت در نظر گرفته شده، نازل شده است. اسلام بر فطرتي كه ميان همه افراد بشر، مشترك است انگشت مي گذارد و مبتني بر منطق گفتگو و اقناع است و خود را بمثابه تنها راه نجات بشريت عرضه مي كند. چنين اسلامي براي تحقق اهداف خود، از برنامه تغييرات فردي و تغييرات اجتماعي، بهره گرفته و سعي در حذف مرزهاي جغرافيايي، نژاد، رنگ و تفاوت هاي زباني دارد و در پي اهداف يگانه انساني است. اين جهان گرايي در بسياري از متون اسلامي، قابل نتيجه گيري است، از جمله آيه: «قل يا ايها الناس اني رسول اللّه اليكم جميعاً» (اعراف ـ 158) (بگو: اي مردم من فرستاده خدا بر همه شمايم.) و آيه: «و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون. و ما هو الاّ ذكر للعالمين» (قلم ـ 51 و 52) (و كافران چون قرآن را شنيدند نزديك بود كه ترا با چشمان خود به سر درآورند و مي گويند كه او ديوانه است. و حال آنكه قرآن براي جهانيان جز اندرزي نيست.)
بر خلاف ادعاهاي برخي خاورشناسان و مورخان، آيات و احاديث بسياري وجود دارد كه نشان از جهاني بودن اسلام از همان ابتداي پيدايش دارد گو اينكه گرايش جهاني اسلام، روندي تدريجي داشته است كه در اينجا، فرصتي براي توضيح مطلب وجود ندارد.
نتيجه آنكه اسلام از آغاز و طي زمان، سمت گيري جهاني داشته و اين سمت گيري و نيز وحدت خاستگاه انساني و مسير و هدف را همواره مورد تاكيد قرار داده است. اسلام چنين ديدگاهي دارد. سوسياليسم نيز وقتي فلسفه تاريخ خود را مطرح ساخت از ماترياليسم تاريخي و مراحل مشهود آن سخن بميان آورد كه شامل مرحله برده داري و پس از آن فئوداليسم، سپس سرمايه داري تجاري و بدنبال آن سرمايه داري صنعتي و آنگاه مرحله سوسياليسم و سرانجام مرحله تاريخي كمونيسم ـ البته طبق قوانين و مكانيسم هايي از جمله كارزار تضادهاي اجتماعي و طبقاتي ـ مي شود.
اينچنين ديدگاهي، نظريه جهان شمولي وسوسياليسم در ايجاد تحولي جهاني در مسير بشريت را مطرح ساخته است، روشن است كه سوسياليسم در اين زمينه، از مسئله نبرد طبقاتي، انقلاب و نظام آهنين سوسياليسم ـ كه به عقيده سوسياليستها، جامعه را به بهشت موعودي بنام كمونيسم رهنمون مي شود ـ بهره مي جويد كه البته اين ديدگاه هم در تئوري و هم در عمل با ناكامي روبرو شد.

در مورد سرمايه داري نيز بايد گفت كه اين نظام، از آغاز، فاقد هر گونه شالوده ايدئولوژي بود و اهميتي نيز براي پي ريزي ايدئولوژيك و جهان بيني، قائل نبود. آنچه مورد توجه اين مكتب بود، سامان دادن به زندگي (مادي) و برپايي اين نظام بر اساس آزادي هاي فردي بورژوايي بود ولي هنگامي كه در مسير و روند حركت خود با گستردگي انديشه هاي مخالفين روبرو شد با توجه به شعارهاي سوسياليستي و در برابر آنها، شعارهايي براي خود در نظر گرفت ; مثلا «عدالت اجتماعي» در سوسياليسم را با «حقوق بشر»، «رشد و توسعه اقتصادي» را با «بازار آزاد و رشد توليد» و سرانجام شعار «پرولتارياي جهان» را با «جهاني سازي سرمايه» پاسخ گفت زيرا در آغاز جنبه محلي يا منطقه اي داشت و تا زماني كه شرايط مناسب فراهم نيامده بود بيشتر بر غرب تكيه مي كرد و داعيه جهاني بودن و جهاني شدن، نداشت.
در اينجا، بي مناسبت نيست از مراحل گوناگون سرمايه داري كه «روبينسون» مطرح ساخته، ياد كنيم. او بر آن است كه جهاني شدن سرمايه داري، از مراحلي عبور كرده كه شامل: ابتدا مرحله جنيني است كه از قرن پانزدهم ميلادي تا نيمه قرن نوزدهم به درازا كشيد و طي آن، ناسيوناليسم و جغرافياي كشوري مسلط بود. پس از آن مرحله رشد است كه به نظر وي تا ثلث آخر قرن نوزدهم و همراه با تبلور متعلّق به روابط بين المللي، به طول كشيد. سپس نوبت به مرحله شكوفايي مي رسد كه تا دهه دوم قرن بيستم، مفاهيمي چون جهان شمولي را بهمراه داشت و پس از آن مرحله مبارزه براي سلطه بر جهان تا نيمه دهه ششم قرن بيستم دوام يافت. آنگاه سازمان ملل متحد مطرح شد و در پي آن مرحله ارتباطي و ادغام با جهان سوم، تعدّد فرهنگي و از آنجا اوج جهاني سازي در دهه هشتاد و نود قرن بيستم، پيش آمد.

اين تصويرسازي به گمان ما، ساختگي، فرضي و تهي از واقعيت است زيرا سرمايه داري هرگز با يك ديدگاه جهاني آغاز نشد و تأكيد آن بر غرب و كشورهاي غربي، تنها با معيار جغرافيايي بود ولي به نظر مي رسد كه از نظر پژوهشگر مزبور، شرايط پيش آمده در اواخر قرن بيستم، مفهوم جهاني سازي و جهاني شدن را در اين نظام مطرح ساخت ; رشد فزاينده قدرت غرب و برخورداري آن از دستاوردهاي انقلاب اطلاعات و نيروي عظيم رسانه اي كه در همه جاي دنيا نفوذ دارند از يك سو و قدرت گرفتن اسلام و گسترش ديدگاههاي جهان شمولي اسلامي (كه به نظر غرب، كل تمدن غربي را با خطر مواجه ساخت) از سوي ديگر و نيز فروپاشي اتحاد شوروي بمثابه يك قدرت رقيب، همه و همه دست بدست هم دادند تا فرصتي براي طرح نظريه جهاني سازي در اين سطح گسترده، فراهم آيد.

تعريف جهاني سازي

بدون ترديد، تعريف جهاني سازي، مبهم است و تعريف هاي ارائه شده، متناقض و در عين حال متنوعند و حقيقت آن است كه انسان با شناختي كه از تفسيرها و تعريفهاي موجود پيدا مي كند به اين نتيجه مي رسد كه جهاني سازي در واقع كوششي در راستاي نفي تمدنهاي غير غربي و تحميل سرمايه داري و تلاش در جهت آمريكايي سازي و تسلط بر جهان است. در اين پيوند، سه تعريف بعمل آمده از جهاني سازي را يادآور مي شويم:

1ـ تعريف مربوط به كميته بين المللي در سال 1995 كه «جهاني سازي» را «درهم آميزي اقتصاد، جامعه شناسي، سياست، فرهنگ و رفتارها از طريق نفي مرزها و حذف پيوستگي هاي ملي و اقدامهاي دولتي» تعريف كرده است.
2ـ يك تعريف عربي از جهاني سازي آنرا «حقيقت تكامل سرمايه داري در پرتو سلطه كشورهاي مركز و حاكميت نظم نابرابر جهاني» مي داند; تعريف با گرايش هاي اقتصادي يا ادبي يا به اعتبار ابزارها از سوي «الجابري» و «التيزيني» و ديگران نيز وجود دارد.
3ـ تعريف آقاي «روزناو» آمريكايي كه با طرح پرسش هاي زير، آنرا مطرح مي سازد: آيا جهاني سازي زاييده همگرايي است يا برخاسته از تعميق تفاوتهاست؟ و آيا داراي منابع واحد يا گوناگون است؟ و از آنجا، بر آن است كه در جهاني سازي، سه عنصر دخالت دارند: يكي حذف مرزها، ديگري شباهت جوامع بزرگ به يكديگر و سومي، تحميل شيوه زندگي آنان بر ديگران. از اينجاست كه مي توان گفت: جهاني سازي در واقع تلاشي براي آمريكايي كردن روابط سياسي، حقوقي و اجتماعي در سطح جهان و تحميل فرهنگ مسلط غرب بر ديگر جوامع است كه در شمار خطرناكترين انديشه هاي شيطاني به شمار مي رود. غرب از قدرت فناوري، علمي، فرهنگي و نظامي خود براي مطرح ساختن و تحميل اين ايده، سود برده و برخي فلاسفه و نويسندگان نيز زمينه چيني نظري آنرا بر عهده گرفتند.
نظريه جنگ تمدنها «هانتينگتون»، اينك نظريه شناخته شده اي است; تمام تكيه او بر تمدن غرب است و ويژگي برجسته آنرا رواداري، پلوراليسم، انساني بودن مي داند در حاليكه تمدنهاي ديگر و غير غربي را استبداد زده، بسته و ناكام در حل مشكلات بشريت ـ از قبيل فقر ي، بيكاري، سطح پايين زندگي، نرخ زاد و ولد بالا و ديكتاتوري ـ معرفي مي كند. اين نظريه پرداز، به غرب پيشنهاد مي كند كه با ديگر (تمدنها) همكاري نداشته باشد و به ديگران فناوري صادر نكند و به لحاظ اقتصادي، سياسي و اداري، خود را وحدت بخشد. نظريه مزبور بر آن است كه تمدن غرب، ميراث خوار يونان، مسيحيت غرب و لائيسم، حاكميت قانون، پلوراليسم اجتماعي، جامعه مدني و حقوق بشر اسبت كه جملگي از ويژگي هاي تمدن غرب بشمار مي روند و در تمدنهاي ديگر، حضور نخواهند داشت.

پس از آن «فوكوياما» آمده كه نظام سرمايه داري را پايان تاريخ مي داند و معتقد است همه جوامع بايد به سرمايه داري روي آورند و شرايط سياسي و اجتماعي اين روند را فراهم كنند; مهمترين اين شرايط و زمينه ها، توسعه و تكامل زيربناي اجتماعي به سمت برابري و حذف طبقه و نفي طايفه و ارائه برداشتهاي متناسب ديني با اين امر و تأسيس نهادهاي واسطه اي ميان افراد و دولت از سوي جامعه توسعه يافته و ميدان ندادن به ملي گرايي كه به انزواي تمدن مي انجامد; او خواهان تفسيري روشن از متون مذهبي است و از همه اقدامهاي افراطي انتقاد مي كند و نخبگان را بدان فرا مي خواند تا ارزش هاي دموكراسي و آزادي را مورد حمايت قرار دهند; نتيجه آنكه او (فوكوياما) جامعه سرمايه داري را هدفي مي داند كه همه تمدنها بايد به سوي آن، حركت كنند. همچنين آقاي «بيدهام برايان» انديشمند و نظريه پرداز مطرح انگليسي است كه در سلسله نوشتارهايي كه طي سال 1994 م در مجله اكونوميست لندن به چاپ رسيد. معتقد به وجود شباهت هايي ميان اوضاع قرن پانزدهم هجري اسلام و مسلمانان از يك سو، و قرن پانزدهم ميلادي اروپا از سوي ديگر است و بر آن است كه اين تشابه در وجود زمينه هاي مناسب براي اصلاحات، نوع نهادهاي ديني مسلمانان در قرن پانزدهم هجري (قرن حاضر) و نهادهاي كليسايي در قرن پانزدهم ميلادي و نيز در ميزان يأس و نوميدي از شرايط موجود و شور و اشتياق به بهبود اوضاع در هر دو طرف طي دوره هاي زماني ياد شده خود، نهفته است. به نظر او، همواره يك عامل خارجي، حركت بخش اين وضع و حامي آن بوده است. در آن زمان، مسلمانان، آن عامل خارجي بودند كه اروپا را به سمت پيشرفت و تكامل، سوق مي دهد; به نظر وي، اين حركت، از مسلمانان آزاده اي كه به دموكراسي ايمان دارند شروع مي شود و به همين دليل با قدرت هر چه تمامتر بايد آنان را مورد حمايت و پشتيباني قرار داد. «برايان» در پايان سلسله مقالات خود، براي همگام شدن با غرب و همگامي با كاروان كنوني تمدن بشر، توصيه هاي سه گانه اي مي كند كه عبارتند از:
1ـ هماهنگ شدن با اقتصاد نوين.
2ـ پذيرش ايده برابري زن و مرد.
3ـ كوشش در پياده كردن نهادهاي دموكراتيك در نظامهاي حكومتي.

بايد اضافه كرد كه كار زمينه چيني براي نظريه جهاني سازي و آمريكايي كردن (جهان)، عرصه هاي اطلاعات يعني اينترنت و ماهواره ها و نيز تسلط بر سازمانهاي بين المللي را در بر گرفته است; چنانچه سازمانهاي بين المللي به اين هدف تن ندهند، بايكوت مي شوند و برنامه ريزي براي تحميل سياستهاي آمريكا بر جهان، انجام مي گيرد.
آمريكا، از حوادث 11 سپتامبر (2001 م) براي مطرح ساختن خود به عنوان قدرتي بي رقيب و مسلط بر سياستهاي جهان، سوء استفاده كرده و همچنانكه در كنفرانس هاي خانواده در قاهره، كپهناگ، مكزيكوسيتي، پكن و جاهاي ديگر ديديم، در پي برنامه ريزي براي چيرگي و تسلط بر فرهنگها و ارزش هاي جهانيان و دخالت در نظام اجتماعي آنهاست و در اين راستا و طي كنفرانس هاي ياد شده با شعار حمايت از حقوق بشر، امر دخالت در امر قانونگذاري اجتماعي (كشورها) را صورت عملي بخشيد.

پيامدهاي منفي جهاني سازي

اكنون پيامدهاي منفي اين ايده ويرانگر، براي همه جهانيان، آشكار شده است و لذا جهاني سازي را با صفات بسياري از جمله: وحشيانه، ديوانه وار، و بعنوان يك دام، توصيف كرده اند; پژوهش هاي گوناگون به پيامدهاي منفي مربوط به جهاني سازي، اشاره كرده اند كه تنها برخي از آنها را خاطرنشان مي سازيم:

1ـ تسلط قدرتهاي بزرگ بر روند اقتصاد جهاني و منابع توليد و مبادلات مالي و تجاري. به طوري كه گفته مي شود تنها 500 شركت فرامليتي 70% كل حجم تجارت جهاني را بر عهده دارند و تنها 20% از جمعيت جهان به صورت خودكفا زندگي مي كنند و 80% بقيه نيازمند كمك ديگرانند.
2ـ سلطه آمريكا بر ابزارها و فناوري اطلاعات.
3ـ تحقير كشورهاي كوچك و توان رشد آنها.
4ـ دخالت در قانونگذاري هاي داخلي ملل ديگر همچنانكه در كنفرانس هاي خانواده و غيره شاهد آن بوديم.
5ـ شبيخون فرهنگي سراسري و كوشش در ريشه كن ساختن فرهنگهاي ديگر.
6ـ كاستن از نقش و اثرگذاري محافل بين المللي و بهره گيري از آنها به سود سلطه قدرتهاي بزرگ از جمله مثلا سوء استفاده از صندوق بين المللي پول و بانك جهاني و ديگر سازمانها براي اجراي سياستهاي استكباري خود. چندي پيش نيز ديديم كه رئيس يك كشور غربي (ايتاليا) اعلام كرد كه «ناتو» و قدرتهاي غربي با سوء استفاده از محافل بين المللي، بزرگترين ضربه را به نظم جهاني وارد كرده اند.
7ـ آلوده ساختن محيط زيست بر اثر حرص و آزي كه قدرتهاي بزرگ، گرفتارش آمده اند.
8ـ كار وحشتناكي كه در خصوص تغيير نقشه سياسي مناطقي چون خليج فارس، شمال آفريقا، روسيه و تايوان، در دستور كار است.
جهاني سازي، پيامدهاي منفي ديگري نيز دارد كه از ذكر آنها درمي گذريم.
موضع امت اسلام و اقداماتي كه در برابر جهاني سازي بايد انجام گيرد پيش از بيان اين اقدامات، تأكيد مي كنيم كه نفي منفعلانه، هرگز به نتيجه اي نخواهد انجاميد; در اين راه بايد انديشه كرد و اقداماتي عملي و حساب شده براي ايستادگي در برابر اين يورش بزرگ جهاني، بعمل آورد. در اين زمينه وظيفه داريم كه به كمك و همكاري همگان، راهبردي عملي، روشن و همه جانبه تدوين كنيم و در صدد اجراي آن برآييم و در عين حال نظريه هايي كه نقش جاده صاف كن اين روند ويرانگر را ايفا كرده اند، رسوا سازيم. در مورد راهبرد (استراتژي) مورد بحث، نكات و اقدامات مهم از اين قرارند:

1ـ بايد جنبه ها ي ايدئولوژيك سلطه آمريكا و مقولات مربوطه به آن (از قبيل: دهكده جهاني، بازار آزاد، آزادي دخالت و گشايش مرزها و...) را رسوا سازيم.
2ـ تسلط بازار بر سياست بايد حذف شود.
3ـ با عرضه و ارائه نظريه فطرت اسلامي، به تعميق ارزش هاي فطري انساني بپردازيم.
4ـ گفتگوي ميان اديان هر چه بيشتر گسترش داده شود.
5ـ بايد بر هويت هاي اقليمي، هويت خلق ها و آگاهي ملل در حفظ هويت و فرهنگ خود، انگشت بگذاريم.
6ـ توان علمي و قدرت رشد و توسعه ملل، بايد افزايش يابد.
7ـ در راستاي واگذاري آزادي ها و حقوق اصيل خلقها، گام برداشته شود.
8ـ نهادهاي بين المللي تقويت شده و استقلال آنها تحكيم شود.
9ـ به تنوع فرهنگي، ژرفاي بيشتري بخشيده شود.
و در چهارچوب اسلامي، بايد علاوه بر موارد فوق الذكر، به اين نكات نيز توجه كنيم:

1ـ در راستاي ايجاد وحدت در مواضع اسلامي، گفتگوي مذاهب، تعميق يابد.
2ـ در راستاي تقويت نهادهاي فراگير اسلامي و فعال سازي آنها در جنبه هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي، گام برداشته شود.
3ـ بايد مطالعات منطقه اي و جهاني خود را تكامل بخشيده و با تاريخ جهان درهم آميزي بيشتري داشته باشيم.
4ـ لازم است به تقويت تمامي عوامل پايداري، همكاري و وحدت از جمله مسأله زبان عربي و تقويت و گسترش آن بپردازيم.
5ـ در پژوهش ها و بررسي هاي ديني، اصالت و در عين حال همگامي با مقتضيات كنوني را مد نظر قرار دهيم و از اجتهاد جمعي حمايت كنيم و هر آنچه را كه به ايستادگي در برابر اين يورش بزرگ جهاني منجر مي شود، انجام دهيم.
6ـ بر ماست كه مسأله خيزش اسلامي را مورد حمايت قرار دهيم.
7ـ فراموش نكنيم كه جهاني سازي عظيم و سازنده اي به موازات جهاني سازي آمريكايي، آغاز شده كه در واقع گسترش جنبه هاي معنوي و دينداري در ميان خلقها و تفاهم و همفكري ميان رهبران مذهبي بويژه در جهان اسلام و درك جهاني بودن اين آيين است كه به نوبه خود، امت اسلامي را اميدوار مي سازد تا به جايگاه تمدني شايسته و بايسته خويش نايل آيد.

جهاني شدن  و دغدغه هاي علماي مسيحي ([24])

نمايندگان 342 كليساي 100 كشور جهان در ماه اوت سال 2002 ميلادي نشست سالانه شوراي جهاني كليساها را در شهر جنوا واقع در جنوب ايتاليا برگزار كردند.

يكي از سخنرانان اين نشست «آرام كشيشان ـ آرام اول ـ اسقف اعظم كليساي كليكا، كه از وي به عنوان يكي از سه روحاني بزرگ ارامنه، ياد مي شود، بود. وي با توجه به موضوع جهاني شدن، و اين كه يكي از چالش برانگيزترين عرصه ها در عصر جهاني شدن، جايگاه مذهب، تشكيلات مذهبي و آداب و رسوم مذهبي در فرهنگ هاي مختلف جهان است، در سخنان مشروحي به پديده جهاني شدن و نقش كليساي مسيحي در عصر جهاني شدن پرداخت كه ذيلاً تقريري از گفتار وي ارائه مي شود.

آرام اول اسقف اعظم كليساي كليكيا و يكي از سه روحاني بزرگ ارامنه، طي سخناني مبسوط به پديده جهاني شدن و نقش كليساي مسيحي در عصر جهاني شدن پرداخت.
وي كليساها را به شركت در گفتگوي جدي و انتقادي در مورد جهاني شدن فراخواند. عمده تأكيد و نقطه ثقل سخنان او «پاسخ مسيحيت به جهاني سازي» بود.
آرام اول، جنبه هاي اصلي تأثير گذاري جهاني سازي در حيات و رشد كليساها را مورد بررسي قرار داد. در ديدگاه وي جهاني سازي:

الف) ارتباط دروني جوامع را باعث مي شود.
ب) با حذف تمامي مرزها باعث ايجاد يكپارچگي مي شود.
ج) جوامع را با خطر از خودبيگانگي موجودات انساني از تاريخ و محيط خود، مواجه مي سازد.
د) فرهنگ ها را همسان و همانند مي كند.
هـ) به ايجاد گونه اي جديد از قدرت منجر مي شود.
و) با جلوگيري از دستيابي برابر به منابع، نابرابري ها را تشديد مي كند.
ز) مردم را به مهاجرت به پايتخت و رها كردن سرزمين هاي نياكان خود تشويق مي كند.
آرام اول مي افزايد: جهاني سازي يك فرآيند غيرقابل تغيير و بازگشت ناپذير است. ما جزيي از اين فرآيند بوده و خواه ناخواه به آن آلوده شده ايم.

در اين شرايط سئوال اين است كه كليسا در برابر چالش هايي كه جهاني شدن پيش روي آن نهاده است، چه بايد بكند؟
ما به عنوان رهبران كليساهاي مسيحي نه بايد دربست و بدون هيچ نقدي پذيراي آن باشيم و نه كوركورانه از در مخالفت با آن درآييم. ما نيازمند جهت گيري انتقادي و در عين حال واقع گرايانه در برابر اين پديده بوده و مي بايست پاسخ هايي در برابر شبهات آن فراهم آوريم كه برگرفته از ديدگاه اعتقاديمان باشد.

كليسا چگونه مي تواند فراتر از منابع اعتقادي و تاريخي خود جهاني سازي را با مواجهه اي انتقادي تغيير شكل داده و تعديل كند و در همان حال، تصورات، اداركات، پيش فرض ها و آداب و رسوم مذهبي خود را بازشناسي و باز تعريف كند؟
به اعتقاد من اين حياتي ترين سئوالي است كه كليساي مسيحي در اين عصر با آن مواجه است. لذا هر پاسخ به آن در عالم مسيحيت و هر عكس العمل كليسايي به جهاني سازي، در ارتباط مستقيم با هويت و جايگاه كليسا در متن جهان امروز است.
اسقف اعظم كليكيا در دنياي جهاني شده امروز، بحث خودشناسي كليسا را مطرح ساخت و افزود: جهاني سازي با تأثيرگذاري بر تعريف جديد از كليسا، مسيحي بودن جديدي را معرفي مي كند.
وي اين سئوال را مطرح كرد كه ما در دنياي جهاني شده چگونه با اعتقاداتمان زندگي مي كنيم؟ كليسا و مسيحيت در يك جامعه فارغ از حصارهاي سابق چگونه اند؟ اين مهم ترين و قابل توجه ترين چالشي است كه كليساها بايد با آن در عصر جهاني شدن مواجه شوند.
در معيار غالب جهاني سازي امروز، ديدگاه هاي متأثر از مذهب مسيحيت ما را به همراه چشم اندازي جديد كه از عوارض و نتايج همين پديده جهاني سازي است را به فهم و درك انتقادي از تشكيلات و كاركرد كليساي خود وادار مي سازد. به نظر من در اين رويكرد جديد ما نيازمند گذار از مفهوم سنتي و ايستاي كليسا به تعريف نوين و پوياي آنيم. ما بايد كليساهاي منطقه اي و محلي را حفظ كرده آنها را گسترش دهيم. ما سخت محتاج تأكيد بر يكپارچگي و هويت واحد جامعه مذهبي مسيحي ايم. ما بايد كليسا را به معناي مفاهيم ديني مسيحي در خارج كليساي مرسوم قابل دسترس كنيم و متأثر از فرآيند جهاني سازي، ما بايد كليساهاي خود را از تمام رويكردهاي ناسيوناليستي و خودمحورانه دور كنيم.

آرام اول، جهاني سازي را به عنوان يك چالش در برابر كليسا براي بازانديشي اعتقادات موروثي در آن برشمرد و در برابر اين چالش ها پيشنهاد كرد:

1- درهاي كليساها به روي جهان گشوده شود و رويكردهاي محلي و قومي كليساها به نگرش هاي جهاني تبديل شوند.
2- با توجه به تنوع كليساها هويت ايمان مسيحي در عين وحدت، حفظ شود.
3- بين كليساهاي جهان روح مشاركت، همياري و همكاري حاكم شود.
4- تشكيلات كليسايي در سطح جهان از رشدي همگام و متوازن برخوردار شوند.
5- به مقوله ايمان نگاه همه جانبه و كلي اعمال شود.
وي در بخش دوم سخنان خود كليسا را به عنوان تقطه تلاقي ايمان خدامدار و ايمان انسان مدار برشمرد و اظهار داشت: در كليسا تاريخ و معاد با هم آميخته اند و بشريت، آفرينش و سلطنت تماماً در مناسبات كليسايي وجود دارند. او افزود: ديدگاه وحدت كليساها، به يك فرآيند همگرا و يكپارچه منجر مي شود. در خلال اين پروسه همگرايي، كليساها بيش از آن كه به نقاط افتراق بينديشند به عقايد متفاوت هم احترام مي گذارند و مناقشات به اختلافات سازنده بدل مي شوند.

اين فرآيند، كليساها را براي به رسميت شناختن يكديگر فرامي خواند و اين دقيقاً همان مسئله اي است كه نهضت كليساهاي جهاني با آن مواجه است.

اين اسقف در انتهاي سخنان خود گفت: جهاني سازي دعوتي است به يك فضا، فضايي كه جهاني سازي ايجاد مي كند، نظام ها، ارزش ها و ملاكهاي خاص خود را دارد. انسان مدار است و در آن سكولاريسم و مصرف گرايي غالب است. با توجه به پيشرفت هاي خارق العاده اقتصادي، علمي و تكنولوژيكي تا اين فضا متحول نشود تهديدي بزرگ براي انسان خواهد بود. در عصر جهاني شدن، همه تلاش جنبش جهاني سازي مسيحي (كليساي واحد مسيحي) دعوت به خداي عامه مردم است. خدايي كه فارغ از همه تشريفات با جهان و آفريده هاي خود كنار مي آيد. در حالي كه در ديدگاه سنتي كليسايي، نگاه انحصاري به خدا، فراتر از اين جهان و اكنون و با هدف آن جهان و عالم پس از مرگ است. اين نگاه صريحاً در تقابل با خصلت خودكفايي و خود بسندگي بشر بوده و او را تنها با وجود و حضور خداوند به رسميت مي شناسد.

تعاليم مرسوم كليسايي از خداي عامه مردم كه مي گويد: ما غريبه و بيگانه نيستيم بلكه شما انسان ها را به وسيله قديسان هدايت و راهنمايي مي كنيم پيشي مي گيرد.

آرام كشيشان در نتيجه گيري از بحث خود اظهار داشت:
نبايد معيار جهاني سازي، كليساي واحد را تحت تأثير قرار داده و آن را منفعل سازد. كليسا در جايگاه پيامبرانه خود بايد به نقد ديدگاه جهاني سازي پرداخته، با ايمان مستحكم، ايجاد وحدت و نگاه به آخرت و معاد درگير گفتگوهاي سازنده و در عين حال خطير با مقوله جهاني شدن شود و با قدرت خداداد، شفا بخش و آشتي دهنده خود منادي و پيام آور حضور فراگير خداوند در تمام عرصه هاي حياتي يا به عبارتي ديگر جهاني سازي خداوند باشد.

يادآوري مي شود كه طرح اين بحث در اجلاس شوراي جهاني كليساها كه مهم ترين نشست رهبران مذهبي جهان مسيحي است نشان از درك اهميت اين فرآيند توسط نهادهاي مذهبي مسيحي دارد.

همچنين سخنان آرام اول به نمايندگي از كليساي حواري ارمني در واقع اظهارنظر رهبر يكي از سنتي ترين نحله هاي كليساي مسيحي در اين باره است. ذكر ضرورت بازنگري در پاره اي اعتقادات، آداب و رسوم كليسايي و ضرورت به كنار نهادن افتراق و جدايي بين كليساها از سوي كليسايي كه چند قرن است دعوي استقلال تشكيلات كليسايي خود را از كليساهاي كاتوليك دارد، از اهميت مسئله و اولويت روبرو شدن با مقتضيات و رهاوردهاي اجتناب ناپذير عصر جهاني شدن، حكايت مي كند.
مهم است كه بدانيم ارامنه ايران تحت پوشش اسقف نشيني كليكيا قرار دارند. به عبارتي ديگر سخنان آرام اول در واقع اظهار نظر بزرگترين رهبر مذهبي هموطنان ارمني نيز محسوب مي شود. از اين نظر آشنايي با انديشه ها و ديدگاه هاي وي در راستاي شناخت بيشتر هموطنان ارمني در داخل كشور و مواضع اسقف اعظم آنان جالب توجه است.

گردهمايي روحانيون ارمني در كليكيا

بايد به اين مهم توجه كرد كه گردهمايي نمايندگان كليساهاي تحت امر كليكيا كه زير نظر «آرام اول» اداره مي شوند، در راستاي وضعيت جهاني شدن و از جمله بررسي وظايف روحانيت ارمني و مقتضيات زمان برگزار شد كه نشانگر حساسيت آنها براي حفظ هويت مذهبي قومي ارامنه و تقويت بنيانهاي همگرايي ارامنه در برابر موج فراگير گرايشهاي غيرمذهبي يا ضدمذهبي در جهان امروز است.

مواضع «آرام كشيشان»، اسقف اعظم كليكيا كه نشانگر درك روشن وي از تحولات دنياي معاصر است در اين نشست و بيانيه پاياني آن نيز نمود كامل دارد. همچنان كه مباحث مطرح در اين نشست كه با حضور 37 كشيش از اسقف نشين هاي مختلف تحت نظر كليكيا از 18 تا 23 سپتامبر 2002 (27 شهريور تا اول مهر ماه 1381)، در لبنان برگزار شد، حاكي از عزم جدي آن ها براي مواجه شدن با چالشهايي است كه اديان و مذاهب مختلف از جمله مسيحيان با آن درگيرند.

موضوعهاي اصلي اين نشست عبارت بودند از:
1- نقش روحانيون ارمني در زندگي امروزه جوامع ارمني
2- جايگاه مناسك و آداب مذهبي در حيات كليساي ارمني
3- روحانيت ارمني و مقتضيات زمان
4- شبهات جديد در مورد آداب و مناسك مذهبي

در پايان اين نشست بيانيه اي در 15 بند صادر شد كه برخي از بندهاي آن براي اطلاع دريافت كنندگان ويژه نامه كنگره به شرح زير آورده مي شود:

1) روحانيون امروزي بايد خود را مسئول پاسخگويي به نيازهاي رو به رشد معنوي جوامع بدانند.
2) كليسا بايد توجه خاص خود را به تعاليم مسيحي مبذول داشته و با تبليغات جذاب جنبه معنوي ايمان مسيحي را در جوامع ارمني نشين مورد تاكيد قرار دهد.
3) روحانيون ارمني بايد توجه بيشتري به آموزشهاي مذهبي داشته و با تمامي ايده ها و عقايدي كه در جوامع سكولار رشد كرده و شايعند آشنايي عميق پيدا كنند.
4) برنامه هاي درسي دوره هاي آموزشي روحانيون ارمني بايد در راستاي پاسخگويي به نيازهاي روحي و معنوي جوانان مورد بازبيني و اصلاح قرار گيرد.
5) پيشنهاد مي شود از فناوريهاي جديد ارتباطي در جهت تأثير بخشي بيشتر آموزش و نيز ارشاد مذهبي در مناطق تحت نفوذ روحانيون ارمني بهره برداري شود.
6) كتاب مقدس دقيقاً آنگونه كه نوشته شده است درباره اجراي اعمال و مناسك مذهبي پيروي شود تا بين جوامع مختلف ارمني يكنواختي و هماهنگي كامل در انجام آداب مذهبي ايجاد شود.
7) آموزشهاي مذهبي در مدارس ملي مورد تأكيد قرار گيرد تا جوانان بتوانند با سنت هاي كليسايي و اعمال مذهبي در سنين كودكي آشنا شوند. ضمن اينكه بايد از ايجاد مدارس يكشنبه كه تاكنون وجود نداشته اند حمايت كرده و آموزشهاي مذهبي را در اين مدارس نيز تقويت كنيم.
8) براي تأمين مشاركت جوانان كه لازمه آموزش مسيحي است پيشنهاد مي كنيم به جوانان فرصت همكاري و مشاركت در فعاليت هاي كليساي خود بدهيم. اين اقدام به ما در محافظت جوانان و كمك به آنان در مواجهه با ملزومات دنياي نوين كمك شاياني مي كند.
9) اقتدار ملي و نفوذ مذهبي بايد موضع ما را در برابر معضلات و مسائل متعدد اجتماعي روشن و آشكار سازد. مسائلي از قبيل خودكشي، تدفين افراد غيرتعميدي، سوزاندن بدن مردگان، تدفين خاكستر مردگان و ...
10) ما آمادگي خود را براي تعهد بيشتر به جنبه هاي اجتماعي شغل و وظيفه مان از قبيل بازديد از بيمارستانها، زندانيان، نيازمندان و كساني كه به مواظبت احتياج دارند اعلام مي داريم.
11) پيشنهاد مي كنيم چنين نشست هايي منحصر به يك جلسه نبوده و هر سال يا هر دو سال يكبار برگزار شود. اين امر فرصت تجديد و نوسازي ديدگاه ها و تصميم گيريهاي ما را در تعامل با ديگر روحانيون ارمني فراهم مي سازد.

ديدگاه اسلام پيرامون  شبيه سازي انسان ([25])

نويسنده: دكتر عبدالعزيز ساجدنيا
نمايندگي دائم ج .ا. ايران در سازمان ملل متحد

وي در مقاله خود كه خلاصه آن تقديم مي شود، ابعاد اعتقادي، اخلاقي و حقوقي موضوع را بررسي مي كند و تفاوت هاي احتمالي برداشت هاي شيعه و سني را مورد توجه قرار مي دهد.

شبيه سازي انسان شخصيت هاي مذهبي اديان مختلف را بر آن داشت كه مواضع ديني خود را بيان نمايند. از كنفرانس ملي اسقف هاي كاتوليك، كشيش آلبرت مراك زويسكي اعلام داشته اس تكه شبيه سازي «ذاتاً و اخلاقاً اشتباه است» چرا كه تلاش بر آن است كه «نقش خدا» را اجرا كنند و از حد مجاز كه براي انسان ها مقرر شده پا فراتر بگذارند.
دكتر عبدالعزيز ساجدنيا، دانشمند اسلامي دانشگاه ويرجينيا اعلام داشته است كه شبيه سازي انسان آموزش هاي اسلامي پيرامون وراثت فاميلي را نقض مي كند و نقش سنتي پدران را در توليد فرزند از بين مي برد.

الف: بعد اعتقادي موضوع

در سوره 23 آيات 14 - 12 قرآن مجيد امده است كه:
«همانا ما آدمي را از گل خالص آفريديم، پس آنگاه او را نطفه گردانده و در جاي استوار قرار داديم، آنگاه نطفه را علقه و علقه را گوشت پاره و باز آن گوشت را استخوان و سپس بر استخوان ها گوشت پوشانيديم. پس از آن خلقتي ديگر انشا نموديم، آفرين بر قدرت كامل بهترين آفريننده.»
بر اساس اين آيات، مسلمانان نتياج مهمي را بيان نموده اند. اول اينكه خلقت انسان بخشي از اراده خالق است كه سير تكاملي انسان را از جنين تعيين مي كند. دوم اينكه نوع ديگري از زندگي در مرحله اي ديگر و به شكل ديگري امكان پذير است و سوم اينكه اين سؤال را مطرح مي نمايد كه آيا جنين بايد به عنوان يك انسان حقوقي در مراحل اوليه خود تلقي شود و چهارم آنكه بين افراد بيولوژيكي و واقعي امكان وجود تفاوت هايي قائل مي شود.
اكثر دانشمندان سني مذهب و برخي از شيعيان بين دو مرحله بارداري، كه چهارماهگي اين دو مرحله را از يكديگر جدا مي كند، تفاوت هايي قائلند.
اين در حالي است كه اكثر دانشمندان شيعي و برخي سني اين تفاوت را چندان وارد نمي دانند و جنين را موجودي زنده مي دانند كه از بين بردن آن گناه است.
نتيجه اي كه از آيات فوق مي توان گرفت اينكه فعاليت انسان ها در امر شبيه سازي تنها در مواردي كه جهت بهبود شرايط سلامتي انسان باشد پذيرفتني است.

ب: بعد اخلاقي موضوع

اسلام روابط انسان ها را با يكديگر به عنوان يك اصل زندگي مذهبي تلقي مي كند و در واقع بر اساس حديثي از قول حضرت رسول، نه دهم مذهب روابط انسان ها با يكديگر را شامل مي شود و يك دهم رابطه انسان با خدا.
بحثي كه مسلمانان در اين مورد دارند بيشتر مربوط به مشكلاتي است كه با دخالت تكنولوژي در رابطه اخلاقي عاطفي بين مرد و همسرش و والدين با فرزندانشان اثر مي گذارد.

ج: بعد حقوقي موضوع

گرچه در اسلام جنبه هاي اعتقايد، اخلاقي و حقوقي با يكديگر مرتبط مي باشند لكن لازم است جنبه حقوقي اين موضوع جداگانه مورد بررسي قرار گيرد. دو زمينه در مورد بعد حقوقي مطرح مي باشد. اول اصل «برابري» و دوم اصل «منافع عمومي» است. اين دو اصل به عنوان عوامل تكخميلي مي توانند جهت نيل به تصميم جديد مورد استناد قرار گيرند.

بديهي است كه با توجه به اينكه اطلاعات موجود نمي تواند راهنماي خوبي باشد كه در اثر شبيه سازي انسان چه كسي صدمه مي بيند و يا حقوق چه افرادي نقض مي شود، قوانين جاري اسلام تنها مي تواند از موضوع شبيه سازي انسان آن بخش را كه جهت درمان ناباروري است و يا تغيير ژن هاي بيمار نطفه است مجاز بداند.

شبيه سازي انسان از ديد اسلام

نظرات اخير مفتي بزرگ مصر و ديگر صاحب نظران مسلمانان دنيا مسايل اخلاقي مرتبط با شبيه سازي را آن چنان كه من استنباط مي كنم مورد تأييد قرار مي دهند.
نظريه شبيه سازي انسان با ديد منفي مواجه شده و تقريبا اگر زبان مفتي مصر را به كار گيريم «اين كار شيطاني است»، با توجه به تكنولوژي پرهزينه و عدم وجود منابع كافي جهت تحقيق پيرامون موضوع شبيه سازي در جهان اسلام، حقوقدانان مسلمان در حال حاضر از دولت هاي خود خواستار منع پژوهش پيرامون موضوع شبيه سازي شده اند.
از آنجا كه در سنت اسلامي تنها در مواقع ناباروري مي توان از تكنولوچي جهت توليد مثل كمك گرفت، شبيه سازي از سلول هاي بزرگسالان مقوله اي متفاوت است و بايد از قوانين مربوطه استفاده كند. جهت درمان بيماري هاي انسان، تحقيقات پيرامون شبيه سازي انسان تا زماني آن بيش از مضرات آن است مشكلي ايجاد نمي كند.
من معتقدم كه تحقيقات در زمينه هاي شبيه سازي انسان زا سلول هاي بزرگسالان جهت درمان توليد مثل بايد مجاز باشد و سوءاستفاده از اين مقررات بايد مجازات داشته باشد.

ديدگاه اسلام پيرامون ژنتيك هاي سرطان و ژن درماني

تصميمات اخلاقي اسلامي جهت صدور مجوزر عمل پزشكي مرتبط با ژنتيك، با توجه به هدفي كه مورد نظر است مي تواند متفاوت باشد. اصل هدايت در قوانين مقدس اسلامي، شريعت، به اين طريق است كه به ندرت چيز مفيدي وجود دارد در حالي كه اثرات منفي مذهبي بدني و يا مالي نداشته باشند.

از ديد اسلام توسل به هر وسيله و روش جهت نيل به هدف پذيرفتني نمي باشد. براي مثال در مورد مهندسي ژنتيك، مهم ترين قاعده احراز از هر چيزي است كه طبيعت انسان و روابط انساني را متأثر كند. اسلام هر گونه دخالت در طبيعت انسان از هر طريقي به جز روش هاي بهبود مشروع را منع مي نمايد هر گونه اقدامي كه جهت جلوگيري از ابتلا و يا درمان باشد از ديد اسلام مشروع است. قضاوت اخلاقي در مورد روش هاي پزشكي بر اساس درجه مفيد بدون هر مورد جداگانه صورت مي گيرد.

پي نوشت:
1- بازتاب انديشه، شماره 32. / ابرار، 5/8/81
2- آبان ش 141. / بازتاب انديشه، ش 32.
3-animism
4- LOgos
5- ايران، 27 / 8 / 81
6- همبستگي، 6 / 8 / 81.
7- كيهان، 7 و 9 / 8 / 81. / بازتاب انديشه ، 32.
8- اطلاعات، 4 / 8 / 81.
9- گلستان قرآن، شماره 118.
10- جهاني شدن و دين (ويژه نامه).
11-David Harvy Capitalism , the factory of Fregmentation : Timmons Rebert (ed) From Modernization to Globalization , oxford university .
12 - Keskue Skalir , social and Global Copitlism , in : Timmans RObert (ed) , Opcit , 340 Moverments
13 ـ سعيد ادوارد، نقش روشنفكران، حميد عضدانلوا (تهران، انتشارات آموزش، 1377)
14 ـ احمد، اكبر ص، پس مدرنيزم و اسلام، فرهمندفر (تهران، نشر ثالث، 1380) ص 393.
15 ـ همان، ص 364.
16 ـ بنگريد به: داوري اردكاني، رضا، درباره غرب (تهران، هرمس 1379) ص 107.
17 ـ برخي ز ديدگاهها ضرورت تعريف (other) يا ديگرسازي فرهنگ غرب را به عنوان عنصر پويا و م(ثر در ادامه حيات فرهنگي غرب عنوان مي كنند و از اينرو مي گويند اگر در دوره جنگ سرد بلوك شرق و كمونيست «ديگر» غرب محسوب مي گردد، امروزه اسلام به عنوان «ديگر» غرب مطرح مي گردد.
18 ـ شيرين هانتر، اسلام و غرب، همان، ص 111.
19 ـ همان، ص 112.
20 ـ بنگريد به، شيرين هانتر، همان، ص 117.
21 ـ همان، ص 118.
22 ـ در اين مورد بنگريد به:
AlAzim Sadiq , is Islam secularizable , Mittelman James , Opcit , p 187 .
23- جهاني شدن و دين.
24- جهاني شدن و دين ( ويژه نامه)
25- غرب در آيينه فرهنگ ـ شماره 26 ـ آذر 1381.

منبع : دبیرخانه دین پژوهان کشور
 نظرات کاربران 
نام و نام خانوادگی لطفا نظرتان رو درباره این مطلب وارد نمایید*
پست الکترونیکی
لطفا عبارت بالا را وارد نمایید(سیستم نسبت به کوچک یا بزرگ بودن حساس نمی باشد)

نشاني: قم، خیابان شهید فاطمی (دورشهر) بین کوچه 21 و 23 پلاک 317
تلفن: 37732049 ـ 025 -- 37835397-025
پست الکترونيک : info@dinpajoohan.com
نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد