العربی   اردو   English   فارسی درباره ما     تماس با ما     اعضای موسسه
شنبه 2 بهمن 1395
کد : 13716      تاریخ : 1393/12/9 13:56:27      بخش : جدول ترجمه قرآن کریم print


کاربر گرامی جهت پخش فایل صوتی مورد نظر, لطفا Flash player را نصب کنید.



دریافت فایل

 

يوسف
مکي -  تعداد آيه111
الر ـ اين است آيات كتاب روشنگر .(1)
ما آن را قرآنى به زبان عربى نازل كرديم تا شما [ درباره حقايق ، مفاهيم ، اشارات و لطايفش ] تعقّل كنيد .(2)
ما بهترين داستان را با وحى كردن اين قرآن بر تو مي  خوانيم و تو يقيناً پيش از آن از بى خبران [ نسبت به اين بهترين داستان ] بودى .(3)
[ ياد كن ] آن گاه كه يوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده كردند !(4)
[ پدر ] گفت : اى پسرك من ! خواب خود را براى برادرانت مگو كه نقشه اى خطرناك بر ضد تو به كار مي  بندند ، بدون شك شيطان براى انسان دشمنى آشكار است .(5)
و اين چنين پروردگارت تو را برمي  گزيند و از تفسير خواب ها به تو مي  آموزد ، و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام مي  كند ، چنانكه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد ; يقيناً پروردگارت دانا و حكيم است .(6)
بى ترديد [ در داستان ] يوسف و برادرانش نشانه هايى [ از ربوبيّت ، رحمت و لطف خدا ] براى مردم كنجكاو است .(7)
[ ياد كن ] هنگامي را كه برادران گفتند : با اينكه ما گروهى نيرومنديم ، يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوب ترند ، و قطعاً پدرمان در اشتباه روشن و آشكارى است .(8)
[ يكى گفت : ]يوسف را بكشيد و يا او را در سرزمين نامعلومي بيندازيد ، تا توجه و محبت پدرتان فقط معطوف به شما شود . و پس از اين گناه [با بازگشت به خدا و عذرخواهى از پدر] مردمي شايسته خواهيد شد .(9)
يكى از آنان گفت : يوسف را نكشيد ، اگر مي  خواهيد كارى بر ضد او انجام دهيد ، وى را در مخفى گاه آن چاه اندازيد ، كه برخى رهگذران او را برگيرند [ و با خود ببرند ! ! ](10)
گفتند : اى پدر ! تو را چه شده كه ما را نسبت به يوسف امين نمي  دانى با اينكه ما بدون ترديد خيرخواه اوييم .(11)
فردا او را با ما روانه كن تا [ در دشت و صحرا ] بگردد و بازى كند ، قطعاً ما حافظ ونگهبان او خواهيم بود .(12)
گفت: بردن او مرا سخت اندوهگين مي  كند ، ومي  ترسم شما از او غفلت كنيد و گرگ ، او را بخورد .(13)
گفتند : اگر با بودن ما كه گروهى نيرومنديم ، گرگ او را بخورد ، يقيناً ما در اين صورت زيانكار و بى مقداريم .(14)
پس هنگامي كه وى را بردند و تصميم گرفتند كه او را در مخفى گاه آن چاه قرارش دهند [ تصميم خود را به مرحله اجرا گذاشتند ] و ما هم به او الهام كرديم كه از اين كار آگاهشان خواهى ساخت در حالى كه آنان نمي  فهمند [ كه تو همان يوسفى . ](15)
وشبان گاه گريه كنان نزد پدر آمدند .(16)
گفتند : اى پدر ! ما يوسف را در كنار بار و كالاى خود نهاديم و براى مسابقه رفتيم ; پس گرگ ، او را خورد و تو ما را تصديق نخواهى كرد اگرچه راست بگوييم !(17)
و خونى دروغين بر پيراهنش آوردند [ تا يعقوب مرگ يوسف را باور كند ] . گفت : چنين نيست كه مي  گوييد ، بلكه نفس شما كارى [ زشت را ] در نظرتان آراست [ تا انجامش بر شما آسان شود ] در اين حال صبرى نيكو [ مناسب تر است ] ; و خداست كه بر آنچه شما [ از وضع يوسف ] شرح مي  دهيد از او يارى خواسته مي  شود .(18)
و كاروانى آمد ، پس آب آورشان را فرستادند ، او دلوش را به چاه انداخت ، گفت : مژده ! اين پسرى نورس است ! و او را به عنوان كالا [ ى تجارت ]پنهان كردند ; و خدا به آنچه مي  خواستند انجام دهند ، دانا بود .(19)
و او را به بهايى ناچيز ، درهمي چند فروختند و نسبت به او بى رغبت بودند .(20)
آن مرد مصرى كه يوسف را خريد ، به همسرش گفت : جايگاهش را گرامي دار ، اميد است [ در امور زندگى ] به ما سودى دهد ، يا او را به فرزندى انتخاب كنيم . اين گونه يوسف را در سرزمين مصر مكانت بخشيديم [ تا زمينه فرمانروايى وحكومتش فراهم شود ] و به او از تعبير خواب ها بياموزيم ; و خدا بر كار خود چيره و غالب است ، ولى بيشتر مردم نمي  دانند .(21)
و هنگامي كه يوسف به سنّ كمال رسيد ، حكمت و دانش به او عطا كرديم ، و ما نيكوكاران را اين گونه پاداش مي  دهيم .(22)
و آن [ زنى ] كه يوسف در خانه اش بود ، از يوسف با نرمي و مهربانى خواستار كام جويى شد ، و [ در فرصتى مناسب ] همه درهاى كاخ را بست و به او گفت : پيش بيا [ كه من در اختيار توام ] يوسف گفت : پناه به خدا ، او پروردگار من است ، جايگاهم را نيكو داشت ، [ من هرگز به پروردگارم خيانت نمي  كنم ] به يقين ستمكاران رستگار نمي  شوند .(23)
بانوى كاخ [ چون خود را در برابر يوسفِ پاكدامن ، شكست خورده ديد با حالتى خشم آلود ] به يوسف حمله كرد و يوسف هم اگر برهان پروردگارش را [ كه جلوه ربوبيت و نور عصمت و بصيرت است ] نديده بود [ به قصد دفاع از شرف و پاكى اش ]به او حمله مي  كرد [ و در آن حال زد و خورد سختى پيش مي  آمد و با مي روح شدن بانوى كاخ ، راه اتهام بر ضد يوسف باز مي  شد ، ولى ديدن برهان پروردگارش او را از حمله بازداشت و راه هر گونه اتهام از سوى بانوى كاخ بر او بسته شد ] . [ ما ] اين گونه [ يوسف را يارى داديم ] تا زد و خورد [ ى كه سبب اتهام مي  شد ]و [ نيز ] عمل خلاف عفت آن بانو را از او بگردانيم ; زيرا او از بندگان خالص شده ما [ از هر گونه آلودگى ظاهرى و باطنى ] بود .(24)
و هر دو به سوى در كاخ پيشى گرفتند ، و بانو پيراهن يوسف را از پشت پاره كرد و [ در آن حال ] در كنار [ آستانه ] در به شوهر وى برخوردند ; بانو به شوهرش گفت : كسى كه نسبت به خانواده ات قصد بدى داشته باشد ، كيفرش جز زندان يا شكنجه دردناك [ چه خواهد بود ؟ ! ](25)
يوسف گفت : او از من خواستار كام جويى شد . و گواهى از خاندان بانو چنين داورى كرد : اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده ، بانو راست مي  گويد و يوسف دروغگوست .(26)
و اگر پيراهنش از پشت پاره شده ، بانو دروغ مي  گويد و يوسف راستگوست .(27)
پس همسر بانو چون ديد پيراهن يوسف از پشت پاره شده ، گفت : اين [ فتنه و فساد ]از نيرنگ شما [ زنان ] است ، بى ترديد نيرنگ شما بزرگ است .(28)
يوسفا ! اين داستان را نديده بگير . و تو [ اى بانو ! ] از گناهت استغفار كن ; زيرا تو از خطاكارانى .(29)
و گروهى از زنان در شهر شايع كردند كه همسر عزيز[ مصر ]در حالى كه عشق آن نوجوان در درون قلبش نفوذ كرده از او درخواست كام جويى مي  كند ; يقيناً ما او را در گمراهى آشكارى مي  بينيم .(30)
پس هنگامي كه بانوى كاخ گفتارِ مكرآميز آنان را شنيد [ براى آنكه به آنان ثابت كند كه در اين رابطه ، سخنى نابجا دارند ] به مهمانى دعوتشان كرد ، و براى آنان تكيه گاه آماده نمود و به هر يك از آنان [ براى خوردن ميوه ]كاردى داد و به يوسف گفت : به مي لس آنان در آى . هنگامي كه او را ديدند به حقيقت در نظرشان بزرگ [ و بسيار زيبا ]يافتند و [ از شدت شگفتى و حيرت به جاى ميوه ] دست هايشان را بريدند و گفتند : حاشا كه اين بشر باشد ! او جز فرشته اى بزرگوار نيست .(31)
بانوى كاخ گفت : اين همان كسى است كه مرا درباره عشق او سرزنش كرديد . به راستى من از او خواستار كام جويى شدم ، ولى او در برابر خواست من به شدت خوددارى كرد ، و اگر فرمانم را اجرا نكند يقيناً خوار و حقير به زندان خواهد رفت .(32)
يوسف گفت : پروردگارا ! زندان نزد من محبوب تر است از عملى كه مرا به آن مي  خوانند ، و اگر نيرنگشان را از من نگردانى به آنان رغبت مي  كنم و از نادانان مي  شوم .(33)
پس پروردگارش خواسته اش را اجابت كرد و نيرنگ زنان را از او بگردانيد ; زيرا خدا شنوا و داناست .(34)
آن گاه آنان پس از آنكه نشانه ها[ ىِ پاكى و پاكدامنى يوسف ] را ديده بودند ، عزمشان بر اين جزم شد كه تا مدتى او را به زندان اندازند .(35)
و دو غلام [ پادشاه مصر ] با يوسف به زندان افتادند . يكى از آن دو نفر گفت : من پى در پى خواب مي  بينم كه [ براى ] شراب ، [ انگور ] مي  فشارم ، و ديگرى گفت : من خواب مي  بينم كه بر سر خود نان حمل مي  كنم [ و ]پرندگان از آن مي  خورند ، از تعبير آن ما را خبر ده ; زيرا ما تو را از نيكوكاران مي  دانيم .(36)
گفت : هيچ جيره غذايى براى شما نمي  آيد مگر آنكه من شما را پيش از آمدنش از تعبير آن خواب آگاه مي  كنم ، اين از حقايقى است كه خدا به من آموخته است ; زيرا من آيين مردمي را كه به خدا ايمان ندارند و به سراى آخرت كافرند ، رها كرده ام .(37)
و [ از ابتدا ] از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كرده ام ، براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم . اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است ، ولى بيشتر مردم ناسپاسند .(38)
اى دو يار زندان ! آيا معبودان متعدد و متفرق بهتر است يا خداى يگانه مقتدر ؟(39)
شما به جاى خدا جز [ بت هايى ] با نام هايى بى اثر و بى معنا كه خود و پدرانتان آنها را نامگذارى كرده ايد نمي  پرستيد ، خدا [ كه صاحب اختيار همه هستى است ] هيچ دليلى بر [ حقّانيّت آنها براى پرستش]نازل نكرده است . حكم فقط ويژه خداست، او فرمان داده كه جز او را نپرستيد . دين درست و راست و آيين پابرجا و حق همين است ، ولى بيشتر مردم [ حقايق را ]نمي  دانند .(40)
اى دو يار زندان ! اما يكى از شما [ از زندان رهايى مي  يابد و ] سرور خود را شراب مي  نوشاند، اما ديگرى به دار آويخته مي  شود و پرندگان از سر او خواهند خورد . تعبير خوابى كه از من جويا شديد ، تحققّش قطعى و انجامش حتمي شده است .(41)
و به يكى از آن دو نفر كه دانست آزاد مي  شود ، گفت : مرا نزد سرور خود ياد كن . ولى شيطان ياد كردنِ از يوسف را نزد سرورش از ياد او برد ; در نتيجه چند سالى در زندان ماند .(42)
و پادشاه [ مصر به بارگاه نشينانش ] گفت : پى در پى در خواب مي  بينم كه هفت گاو لاغر ، هفت گاو فربه را مي  خورند ، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك را مشاهده مي  كنم ; شما اى بزرگان ! اگر تعبير خواب مي  دانيد درباره خوابم نظر دهيد .(43)
گفتند : [ اين ] خواب هايى پريشان و آشفته است و ما به تعبير خواب هاى پريشان و آشفته دانا نيستيم .(44)
از آن دو زندانى آنكه آزاد شده بود و پس از مدتى [ يوسف را ] به ياد آورد گفت : من يقيناً شما را از تعبير آن آگاه مي  كنم ، پس [ مرا به زندان ] بفرستيد .(45)
[ سپس به زندان نزد يوسف رفت و گفت : ] تو اى يوسف ! اى راستگوىِ [ راست كردار ! ] درباره هفت گاو فربه كه هفت [ گاو ] لاغر آنان را مي  خورند ، و هفت خوشه سبز و [ هفت خوشه ] خشك ديگر ، نظرت را براى ما بيان كن . اميد است نزد مردم برگردم ، باشد كه [ از تعبير اين خواب عجيب ] آگاه شوند .(46)
گفت : هفت سال با تلاش پى گير زراعت كنيد ، پس آنچه را درو كرديد جز اندكى كه خوراك شماست در خوشه اش باقى گذاريد .(47)
سپس بعد از آن [ هفت سال فراوانى و گشايش ] هفت سال سخت و دشوار [ پيش ] مي  آيد كه آنچه را براى آن [ سال ها ] ذخيره كرده ايد مگر اندكى كه براى كاشتن نگهدارى مي  كنيد ، مي  خوريد .(48)
آن گاه بعد از آن [ دوره سخت و دشوار ، ] سالى مي  آيد كه مردم در آن بارانِ [ فراوان ] يابند و در آن [ سال از محصولات كشاورزى ] عصاره ميوه مي  گيرند .(49)
و پادشاه [ مصر ]گفت : يوسف را نزد من آوريد . هنگامي كه فرستاده [ پادشاه ] نزد يوسف آمد ، يوسف گفت : نزد سرورت بازگرد و از او بپرس حال و داستان زنانى كه دست هاى خود را بريدند ، چه بود ؟ يقيناً پروردگارم به نيرنگ آنان داناست .(50)
[ پادشاه به زنان ]گفت : داستان شما هنگامي كه يوسف را به كام جويى دعوت كرديد چيست ؟ [ زنان ] گفتند : پاك و منزّه است خدا ! ما هيچ بدى در او سراغ نداريم . همسر عزيز گفت : اكنون حق [ پس از پنهان ماندنش ] به خوبى آشكار شد ، من [ بودم كه ] از او درخواست كام جويى كردم ، يقيناً يوسف از راستگويان است .(51)
[ من به پاكى او و گناه خود اعتراف كردم ] و اين اعتراف براى اين است كه يوسف بداند من در غياب او به وى خيانت نورزيدم و اينكه خدا نيرنگ خيانت كاران را به نتيجه نمي  رساند .(52)
من خود را از گناه تبرئه نمي  كنم ; زيرا نفس طغيان گر ، بسيار به بدى فرمان مي  دهد مگر زمانى كه پروردگارم رحم كند ; زيرا پروردگارم بسيار آمرزنده و مهربان است .(53)
و پادشاه گفت : يوسف را نزد من آوريد تا او را براى كارهاى خود برگزينم . پس هنگامي كه با يوسف سخن گفت به او اعلام كرد : تو امروز نزد ما داراى منزلت ومقامي و [ در همه امور] امينى .(54)
يوسف گفت : مرا سرپرست خزانه هاى اين سرزمين قرار ده ; زيرا من نگهبان دانايى هستم .(55)
اين گونه يوسف را در [ آن ] سرزمين مكانت و قدرت داديم كه هر جاى آن بخواهد اقامت نمايد . رحمت خود را به هر كس كه بخواهيم مي  رسانيم و پاداش نيكوكاران را تباه نمي  كنيم .(56)
و يقيناً پاداش آخرت براى كسانى كه ايمان آورده اند وهمواره پرهيزكارى مي  كردند ، بهتر است .(57)
و برادران يوسف [ با روى آوردن خشكسالى به كنعان ، جهت تهيه آذوقه به مصر] آمدند وبر او وارد شدند . پس او آنان را شناخت وآنان او را نشناختند .(58)
و هنگامي كه زاد و توشه آنان را در اختيارشان قرار داد ، گفت : برادر پدرى خود را نزد من آوريد ، آيا نمي  بينيد كه من پيمانه را كامل و تمام مي  پردازم و بهتر از هر كس مهماندارى مي  كنم ؟(59)
پس اگر او را نزد من نياوريد ، هيچ پيمانه اى پيش من نداريد و نزديك من نياييد .(60)
گفتند : مي  كوشيم رضايت پدرش را به آوردن او جلب كنيم ، و يقيناً اين كار را انجام خواهيم داد .(61)
و [ يوسف ] به كارگزاران و گماشتگانش گفت : اموالشان را [ كه در برابر دريافت آذوقه پرداختند ] در بارهايشان بگذاريد ، اميد است وقتى به خاندان خود برگشتند آن را بشناسند ، باشد كه دوباره برگردند .(62)
پس هنگامي كه به سوى پدرشان بازگشتند ، گفتند : اى پدر ! پيمانه از ما منع شد ، پس برادرمان را با ما روانه كن تا پيمانه بگيريم ، يقيناً ما او را حفظ خواهيم كرد .(63)
گفت : آيا همان گونه كه شما را پيش از اين نسبت به برادرش امين پنداشتم ، درباره او هم امين پندارم ؟ [ من به مراقبت و نگهبانى شما اميد ندارم ] پس خدا بهترين نگهبان است و او مهربان ترين مهربانان است .(64)
و هنگامي كه كالايشان را گشودند ، ديدند اموالشان را به آنان بازگردانده اند ، گفتند : اى پدر ! [ بهتر از اين ] چه مي  خواهيم ؟ اين اموال ماست كه به ما بازگردانده و ما [ دوباره با همين اموال ] براى خانواده خود آذوقه مي  آوريم و برادرمان را حفظ مي  كنيم ، و بار شترى اضافه مي  كنيم و آن [ بار شتر از نظر عزيز كه مردى كريم است ] بارى ناچيز است .(65)
گفت : برادرتان را همراه شما [ به مصر ] نمي  فرستم تا اينكه پيمان محكمي از خدا به من بسپاريد كه او را حتماً به من بازگردانيد ، مگر اينكه [ به سبب بسته شدن همه راه ها به روى شما ] نتوانيد . پس هنگامي كه پيمان استوارشان را به پدر سپردند ، گفت : خدا بر آنچه مي  گوييم ، وكيل است .(66)
و گفت : اى پسرانم ! [ در اين سفر ] از يك در وارد نشويد بلكه از درهاى متعدد وارد شويد ، و البته من [ با اين تدبير ] نمي  توانم هيچ حادثه اى را كه از سوى خدا براى شما رقم خورده از شما برطرف كنم ، حكم فقط ويژه خداست ، [ تنها ] بر او توكل كرده ام ، و [ همه ] توكل كنندگان بايد به خدا توكل كنند .(67)
هنگامي كه فرزندان يعقوب از آنجايى كه پدرشان دستور داده بود ، وارد شدند ، تدبير يعقوب نمي  توانست هيچ حادثه اى را كه از سوى خدا رقم خورده بود ، از آنان برطرف كند جز خواسته اى كه در دل يعقوب بود [ كه فرزندانش به سلامت و دور از چشم زخم وارد شوند ] كه خدا آن را به انجام رساند ، يعقوب به سبب آنكه تعليمش داده بوديم از دانشى [ ويژه ] برخوردار بود ولى بيشتر مردم [ كه فقط چشمي ظاهربين دارند ، اين حقايق را ] نمي  دانند .(68)
و هنگامي كه بر يوسف وارد شدند ، برادر [ مادرى ]ش را كنار خود جاى داد ، گفت : بى ترديد من برادر تو هستم ، بنابراين بر آنچه آنان همواره انجام مي  دادند [و من براى تو فاش كردم ] اندوهگين مباش.(69)
پس هنگامي كه بارشان را آماده كرد ، آبخورى [ پادشاه ] را در بار برادرش گذاشت . سپس ندا دهنده اى بانگ زد: اى كاروان ! يقيناً شما دزد هستيد !(70)
كاروانيان روى به گماشتگان كردند و گفتند : چه چيزى گم كرده ايد ؟(71)
گفتند : آبخورى شاه را گم كرده ايم و هر كس آن را بياورد ، يك بار شتر مژدگانى اوست و من ضامن آن هستم .(72)
گفتند : به خدا سوگند شما به خوبى دانستيد كه ما نيامده ايم در اين سرزمين فساد كنيم ، و هيچ گاه دزد نبوده ايم .(73)
گماشتگان گفتند : اگر شما دروغگو باشيد [ و سارق در ميان شما يافت شود ]كيفرش چيست ؟(74)
گفتند : كسى كه آبخورى در بار و بنه اش پيدا شود ، كيفرش خود اوست [ كه به غلامي گرفته شود ] . ما ستمكاران را [ در كنعان ]به همين صورت كيفر مي  دهيم .(75)
پس [ يوسف ] پيش از [ بررسى ] بارِ برادرش ، شروع به [ بررسى ] بارهاى [ ديگر ]برادران كرد ، آن گاه آبخورى پادشاه را از بار برادرش بيرون آورد . ما اين گونه براى يوسف چاره انديشى نموديم ; زيرا او نمي  توانست بر پايه قوانين پادشاه [ مصر ]برادرش را بازداشت كند مگر اينكه خدا بخواهد [ بازداشت برادرش از راهى ديگر عملى شود ] . هر كه را بخواهيم [ به ] درجاتى بالا مي  بريم و برتر از هر صاحب دانشى ، دانشمندى است .(76)
برادران گفتند : اگر اين شخص دزدى مي  كند [ خلاف انتظار نيست ] ; زيرا پيش تر برادر [ ى داشت كه ]او هم دزدى كرد . يوسف [ به مقتضاى كرامت و جوانمردى ] اين تهمت را در دل خود پنهان داشت و نسبت به آن سخنى نگفت و اين راز را فاش نساخت . در پاسخ آنان گفت : منزلت شما بدتر [ و دامنتان آلوده تر از اين ] است [ كه ظاهرتان نشان مي  دهد ] و خدا به آنچه بيان مي  كنيد ، داناتر است .(77)
گفتند : اى عزيز ! او را پدرى سالخورده و بزرگوار است ، پس يكى از ما را به جاى او بازداشت كن، بى ترديد ما تو را از نيكوكاران مي  بينيم.(78)
گفت : پناه بر خدا از اينكه بازداشت كنيم مگر كسى را كه متاع خود را نزد وى يافته ايم ، كه در اين صورت ستمكار خواهيم بود .(79)
پس هنگامي كه از عزيز مأيوس شدند ، در كنارى [ با يكديگر ] به گفتگوى پنهان پرداختند . بزرگشان گفت : آيا ندانستيد كه پدرتان از شما پيمان استوار خدايى گرفت و پيش تر هم درباره يوسف كوتاهى كرديد ، بنابراين من هرگز از اين سرزمين بيرون نمي  آيم تا پدرم به من اجازه دهد ، يا خدا درباره من حكم كند ; و او بهترين حكم كنندگان است .(80)
شما به سوى پدرتان بازگرديد ، پس به او بگوييد : اى پدر ! بدون شك پسرت دزدى كرد ، و ما جز به آنچه دانستيم گواهى نداديم وحافظ ونگهبان نهان هم [كه در آن چه اتفاقى افتاده] نبوديم .(81)
حقيقت را از شهرى كه در آن بوديم [ و در و ديوارش گواه است ] و از كاروانى كه با آن آمديم بپرس ; و يقيناً ما راستگوييم .(82)
[ برادران پس از بازگشت به كنعان ، ماجرا را براى پدر بيان كردند ، يعقوب ]گفت : [ نه چنين است كه مي  گوييد ] بلكه نفوس شما كارى [ زشت ] را در نظرتان آراست [ تا انجامش بر شما آسان شود ] پس من بدون جزع و بيتابى شكيبايى مي ورزم ، اميد است خدا همه آنان را پيش من آرد ; زيرا او بى ترديد ، دانا و حكيم است .(83)
و از آنان كناره گرفت و گفت : دريغا بر يوسف ! و در حالى كه از غصّه لبريز بود دو چشمش از اندوه ، سپيد شد .(84)
گفتند : به خدا آن قدر از يوسف ياد مي  كنى تا سخت ناتوان شوى يا جانت را از دست بدهى .(85)
گفت : شكوه اندوه شديد و غم و غصه ام را فقط به خدا مي  برم و از خدا مي  دانم آنچه را كه شما نمي  دانيد .(86)
اى پسرانم ! برويد آن گاه از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا مأيوس نباشيد ; زيرا جز مردم كافر از رحمت خدا مأيوس نمي  شوند .(87)
پس هنگامي كه بر يوسف وارد شدند ، گفتند : عزيزا ! از سختى [ قحطى و خشكسالى ] به ما و خانواده ما گزند و آسيب رسيده و [ براى دريافت آذوقه ] مال ناچيزى آورده ايم ، پس پيمانه ما را كامل بده و بر ما صدقه بخش ; زيرا خدا صدقه دهندگان را پاداش مي  دهد .(88)
گفت : آيا زمانى كه نادان بوديد ، دانستيد با يوسف و برادرش چه كرديد ؟(89)
گفتند : شگفتا ! آيا تو خود يوسفى ؟ ! گفت : من يوسفم و اين برادر من است ، همانا خدا بر ما منت نهاده است ; بى ترديد هر كس پرهيزكارى كند و شكيبايى ورزد ، [پاداش شايسته مي  يابد] ; زيرا خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمي  كند .(90)
گفتند : به خدا سوگند يقيناً كه خدا تو را بر ما برترى بخشيد و به راستى كه ما خطاكار بوديم .(91)
گفت : امروز هيچ ملامت و سرزنشى بر شما نيست ، خدا شما را مي  آمرزد و او مهربان ترين مهربانان است .(92)
اين پيراهنم را ببريد ، و روى صورت پدرم بيندازيد ، او بينا مي  شود و همه خاندانتان را نزد من آوريد .(93)
و زمانى كه كاروان [ از مصر ] رهسپار [ كنعان ]شد ، پدرشان گفت : بى ترديد ، بوى يوسف را مي  يابم اگر مرا سبك عقل ندانيد .(94)
گفتند : به خدا سوگند تو در همان خطا و گمراهى ديرينت هستى .(95)
پس هنگامي كه مژده رسان آمد ، پيراهن را بر صورت او افكند و او دوباره بينا شد ، گفت : آيا به شما نگفتم كه من از خدا حقايقى مي  دانم كه شما نمي  دانيد ؟(96)
گفتند : اى پدر ! آمرزش گناهانمان را بخواه ، بى ترديد ما خطاكار بوده ايم .(97)
گفت : براى شما از پروردگارم درخواست آمرزش خواهم كرد ; زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است .(98)
پس زمانى كه بر يوسف وارد شدند ، پدر و مادرش را كنار خود جاى داد و گفت : همگى با خواست خدا [ آسوده خاطر و ] در كمال امنيت وارد مصر شويد .(99)
و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه براى او به سجده افتادند و گفت : اى پدر ! اين تعبير خواب پيشين من است كه پروردگارم آن را تحقق داد ، و يقيناً به من احسان كرد كه از زندان رهاييم بخشيد ، و شما را پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم فتنه انداخت ، از آن بيابان نزد من آورد ، پروردگارم براى هر چه بخواهد با لطف برخورد مي  كند ; زيرا او دانا و حكيم است .(100)
پروردگارا ! تو بخشى از فرمانروايى را به من عطا كردى و برخى از تعبير خواب ها را به من آموختى . اى پديد آورنده آسمان ها و زمين ! تو در دنيا و آخرت سرپرست و يار منى در حالى كه تسليم [ فرمان هاى تو ]باشم جانم را بگير ، و به شايستگان مُلحقم كن .(101)
اين از سرگذشت هاى پرفايده غيب است كه به تو وحى مي  كنيم ، و تو هنگامي كه آنان در كارشان تصميم گرفتند و [ براى انجامش ] نيرنگ مي  كردند ، نزدشان نبودى .(102)
بيشتر مردم هر چند رغبت شديد [ به ايمان آوردنشان ] داشته باشى ، ايمان نمي  آورند .(103)
و در حالى كه هيچ پاداشى [ در برابر ابلاغ قرآن ] از آنان نمي  خواهى ، اين [ قرآن ] جز پندى براى جهانيان نيست .(104)
و [ براى هدايت مردم ] در آسمان ها و زمين چه بسيار نشانه هاست كه [ در غفلت و بى خبرى ] بر آنها مي  گذرند در حالى كه از آنها روى مي  گردانند .(105)
و بيشترشان به خدا ايمان نمي  آورند مگر آنكه [ براى او ] شريك قرار مي  دهند .(106)
آيا ايمنند از اينكه فراگيرنده اى از عذاب خدا بيايدشان ، يا ناگاه قيامت در حالى كه نمي  فهمند بر آنان فرا رسد ؟(107)
بگو : اين طريقه و راه من است كه من و هر كس پيرو من است بر پايه بصيرت و بينايى به سوى خدا دعوت مي  كنيم ، و خدا از هر عيب و نقصى منزّه است و من از مشركان نيستم .(108)
و پيش از تو [ بخاطر هدايت مردم ] جز مردانى از اهل آبادى ها را كه به آنان وحى مي  نموديم نفرستاديم . آيا [ مخالفان حق ] به گردش و سفر در زمين نرفتند تا با تأمل بنگرند كه عاقبت كسانى كه پيش از آنان بودند [ و از روى كبر و عناد به مخالفت با حق برخاستند ] چگونه بود ؟ و مسلماً سراى آخرت براى كسانى كه پرهيزكارى كردند ،بهتر است ; آيا نمي  انديشيد ؟(109)
[ پيامبران ، مردم را به خدا خواندند و مردم هم حق را منكر شدند ] تا زمانى كه پيامبران [ از ايمان آوردن اكثر مردم ] مأيوس شدند و گمان كردند كه به آنان [ از سوى مردم در وعده يارى و حمايت ] دروغ گفته شده است . [ ناگهان ] يارى ما به پيامبران رسيد ; پس كسانى را كه خواستيم رهايى يافتند و عذاب ما از گروه مي رمان برگردانده نمي  شود .(110)
به راستى در سرگذشت آنان عبرتى براى خردمندان است . [ قرآن ] سخنى نيست كه به دروغ بافته شده باشد ، بلكه تصديق كننده كتاب هاى آسمانى پيش از خود است و بيان گر هر چيز است و براى مردمي كه ايمان دارند ، سراسر هدايت و رحمت است .(111)


منبع : دبیرخانه دین پژوهان کشور
 نظرات کاربران 
نام و نام خانوادگی لطفا نظرتان رو درباره این مطلب وارد نمایید*
پست الکترونیکی
لطفا عبارت بالا را وارد نمایید(سیستم نسبت به کوچک یا بزرگ بودن حساس نمی باشد)

تلگرام  اینستاگرام  آپارات  گوگل پلاس دین پژوهان  ایمیل دین پژوهان
تازه ترین مطالب
نشاني: قم، خیابان شهید فاطمی (دورشهر) بین کوچه 21 و 23 پلاک 317
تلفن: 37732049 ـ 025 -- 37835397-025
پست الکترونيک : info@dinpajoohan.com
نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد